بلند گفت: چه کسی با من مبارزه می‌کند؟ حاضران سخن ابوبکر(رض) را در مورد او تکرار کردند که «چگونه شکست خواهد خورد سپاهی که در آن چنین فردی حضور داشته باشد» با شنیدن صدای قعقاع، یکی از فرماندهان معروف سپاه ایران به نام ذوالحاجب بیرون شد. قعقاع پرسید: تو کی هستی؟ گفت: من بهمن جاذویه هستم. قعقاع به یاد شکست مسلمانان در معرکه‌ی پل ابی عبید به دست همین فرمانده‌ی ایرانی افتاد و خون در رگهایش به جوش آمد و با صدای بلند فریاد زد: روز انتقام ابوعبید و سلیط و همراهانم رسیده است که در کنار پل کشته شدند. این فریاد رسای قعقاع به گونه‌ای بود که لرزه بر اندام فرمانده‌ی ایرانی انداخت. راست گفته بود ابوبکرصدیق (رض) که صدای قعقاع در میدان جنگ، کارآمدتر از یک هزار نیرو است.(2)  آری! کسی که کارآمدتر از یک هزار نفر است چگونه یک نفر در مقابل او می‌ایستد، هر چند که آن یک نفر قهرمان و شجاع هم باشد؟ دیری نگذشت که قعقاع، لاشه‌ی این فرمانده‌ی ایرانی را در مقابل نیروهایش نقش زمین کرد. و این جریان باعث تضعیف روحیه‌ی سپاه ایران و تقویت روحیه‌ی مسلمانان گردید، زیرا ذوالحاجب فرمانده‌ی بیست هزار جنگجوی فارسها بود.
قعقاع برای بار دوم جلوی صف مقدم ایستاد و مبارز طلبید. این بار دو نفر از فرماندهان ایرانی به نامهای فیروزان و بندوان بیرون شدند. از مسلمانان، حارث بن ظبیان به کمک قعقاع شتافت. قعقاع با فیروزان و حارث با بندوان درگیر شدند و سرانجام هر کدام از آن‌ها حریف خود را از پای در آوردند. و بدین صورت، قعقاع توانست در نخستین ساعات روز، دو تن از پنج فرمانده‌ی بزرگ سپاه ایران را از پای در آورد که این جریان باعث نگرانی شدید ایرانیان و تضعیف روحیه‌ی جنگجویان سپاه دشمن گردید.
آن‌گاه دو سپاه به جان هم افتادند و جنگ عمومی‌آغاز شد. قعقاع می‌گفت: ای مسلمانان! آن‌ها را با شمشیرهایتان درو کنید. مسلمانان نیز تا شامگاه آن روز به جان کافران افتادند. راویان می‌گویند: قعقاع در آن روز سی بار بر سپاه دشمن حمله نمود و هر بار تلفات بر آنان وارد می‌ساخت و چنین می‌سرود: 
أُزعجهم عمداً بها إزعاجاً
		أطعن طعناً صائباً ثجّاجاً

«عرصه را بر آنان سخت تنگ می‌کنم و ضربه‌های مهلک بر آنان فرود می‌آورم».
آخرین نفری که در آن روز کشته شد، بزرگ‌مهر همدانی بود. قعقاع در این مورد چنین سرود: 
حبوته جيَّاشةً بالنفس
في يوم أغواث فَلَيْلُ الفرس
		هدّارة مثل شعاع الشمس
أنخس في القوم أشد النخس

ب ـ روده های علباء بن جحش عجلی در میدان معرکه
در آن اثناء مردی از سپاه دشمن در مقابل صفوف بکر بن وائل بیرون آمد و مبارز طلبید. علباء به مقابله با او برخاست و ضربه‌ای به شکمش وارد کرد. او نیز متقابلاً ضربه‌ای به شکم علباء زد. مرد مجوسی در دم جان باخت. اما علباء هنوز زنده بود و روده‌هایش را در دستانش گرفته بود و نمی‌توانست بایستد. به مردی از مسلمانان گفت: به من کمک کن و روده‌هایم را به داخل شکم برگردان. آن‌گاه ایستاد و چند قدمی به سوی نیروهای دشمن برداشت و در حالی که این شعر را بر زبان می‌آورد بر زمین افتاد و جان به جان آفرین سپرد: 
أرجوا بها من ربنا ثواباً
		قد كنت ممن أحسن الضراباً

«از پروردگار خود، امید پاداش دارم. من ضربه زدن (بر دشمن) را خوب بلد بودم».
ج ـ سرگذشت اعرف بن اعلم عقیلی
مردی از ایرانیان جلو آمد و مبارز طلبید. از مسلمانان اعرف بن اعلم عقیلی به مصاف او رفت و او را از پای در آورد. سپس مرد دیگری به جای او وارد میدان شد، اعرف او را نیز به قتل رسانید. آن‌گاه چند نفر از سواران او را محاصره کردند و او را به زمین زدند. او با اسلحه‌ی خود آن‌ها را پراکنده ساخت. اما آن‌ها سلاح او را از دستش گرفتند. آن‌گاه اعرف شروع به ریختن خاک به سر و صورت آن‌ها کرد و توانست جان سالم بدر کند و نزد همراهان خود برگردد.(3) 
دـ موضع گیری قهرمانانه فرزندان چهارگانه‌ی خنساء
در آن روز پسران خنساء موضع گیری فداکارآن‌های داشتند. هر کدام از آن‌ها در حالی وارد معرکه می‌شد که با سرودن اشعار حماسی، روحیه‌ی خود و برادرانش را تقویت می‌نمود. چنان که اولین آن‌ها چنین سرود: 
يا إخوتي إن العجوز الناصحة
مقالةً ذات بيان واضحة
وإنما تلقون عند الصائحة
قد أيقنوا منكم بوقع الجائحة
		قد نصحَتْنا إذ دعتنا البارحة
فباكروا الحرب الضَّروس الكالحة
من آل ساسان الكلاب النابحة
وأنتم بين حياة وحياة صالحة

«ای برادرانم آن پیرزن، دیشب ما را نصیحت کرد.
و سخنان واضح و آشکاری گفت. پس بشتابید به سوی جنگ خانمان سوز و طاقت فرسا.
شما سپیده دم با سگان پارس کننده‌ی آل ساسان روبرو خواهید شد.
آن‌ها به نابودی خویش به دست شما یقین دارند. اما شما هم به زندگی دنیا و هم به زندگی آخرت امیدوار هستید».
او این اشعار را سرود و وارد معرکه شد و جنگید تا این که به شهادت رسید. 
سپس برادر دوم در حالی که چنین می سرود وارد میدان شد: 
إن العجوز ذات حزم وجلد
قد أمرتنا بالسداد والرّشد
فباكروا الحرب حماة في العدد
أو ميتة تورثكم عز الأبد
		والنظر الأوفق والرأي السَّدد
نصيحة منها وبرّاً بالولد
إما لفوز بارد على الكبد
في جنة الفردوس والعيش الرغد

«پیرزن چابک و دارای اراده‌ی قوی و اهل نظر و رأی درست.
ما را از روی خیرخواهی و نیکی به فرزند، به درست کرداری و موفقیت وادار ساخت.
پس بشتابید به جنگ و از یکدیگر دفاع کنید. یا جگرتان با پیروزی بر دشمن خنک می‌شود.
و یا مرگی نصیبتان می‌شود که به دنبال آن عزت ابدی و زندگی مرفه در بهشت فردوس است».
او نیز تا آن‌جا جنگید که کشته شد. و بعد از او برادر سوم وارد معرکه شد و چنین سرود: 
والله لا نعصي العجوز حرفاً
نصحاً وبراً صادقاً ولطفاً
حتى تلفوا آل كسرى لفا
إنا نرى التقصير عنكم ضعفاً
		قد أمرتنا حدباً وعطفاً
فبادروا الحرب الضروس زحفاً
أو يكشفوكم عن حماكم كشفاً
والقتل فيكم نجدة وزُلفى

«به خدا سوگند که هیچ یک از سخنان آن پیرزن را نافرمانی نمی‌کنیم که از روی مهربانی و شفقت، ما را راهنمایی کرد.
از روی خیرخواهی، نیکی، صداقت و لطفش. پس بشتابید به سوی جنگ خانمان سوز و یورش برید.
تا این که سپاه آل کسرا را در هم پیچید یا با دیدن شما پا به فرار بگذارند.
ما کوتاهی در مقابل شما را، سستی و ناتوانی، و کشتن شما را پیروزی و ثواب می‌دانیم».
او نیز جنگید و کشته شد و بعد از او برادر چهارم وارد میدان شد و چنین سرود: 
لست لخنساء ولا للأخْرَمِ
إن لم أرِدْ في الجيش جيش الأعجم
إما لفوز عاجل ومغنم
		ولا لعمرو ذي السناء الأقدم
ماض على الهول خضمِّ خضرم
أو لوفاة في السبيل الأكرم

«من فرزند خنساء و اخرم و عمرو نامدار نباشم
اگر با بی باکی شمشیر برنده وارد سپاه ایرانیان نشوم.
یا به پیروزی ظاهری و غنیمت دست می‌یابم و یا در راه بسیار مقدسی کشته می‌شوم».
و جنگید تاکشته شد.(4)  وقتی خبر شهادت فرزندان چهارگانه‌ی خنساء را به او دادند، گفت: خدا را سپاس می‌گویم که با شهادت آن‌ها، مرا سرافراز کرد 