حَقُّ وَزَهَقَ الْبَاطِلُ إِنَّ الْبَاطِلَ كَانَ زَهُوقاً﴾ را ديد، بعد از ولادت حكيمه، مهدي را ختنه كرده ديد، حجابي بين حكيمه ومهدي بوجود مي آيد، حكيمه ديگـر كسي را نديد، حكيمه سؤال كرد: مولاي من كجا است؟ حضرت عسكري گـفت: كسي او را از من گـرفت، كه از من وتو به اولي تر مي باشد. چهل روز بعد از اين برگـشتم، مهدي در وسط منزل راه ميرفت، از او زيباتر وفصيحتر نديده بودم، متعجبانه گـفتم: «من از وضع اين طفل متعجبم، او بيش از چهل روز ندارد!.. ابو محمد در حاليكه متبسم بود گـفت: عمه آيا نمي دانستي رشد ما ائمه در يك روز مانند رشد ديگـران در يك سال است؟ حكيمه بلند مي شود و مي رود، اما دگـر بار نتوانست او را ببيند[19].
طوسي از دو خادمه حسن عسكري (نسيم وماريه) نقل مي كند مي گـويد: «وقتي صاحب الزمان از شكم مادرش افتاد، روي دو زانو بود وانگـشت سبابه اش را بطرف آسمان بلند كرده بود، سپس عطسه كرد وگـفت: (الحمد لله رب العالمين وصلي الله علي محمد وآله داخراً لله غير مستنكف ولا مستكبر) سپس گـفت: (ستم كاران ادعا دارند كه حجت خدا شكست خورده وعقب نشسته، اگـر به ما اجازه داده شود حرف بزنيم شك زايل خواهد شد)[20].
مسعودي وخصيبي چيزهاي ديگـري به اين داستان اضافه مي كنند ومي گـويد: (مهدي از ران مادرش متولد شد) از حسن عسكري نقل مي كنند كه به عمه اش حكيمه گـفت: (ائمه در شكمها حمل نمي شوند، بلكه در بغَل وجَنب حمل مي شوند)[21].
مسعودي وصدوق وطوسي نقل مي كنند: (در آن شب، در حاليكه حكيمه نشسته بود خواب بر او غلبه كرد، قدري خوابيد، صداي گـريه نوزاد او را هشيار ساخت، پايين پاي نرجس نوزادي را ديد، وبرادر زاده اش را صدا زد و گـفت: عمه فرزندم را بياور. راوي گـفت: در آن روز مهدي نا پيدا شد، يك هفته بعد حكيمه برگـشت وطفل را ديد. طفل بار ديگـر نا پديد شد، وكسي اورا نديد تا چهل روز كه طفل را در حاليكه راه مي رفت ديدم)[22].
مسعودي با روايت صدوق متفق نمي شود در روايتي كه مي گـويد: (رشد امام در يك ماه مانند رشد ديگـران در يك سال) وهچنين با روايت طوسي اختلاف پيدا مي كند كه مي گـويد: (رشد امام در يك روز مانند رشد ديگـران در يك سال مي باشد) مسعودي اين اختلاف در رشد را كمتر مي كند. از عسكري نقل مي كند كه حضرت گـفت: آيا نمي داني ما اوصياء رشد مان در يك روز مانند رشد ديگـران در يك هفته است؟ ورشد ما در يك هفته مانند رشد ديگـران در يك ماه، ورشد ما در يك ماه مانند رشد ديگـران در يك سال مي باشد؟[23]
در پايان مسعودي از حسن عسكري نقل مي كند (وقتي – صاحب – متولد شد خداوند عزوجل دو ملك فرستاد كه اورا به عرش حمل كنند، واورا نزد پروردگـار حق بردند.. حق تعالي فرومودند: خوش آمدي.. بوسيله تو مي دهم، بوسيله تو مي بخشم وبوسيله تو عذاب مي كنم)[24].
 
ولادت پنهاني
با اينكه روايت حكيمه مي گـويد: مسئله ولادت همچنان در سر ومكتوم ماند وديگـران از آن اطلاعي نداشتند، اما حسن عسكري از وي خواست كه بعد از مرگـش اگـر شيعيان با هم سر مسئله امامت اختلاف پيدا كردند، مسئله تولد مهدي را فقط به ثقات شيعه نقل كند. اما صدوق در كتاب (اكمال الدين) نقل مي كند كه امام حسن عسكري به بزرگ شيعيان در قم احمد بن اسحاق نامه اي فرستادند وبراي ايشان نوشتند كه (مولودي براي ما متولد شد، از او خواستند كه اين مسئله نزد وي مخفي بماند، چون ما به كسي نگـفتيم بجز به خواص ونزيكان وموالي، آنها بخاطر ولايتشان دوست داشتيم، به شما خبر دهيم تا خوشحال شوي، چون ما خوشحال شديم، والسلام). صدوق در روايتي ديگـر مي گـويد: (روزي احمد بن اسحاق وارد بر عسكري شده ام، از او در باره امام وخليفه بعد از خودش سؤال كردم، حسن عسكري بسرعت بلند شد ووارد منزل شد وبچه اي باخودش آورد كه روي دستشان بود، طفل سه ساله اي بود وبه او گـفت: بخاطر موقعيتي كه داري نزد خدا وحجت خدا، من فرزندم را بتو نشان دادم)[25].
الفضل بن شاذان در كتاب (كشف الحق) مي گـويد: حسن عسكري گـفت: حجت خدا و ولي خدا بر بندگـان خدا وخليفه بعد از من متولد شد، در نيمه شعبان اولين كسيكه اورا غسل داد رضوان خازن الجنان بود، بعد از آن حكيمه او را غسل داد. صدوق نقل مي كند ومي گـويد: از كسانيكه آگـاه به ولادت مهدي شدند (ابو الفضل الحسن بن الحسن العلوي) بوده، او مي گـويد: بر ابي محمد وارد شدم وبه او ولادت فرزندش را تهنيت گـفتم. از جمله كساني كه تهنيت گـفتند ابو هارون بود كه مي گـويد: صاحب الزمان را ديد ولباسش را كنار زد ومتوجه شد كه مهدي ختنه شده بود[26].
طوسي در كتاب (الغيبة) دو خبر فوق را ذكر مي كند[27].
شيخ مفيد مي گـويد: حضرت عسكري مهدي را به اصحابش نشان مي دادند موقعيكه آنها به زيارتش مي آمدند اما بشكل مخصوص وعده معدودي مانند (عمرو الاهوازي) بودند[28].
 ودر روايت ديگـري مي گـويد: حضرت عسكري اموالي براي بعضي از شيعيان فرستادند وبه آنها امر كرد براي فرزندش (عقيقة) كنند)[29].
 
مشاهده مهدي در حيات پدر
بهر حال مورخين داستانهاي زيادي درباره مشاهده (مهدي امام دوازدهم محمد بن الحسن العسكري) چه در حيات پدرش وچه بعد از آن نقل مي كنند. به اين روايت توجه كنيد. شخصي از اهل فارس كه در بيت حضرت عسكري خدمت مي كرد، او نقل مي كند (روزي جاريه اي را ديد كه غلام سفيدي را حمل مي كرد، امام حسن عسكري به او گـفت: اين صاحب شما مي باشد. اما بعد از اين نتوانست اورا ببيند[30].
طوسي وصدوق مجموعه اي از اصحاب حسن عسكري كه عثمان بن سعيد العمري يكي از آنان بود، نقل مي كنند مي گـويند: امام حسن عسكري فرزندش را به اصحاب نشان داد وبه آنها گـفت: امام وخليفه بعد از من اين خواهد بود، اورا اطاعت كنيد، در دينتان متفرق نشويد چون هلاك مي شويد، شما بعد از اين اورا نخواهيد ديد[31].
صدوق در كتاب (اكمال الدين) داستانهائي از شخصي بنام (يعقوب بن منقوش) نقل مي كند، او روزي بر حضرت عسكري وارد شد وسؤال كرد (صاحب اين امر كه مي باشد؟) امام پرده را كنار زد، او غلام پنج ساله اي راديد، غلام آمد وروي ران پدرش نشست، حضرت به يعقوب گـفتند: اين صاحب شماست. سپس به بچه گـفت: فرزندم شما نبايد آشكار شويد، ايشان وارد خانه شده ودر آن واحد مخفي شدند.
صدوق ادامه مي دهد واز خادمه حسن عسكري كه نامش (نسيم) است نقل مي كند ومي گـويد: (نسيم، شب دوّم از ولادت مهدي وارد شد، او عطسه اي مي كند، مهدي به او گـفت: يرحمكِ الله). واز خادم ديگـري كه نامش (طريف ابوالنصر) بود نقل مي كند: (مهدي از خادم مي خواهد چيزي برايش بياورد، مهدي به او مي گـويد: من خاتم الاوصياء هستم، بوسيله من خداوند بلا را از خانوادم وشيعه ها بر طرف مي سازد).
صدوق ادامه مي دهد و از يك شخص اهل سوريه كه نامش عبد الله است نقل مي كند ومي گـويد: عبدالله به باغ بني عامر رفت، آنجا غلامي را ديد در حاليكه آستينش را در دهان داشت، پرسيد اين كه مي باشد؟ به او گـفته شد: اين (م ح م د) ابن الحسن است[32].
صدوق داستان درازي از (سعد بن عبد الله القمي) نقل مي كند، مي گـويد: «سعد بن عبد الله القمي با احمد بن اسحاق بر 