الله عز وجل رضي الله عنهما" يعني: "چون رسول خدا (ص) آنچه از فرائض را كه بر عهدة او بود انجام داد خداي عز وجل او را كه صلوات خدا و رحمت و بركاتش بر او باد وفات داد آنگاه مسلمين دو أمير شايسته را جانشين او نمودند و آندو به كتاب و سنت عمل كرده و روش خود را نيكو نموده و از سنت و سيرة رسول خدا تجاوز نكردند سپس پروردگار عز وجل آندو را كه خداوند از ايشان خشنود باد قبض روح نمود". و در خطبة 228 نهج البلاغه نسبت به خليفة ثاني تمجيد نموده و مي فرمايد: «فَلَقَدْ قَوَّمَ الأوَدَ ودَاوَى الْعَمَدَ وأَقَامَ السُّنَّةَ وخَلَّفَ الْفِتْنَةَ ذَهَبَ نَقِيَّ الثَّوْبِ قَلِيلَ الْعَيْبِ أَصَابَ خَيْرَهَا وسَبَقَ شَرَّهَا أَدَّى إِلَى اللهِ طَاعَتَهُ واتَّقَاهُ بِحَقِّهِ» يعني: "كژيها را راست كرد وبيماريها را مداوا نمود وسنت را بپاداشت و فتنه را پشت سر نهاد وپاك جامه و كم عيب از اين جهان رفت، به خير آن رسيد و از شر آن پيشي گرفت و رهايي يافت و حق را اطاعت كرده و چنانكه بايد از او تقوي گزيد".
آيا ممكن است امام هدايت و جانشين منصوص رسول خدا (ص) غاصبان خلافت را "صالح" بنامد و كساني را كه دستور خدا و رسول را كه در غدير خم اعلام شده بود زير پا گذاشته و خود بر خلاف شرع و به ناحق بر مسند خليفة رسول الله تكيه مي زنند و در دين بدعت مي گذارند و باعث گمراهي اكثريت مسلمين عالم مي شوند، "عامل به كتاب وسنت" بخواند و بر خلاف واقع بفرمايد "از سنت و سيرة رسول خدا (ص) تجاوز نكردند". آيا هادي امت در حق بدعتگذاران و غاصبان منصب إلهي دعا مي كند؟! و يكي از آندو را به دامادي مي پذيرد؟!
آيا اگر كسي كمترين ارادتي به حضرت أسد الله و حيدر كرّار (ع) داشته باشد، مي تواند نسبت به آن حضرت چنين احتمالي را بپذيرد؟
 همچنين هنگاميكه مردم عليه عثمان قيام نموده و خانه اش را محاصره كرده و نزد امير المؤمنين (ع) جمع شدند و آن حضرت را به عنوان سفير خود به نزد خليفه فرستادند و آن حضرت از طرف ايشان بر عثمان وارد شد و چنانكه در خطبة 164 نهج البلاغة ميخوانيم فرمود:
«إِنَّ النَّاسَ وَرَائِي وقَدِ اسْتَسْفَرُونِي بَيْنَكَ وبَيْنَهُمْ و وَاللهِ مَا أَدْرِي مَا أَقُولُ لَكَ مَا أَعْرِفُ شَيْئاً تَجْهَلُهُ ولا أَدُلُّكَ عَلَى أَمْرٍ لا تَعْرِفُهُ، إِنَّكَ لَتَعْلَمُ مَا نَعْلَمُ مَا سَبَقْنَاكَ إِلَى شَيْ‏ءٍ فَنُخْبِرَكَ عَنْهُ ولا خَلَوْنَا بِشَيْ‏ءٍ فَنُبَلِّغَكَهُ وقَدْ رَأَيْتَ كَمَا رَأَيْنَا وسَمِعْتَ كَمَا سَمِعْنَا وصَحِبْتَ رَسُولَ اللهِ (صلى الله عليه وآله) كَمَا صَحِبْنَا ومَا ابْنُ أَبِي قُحَافَةَ ولا ابْنُ الخَطَّابِ بِأَوْلَى بِعَمَلِ الحَقِّ مِنْكَ.» يعني: "مردم درپشت سر من هستند و مرا سفير و واسطه بين تو و خودشان نموده اند و سوگند به خدا نمي دانم به تو چه بگويم، چيزي نمي دانم كه تو نداني و ترا به امري كه نداني راهنمايي نمي توانم كرد، به راستي كه آنچه را كه ما مي دانيم، تو نيز مي داني، ما در چيزي بر تو پيشي نگرفته ايم كه اينك به تو برسانيم در حالي كه تو آنچه ما ديده ايم، ديده اي و آنچه ما شنيده ايم، شنيده اي و همچنانكه ما همنشنين پيامبر (ص) بوده ايم تو نيز بوده اي و پسر ابي قحافه (= ابو بكر) و پسر خطاب (= عمر) در عمل كردن به حق از تو سزاوارتر نبودند".  و چنانكه ملاحظه مي شود حضرتش در اين گفتار، شيخين را عامل به حق مي داند و پر واضح است كه در اين موقعيت جاي تقيه نبود، زيرا عثمان در آن شرايط قدرتي نداشت و حتي جانش در معرض خطر بود و طبعاً تقيه موردي نداشت بلكه تعريف از عثمان در زماني كه اكثريت از وي ناراضي بودند خلاف تقيه بود و اگر امام (ع) بر خلاف اين سخنان مي گفت و از عثمان انتقاد مي كرد بيشتر مورد پسند مردم خشمگين قرار مي گرفت و محبوبيت و نفوذ حضرتش بيش از پيش در ميان مردم افزايش مي يافت. آيا مي توان پذيرفت كسي كه پيامبر در باره اش فرمود: "إنه خشن في ذات الله غير مداهن في دينه" يعني "او در بارة خداوند بيگذشت بوده در امور دين اهل سازش و چشم پوشي نيست"، به جاي تعليم مردم و ياد آوري مقام إلهي خويش و تذكر اينكه تمامي اين وقايع ناشي از غصب خلافت إلهي است و عوض اينكه بين حق و باطل و صالح فرق قائل شود، اينگونه با خاطي مداهنه و از او تمجيد كند؟ و جان عزيز دو سرور جوانان بهشت يعني حضرات امام حسن و امام حسين ـ عليهما السلام ـ را براي حفظ جان كسي به خطر اندازد كه نه تنها ظالمانه مقام خلافت را غصب كرده بلكه با اشتباهاتش مردم را نيز ناراضي ساخته و به خشم آورده؟!!.
همچنين چون حضرتش ملاحظه كرد لشكريانش به پيروان معاويه ناسزا مي گويند از اين كار نهي كرده و چنانكه در كتاب «وقعة الصفين» صفحة 103 و در خطبة 206 نهج البلاغه مسطور است، فرمود: «إِنِّي أَكْرَهُ لَكُمْ أَنْ تَكُونُوا سَبَّابِينَ ولَكِنَّكُمْ لَوْ وَصَفْتُمْ أَعْمَالَهُمْ وذَكَرْتُمْ حَالَـهُمْ كَانَ أَصْوَبَ فِي الْقَوْلِ وأَبْلَغَ فِي الْعُذْرِ وقُلْتُمْ مَكَانَ سَبِّكُمْ إِيَّاهُمْ اللَّهُمَّ احْقِنْ دِمَاءَنَا ودِمَاءَهُمْ وأَصْلِحْ ذَاتَ بَيْنِنَا وبَيْنِهِمْ واهْدِهِمْ مِنْ ضَلالَتِهِمْ حَتَّى يَعْرِفَ الحَقَّ مَنْ جَهِلَهُ ويَرْعَوِيَ عَنِ الْغَيِّ والْعُدْوَانِ مَنْ لَهِجَ بِهِ.»  يعني: "دوست ندارم كه ناسزاگو باشيد، اما اگر كارهاي نادرستشان را بيان كرده و حال ايشان را ذكر مي كرديد، كلامتان درست تر و معذورتر بود و اگر به جاي دشنام به آنان، مي گفتيد: إلهي خون ما و آنان را حفظ و ميان ما و ايشان اصلاح و آنان را هدايت فرما، تا آنكه نمي داند حق را بشناسد و آنكه با حق دشمني و ستيز مي كند دست بردارد و باز گردد".
اما مدعيان تشيع، بر خلاف گفتار و رفتار آن حضرت در مجالس و منابر و تأليفات خود از بدگويي و عيبجويي هيچگونه مضايقه ندارند و آنچه را تفرقه اندازان و دشمنان مسلمين در كتابها وارد كرده اند و دست سياست و بدخواهان اسلام به وجود آورده، شب و روز تكرار مي كنند و مسلمين را نسبت به يكديكر معاند و بدبين مي كنند.
از ديگر تهمت ها بلكه ستمهايي كه مدعيان دوستي خاندان پيامبر (ص) در حق ائمة اهل بيت (ع) روا مي دارند مسألة تقيه است كه صدها حكم بر خلاف ما أنزل الله يا بر خلاف اتفاق مسلمين به نام ائمه ـ عليهم السلام ـ ساخته اندكه روح آن بزرگواران خبر ندارد بلكه از آن بيزار است، ولي اينان هرجا حكمي از امام را موافق سليقة خويش نبينند، آن را بدون دليلي متقن، حمل بر تقيه مي كنند و از اين طريق موجب جدايي و ايجاد شكاف ميان گروهي از مسلمين با اكثريت مسلمانان مي شوند و با اينكه معترف اندكه: "جعل تقيه براي حفظ دين و مذهب است و حتي امام در موقع هتك به دين و القاء بدعت در آن جان فدا مي كند ......... چه و جودش براي حفظ دين است و اهميت دين بيشتر از بقاي اوست.  خيلي از معاصي و ترك وظائف أولي براي مردم عادي در مورد تقيه جايز است و لي براي مرجع ديني و رؤساي مذهبي تجويز نمي شود چه م