و دلائل انصار را رد كرده و خود را به جانشيني رسول خدا، لايقتر و اولي شمرده و با احتجاجاتي كه شرحش گذشت، مقام خلافت را حيازت و تصرف كردند و ابدا سخني از علي (ع) و منصوبيت وي و قضية غدير خم و أخذ بيعت به ميان نياوردند، بايد گفت داستاني عجيب است كه از سحر و معجزه گذشته و از محالات حوادث بشري است هر گز در تاريخ عالم مانند آن رخ نداده است و هيچ عقل سليم بلكه فرد ديوانه آن را باور نخواهد كرد! زيرا اگر در سفري دو نفر در بين راه باهم يك استكان چاي خورده يا چند كلمه سخن گفته باشند، ممكن نيست پس از سپري شدن كمتر از نود روز آن را به كلي فراموش كنند! چگونه صد هزار نفر يا بيشتر در مجمعي، امري بدان اهميت يعني بيعت را كه نزد مسلمين مخصوصا قوم عرب آن چنان اهميت دارد كه هيچ امري با آن مقايسه نشود را ديدند و در ظرف حد أكثر هشتاد و سه روز چنان فراموش نموده يا پشت پا زدند كه در تمام عمر آن را به ياد نياوردند يا از آن سخني نگفتند؟!! و حتي كساني كه در غدير خم پس از شنيدن خطبة پيامبر (ص) راه خود را از مردم مدينه جدا كرده و رهسپار موطن خويش شدند و طبعًا فاقد انگيزه هاي مهاجرين مقيم مدينه بودند، پس از اطلاع از خلافت ابو بكر، كمترين اعتراض يا تعجبي ابراز نكردند كه چگونه ابو بكر خليفه شد، با اينكه پيامبر (ص) علي (ع) را به خلافت منصوب فرموده بود ؟!! چرا در تاريخ نشاني از چنين واكنشي ديده نمي شود؟
اتفاقي چنين، در هيچ ملتي رخ نداده است، و عجيب تر آنكه حتي همان چهل نفر مورد ادعا كه از بيعت ابو بكر تخلف ورزيدند هيچگاه از منصوصيت و منصوبيت علي (ع) از جانب خدا و رسول سخني نگفته و حجتي از اين باب، اقامه نكردند، جز آنكه حضرت علي (ع) را براي اين مقام، أحق و أولي مي شناختند و حتي آن دوازده نفري كه بنابر ادعاي كتاب "احتجاج" در مقام مخالفت با ابو بكر بر آمده و به خلافت او اعتراض كردند، از غدير خم حجتي به ميان نيآوردند.
اتفاقي چنين به كتمان و اتحادي چنان به نسيان كه در امت اسلام بعد از رسول خدا، ادعا شده به راستي با عقل سليم سازگاه نيست! عجيب تر از اينها، آنكه حتي خود علي (ع) نيز سخني از اين باب به ميان نيآورده و بدان احتجاج نكرده، و همين ثابت مي كند كه در غدير خم نصي بر خلافت نبوده است، و متأسفانه در كتب اماميه در اين باب مطالبي به هم تلفيق و مراتبي با هم تخليط شده كه از عقل و منطق و حقايق مسلم تاريخي دور و از وجدان و انصاف مهجور است.
اميدوارم كساني كه بر اين مسألة نا معقول پا فشاري مي كنند، متوجه شوند كه اگر چنين تواتر عظيمي (بلكه با لاتر از تواتر) بر باطل و كتمان حق، ممكن باشد، بي شبهه بايد گفت، ارزش تواتر بر باد رفته است وشك و ترديد مقاومت ناپذيري نسبت به كلّ دين و تعاليم اسلام ايجاد مي شود، زيرا ديگر هيچ اعتمادي بر امور متواتر نيست و به راحتي مي توان ادعا كرد كه چه بسيار احكام و معارفي كه اصحاب با تباني يكديگر كتمان و يا تحريف كرده اند، همچنانكه با مسألة خلافت كردند؟!
در اين صورت آيا امر قابل اعتمادي در اسلام بر ايمان باقي مي ماند؟
زيرا آنچه از اسلام در دست ماست به واسطة همين اصحاب كه با چنين اتحاد و اتفاق محير العقول و بي نظيري كه در بي اعتنايي به واقعة غدير خم رفتار كرده اند، به ما رسيده است!!
آيا كساني كه بر ماجراي غدير خم به عنوان دليل منصوصيت امير المؤمنين (ع) پا فشاري مي كنند خير خواه دين خدا و دوستدار اسلام اند؟! آيا واقعاً مقصودشان پيروي از بزرگترين فدائي اسلام يعني حضرت علي (ع) است يا اينكه...........؟!
اميدوارم خوانندگان فكور و منصف، جدّاً در اين مطالب انديشه كنند و نتايج و عواقب آن را از نظر دور ندارند.

الهوامش
 (24) بحار الأنوار، چاپ تبريز، ج8 ص58. 
(25) "الفصول في سيرة الرسول"، ابن كثير، چاپ 1402هـ، ص220. 
(26) علاّمة أميني در جلد دوّم "الغدير" (الطبعة الثالثة، ص34) شعري را از "حسان بن ثابت" ذكر كرده كه ادّعا مي شود، روزِ غدير در حضور رسولِ خدا  (ص)سروده شده، شعر چنين است: يناديهم  يوم  الغدير  نبيهم 		بخم  و أسمِع   بالرسول مناديا فقال: فمن مولاكم ونبيكم		فقالوا، ولم يبدوا هناك التعاميا : إلـهك مولانا وأنت نبينا		و لم تلق منا  في  الولاية عاصيا فقال له : قم يا علـي، فإنني	رضيتك من بعدي إماما وهاديا فمن كنت مولاه فهذا وليـه	فكونوا له  أتباع صدق  مواليا هناك دعا : اللهم وال وليـه		و كن للذي عادى عليّاً معاديا لازم است بدانيم كه اثري از اين شعر در ديوان مطبوع حَسّانِ بْنِ ثابِت ديده نمي شود و پيداست، كه اين شعر ساخته و پرداختة قرن چهارم به بعد است، زيرا به تصريح علاّمة أميني نخستين راويِ اين شعر، حافظ "أبو عبد الله المرزباني محمد بن عمران الخراساني" مُتَوفّي به سال 378 هجري است كه حدود سيصد سال با عصر نبوي فاصله داشته و به اصطلاح علم درايه، انقطاع واضحي در نقل وي وجود دارد و با توجّه به دواعي نقل، حدود سه قرن مسلمين از اين شعر بي خبر بوده اند!! در حالي كه پر واضح است اگر چنين شعري در روز غدير سروده شده بود، خصوصاً در آن عصر، به سرعت بر سر زبانها مي افتاد و شايع مي شد ولي شگفت آنگه در آثارِ اهل بيت ـ عليهم السلام ـ و قديمترين كُتُبِ روايي و كلاميِ شيعه كمترين اثري از اين شعر نيست با اينكه جا داشت خود امير المؤمنين و فرزندانش و هم پيروان آنان، مكرّر به اين شعر استشهاد كنند و در احتجاج با رقباء و مخالفان، آن را يادآور شوند. البتّه متن شعر و استعمال ضماير غائب در آن، به خوبي گواه است كه در حضور پيامبر  (ص)سروده نشده، زيرا تصريح دارد كه: "يناديهم  يوم  الغدير  نبيهم 		بخم  و أسمِع   بالرسول مناديا" "روز غدير در محلّ خُمّ، پيامبرشان آنان را ندا مي كند و چه مناديِ نيكويي است پيامبر" در حالي كه اگر شاعر در حضور پيامبر اكرم (ص) اين شعر را انشاد كرده بود، قاعدةً مي گفت: يناديهم  يوم  الغدير  نبينا ......... = پيامبرمان روزِ غدير ما را ندا مي كند. علاوه بر اينها سند اين خبر به لحاظ علم رِجال كاملاً مخدوش و بي اعتبار است، زيرا "يحيى بن عبد الحميد" كه در عِداد راويان آن آمده، همان است كه " أحمد بن حنبل" در بارة او گفته: "كان يكذب جهاراً = وي آشكارا دروغ مي گفت"! (ميزان الاعتدال في نقد الرجال، حافظ ذهبي، دار المعرفة، بيروت، ج4، ص392) در بارة راوي ديگر "قيس بن الربيع" نيز مي خوانيم: "لا يكاد يعرف عداده في التابعين، له حديث أنكر عليه = وي از تابعين شناخته نمي شود و حديثي از او نقل شده كه نزدِ ناقدان منكر است" (ميزان الاعتدال، ج3/ص393). در بارة "أبو هارون عبدي" كه نام اصلي او "عمارة بن جوين" است، أحمد بن حنبل گفته: "ليس بشيء = وي در خور إعتناء نيست" ابن مُعين مي گويد: "ضعيف لا يصدق في حديثه = ضعيف است و در حديثش راست نمي گويد"! نِسائي نيز مي گويد: "متروك الحديث = حديث او بايد ترك شود" جوزجاني گويد: "أبو هارون كذاب مفتر = أبو هارون بسيار دورغگو و افترا زننده است". شعبه گفته است: "لأن أُقَدَّم فتضرب عنقي أحب إلي من أن أحدث عن أبي هارون = اگر مرا پيش افكنند كه گردنم 