اليکه در اين روايات نه نامي از مهدي است و نه نشانه‌اي. و نه حجتي. بلکه اين مجهولين، حدس زده‌اند که مرئي آنان مهدي بوده است.

خبر پنجم، روايت کرده مجهولي از مجهول ديگر، از مجهولي بنام احمد الانصاري که در مستجار مکه حدود سي نفر بوديم که جواني خوشگل را ديده‌اند و سپس آن جوان خوش هيکل دعاهايي را خوانده است. پس شخصي بنام ابوعلي محمودي گفته: اي قوم، آيا اين شخص را مي‌شناسيد اين شخص صاحب زمان است، آنان گفته‌اند: به چه دليل؟ او گفته است: براي اينکه هفت سال خدا را خوانده و دعا کرده تا صاحب الزمان را ببيند. (آخر اين هم شد دليل؟!)، سپس راوي گويد: در مزدلفه در خواب ديده که رسول خدا به او فرموده آن شخصي را که ديده‌اي اوصاحب زمان تو بوده است. شما را به خدا آيا با اين خيالات مي‌توان اصلي ثابت نمود؟!

خبر ششم، احمد بن علي الرازي غالي روايت کرده از مردي از اهل قزوين که نه نام او را برده و نه مذهب او را و او از مجهول ديگري که او وارد شده بر کسيکه خود مدعي نيابت و سفارت بوده يعني، علي بن ابراهيم بن مهزيار و سؤال کرده از آل محمد و او جواب داده که از امر بزرگي سؤال کرده‌اي که خود من حيران و ناتوانم زيرا بيست سال حج کردم تا امام را طلب کنم وعيان به بينم ولي راهي پيدا نکردم. حال جاي سؤال است که اين شخص چگونه نايبي است که خود از امامش خبر ندارد و سالها حج کرده تا شايد به مراد خود برسد. بالأخره معلوم نيست اين نايب براي چه اين خبر را جعل کرده گويا براي تحکيم دکان خود بوده است. و مجلسي اين خبر و قضية او را که هيچ مدرکيت ندارد چند جاي بحار مکرر کرده و چون خوش داشته اين قصه‌ها را مکرر نموده و درک عيب آنرا نکرده که شاعر گويد: 

وعين الرضا عن کل عيب کليله              ولکن عين السخط تبدي المساويا

بالأخره اين مدعي نيابت با يک قصة طولاني با زرق و برق يک مرتبه امام را ديده آن هم در بيابان طائف و دور از مردم. و آن امام برخلاف سنت رسول خدا (ص) در و درباني داشته است!!. و اين شخص نايب نکرده نيابت خود را از قول او نقل کند شايد نسيان کرده است!!. بلکه عرض کرده شما چه وقت ظهور مي‌کنيد؟ او جواب مبهمي داده که نه خود شنونده فهميده و نه خواننده. و در جواب گفته است: ظهور من وقتي است که خورشيد و ماه جمع شود. در حاليکه جمع خورشيد و ماه بهنگام ظهور مهدي مخالف قرآن است، بلکه جمع خورشيد و ماه مربوط به قيامت است که خدا در سورة قيامت آية 9 فرموده: ﴿وَجُمِعَ الشَّمْسُ وَالْقَمَرُ﴾ (القيامه/9). يعني: «و يكجا جمع كرده شود آفتاب و ماه».‏ و نيز يکي از علائم ظهور را خروج دابّه از زمين ذکر نموده است، در حاليکه اين هم مربوط به قيامت است.

خبر هفتم، نقل شده از يکي جلاوزه و شرطه‌هاي مجهول الحال و مجهول الاسم که او گفته است: من نسيم را ديدم که درب خانه را در سر من رأي شکسته و بيرون آمده، و بدست او طبرزين و گفته: چه مي‌کني در خانة من (معلوم نيست گفته و يا کسي به نسيم گفته چه مي‌کني در خانه‌ام). آيا اين خبر سرار مبهم و نقل از يک نفر پاسبان چه چيز را ثابت مي‌کند و آقايان از نقل آن چه مقصودي دارند.

خبر هشتم، از تمام اخبار سابقه مهمل‌تر و مبهم‌تر است، زيرا نقل کرده از علي بن محمد که معلوم نيست کدام علي بن محمد، و او روايت کرده از مجهول ديگري بنام محمد بن اسماعيل که او گفته است: «او را ديدم بين دو مسجد در حاليکه طفل بود». (معلوم نيست او که را ديده و بين دو مسجد کدام دو مسجد). آيا اين شد خبر يا کلام مهمل.

خبر نهم، نقل کرده از خادم ابراهيم عبده، و معلوم نيست نام خادم و حال او، که او گفته است: «من بالاي صفا بودم که غلامي آمد و کتاب مناسک ابراهيم را گرفت و چيزهايي گفت». حال بايد از مجلسي و امثال او پرسيد: خادم که بوده و کدام غلام و چه چيز گفته آن غلام؟! آخر نقل اين مبهمات چه فايده دارد؟! حال اگر مهدي هم بوده چه گفته معلوم نيست.

خبر دهم، بهمان اسناد مجاهيل نقل شده از ابراهيم بن ادريس که او گفته: «او را ديدم پس از گذشتن ابي محمد، هنگاميکه به تکليف رسيده و دست او را بوسيدم (متأسفانه بيان نکرده کی را ديده و دست کی را بوسيده است).

خبر يازدهم، نيز از خادم عبده نقل کرده که مجهول الحالي است، او نقل کرده که ابي علي بن مطهر گويد: «رأيته ووصف قده»، يعني: «او را ديدم و قد او را توصيف نموده است»، أما بيان نکرده که را ديده و قد او چگونه بود.

خبر دوازدهم روايت کرده يک نفر غالي بدتر از مشرک از مرد مجهولي به نام ابي‌ذر احمد بن ابي‌سوره و او از مجهول ديگري که زيدي مذهب بوده که او در حيره جوان خوش صورتي را ديده، و با او گفتگو کرده و حوالة پولي از او گرفته و خيال کرده و يا او گفته: من محمد بن الحسن هستم. حال آيا قول يک نفر زيدي براي مذهب امامي حجت است، و اگر او گفته: من محمد بن الحسنم، بايد گفت: محمد بن الحسن بسيار است، از کجا معلوم که مهدي باشد؟!.

خبر سيزدهم، مرفوع است، و آن اعتباري ندارد و راوي آن زهري از اهل سنت است، او گفته اين امر را آن قدر بسختي طلب کردم که مال شايسته‌اي در آن از بين رفت (معلوم نکرده کدام امر، و اگر مقصود او رسيدن به مهدي بوده که رسيدن به او نه اصل دين است و نه فرع آن و کار بيهوده‌اي کرده است)، مي‌گويد: پس خدمت «عمري» رفتم و او را ملازم شدم و خدمت کردم، و پس از آن از صاحب الزمان سؤال کردم، او گفت: اين کار يعني وصول به او ممکن نيست (البته دکان داران هر چه بيشتر ناز کنند خريدار ناز زيادتر است). بالأخره گويد: خضوع و التماس کردم گفت: صبح بيا (همان کس که مي‌گفت ممکن نيست چون بيشتر چاپلوسي کرده و ممکن شده و گفته صبح بيا)، پس صبح حاضر شدم، او به استقبال من آمد و با او جوان خوش صورتي بود از همه خوشگل‌تر و خوشبوتر بهيئت تجار، چون به او نظر کردم به عمري نزديک، به او اشاره کرد، پس به طرف او ميل کردم و از هر چه سؤال کردم جوابم داد، سپس گذشت که داخل خانه شود و آن خانه از خانه‌هاي کرايه‌اي بود، پس «عمري» گفت: اگر خواهي سوال کن که بعدا او را نخواهي ديد، پس رفتم که سؤال کنم نشنيد و داخل خانه شد، و با من سخن نگفت بيشتر از آنکه چنين گفت: «ملعون ملعون من أخَّر العشاء إلى أن تشتبک النجوم».

نويسنده گويد، أولاً، معلوم نشد که «عمري» کيست، اگر نايب صاحب الزمان است که اين سخن او دکانداري بوده که اول گفته ممکن نيست و چون او تملق گفته ممکن شده. ثانياً، جوان خوشرو بسيار است از کجا معلوم که مهدي بوده؟!. ثالثاً، ملعون من أخر العشاء غلط است بلکه آنچه از رسول خدا (ص) رسيده اين است که: «ملعون من أخر المغرب حتي تشتبک النجوم»، يعني نماز مغرب را اول وقت بايد خواند و ملعون است آنکه عقب بيندازد تا ستارگان ظاهر شوند. و در مورد نماز عشاء مستحب است که هر چه بيشتر به تأخير يعني، نزديک به آخر وقت آن خوانده شود چنانکه اين مطلب در کتب خود شيعه مکرر شده از آن جمله در وسائل / ج 3/ ص 146 وارد شده که رسول خدا (ص) فرمود: «لولا أن أشق علي متي لأخرت العشاء إلي نصف الليل.». و در يك روايت ديگري: «إلي ثلث الليل