جمله درين مقام حيرت و دست و پا زدن ملاعبدالله را بايد ديد كه چه قسم چپ و راست ميزند و دست او به جائي نمي‌رسد و از همين جنس در آيات ديگر مثل «أَجَعَلْتُمْ سِقَايَةَ الْحَاجِّ وَعِمَارَةَ الْمَسْجِدِ الْحَرَامِ كَمَنْ آَمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ وَجَاهَدَ فِي سَبِيلِ اللَّهِ لَا يَسْتَوُونَ عِنْدَ اللَّهِ وَاللَّهُ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الظَّالِمِينَ «19» الَّذِينَ آَمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ أَعْظَمُ دَرَجَةً عِنْدَ اللَّهِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْفَائِزُونَ «20» يُبَشِّرُهُمْ رَبُّهُمْ بِرَحْمَةٍ مِنْهُ وَرِضْوَانٍ وَجَنَّاتٍ لَهُمْ فِيهَا نَعِيمٌ مُقِيمٌ «21» خَالِدِينَ فِيهَا أَبَدًا إِنَّ اللَّهَ عِنْدَهُ أَجْرٌ عَظِيمٌ «22» «التوبه» و آيه «إِنَّ الَّذِينَ آَمَنُوا وَهَاجَرُوا وَجَاهَدُوا بِأَمْوَالِهِمْ وَأَنْفُسِهِمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَالَّذِينَ آَوَوْا وَنَصَرُوا أُولَئِكَ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ وَالَّذِينَ آَمَنُوا وَلَمْ يُهَاجِرُوا مَا لَكُمْ مِنْ وَلَايَتِهِمْ مِنْ شَيْءٍ حَتَّى يُهَاجِرُوا وَإِنِ اسْتَنْصَرُوكُمْ فِي الدِّينِ فَعَلَيْكُمُ النَّصْرُ إِلَّا عَلَى قَوْمٍ بَيْنَكُمْ وَبَيْنَهُمْ مِيثَاقٌ وَاللَّهُ بِمَا تَعْمَلُونَ بَصِيرٌ «72» «الانفال» ملاعبدالله و ديگر علماء شيعه دست و پا زده و سعي و تلاش نموده آخر تن بعجز در داده قايل بمراتب عاليه اين اشخاص شده اند اينست حال مخالفان حضرت امير و اهل بيت بزعم شيعه از مهاجرين وانصار كه خلفاء ثلاثه هم ازان جمله اند اما حال محاربين ايشان كه حضرت ام المومنين و طلحه و زبيرند از مهاجرين اولين پس شيعه را دران تردد بسيار است تفصيلش آنكه اوائل ايشان فرق نمي كردند در مخالف محارب همه را تكفير مي نمودند و سب و تبرا جايز مي شمردند و چون متاخرين ايشان متنبيه شدند بر آنكه درين صورت كه امامت را در حكم نبوت گيريم و منكر او را مرتد و كافر شماريم بوجوه بسيار خلل در اصول مذهب راه مي يابد از انجمله آنكه حضرت ائمه بلا تكلف و بلا ضرورت ملجه نكاح و انكاح با آنها ميگردند مثلا حضرات سكينه را بمصعب بن الزبير و دختر قاسم بن محمد بن ابي بكر را حضرت امام محمد باقر نكاح كردند و علي هذا القياس اين امر در جميع حضرات ائمه رايج و جاري بود و هرگز معامله ايشان با منكران امامت خود مثل معامله ايشان با منكران نبوت نبود و امامت هر امام مثل امامت حضرت امير است.

واز انجمله آنكه جماعه از اخوان واقارب ايشان منكر امامت ائمه بوده اند مثل محمد بن الحنيفه كه منكر امامت حضرت زين العابدين بود و با وصف منازعه و محاكمه بسوي حجر اسود و شهادت او براي امام زين العابدين دست بردار نشد از دعواي امامت براي خود و وصيت امامت به اولاد خود كرده رفت و نذر و نياز و خمس و غيره كه از طرف مختار بايشان ميرسيد هرگز امام زين العابدين را شريك ان نمي كردند و مثل زيد شهيد كه بلا شبهه مدعي امامت خود بود و منكر امامت امام محمد باقر و درين باب با هشام بن الحكم مناظره هم كرد و ازين دعوي دست بردار نشد تا آنكه شهادت يافت باز اولاد او يحيي و متوكل با اولاد امام جعفر صادق درين باب پرخاش داشته اند باز اولاد امام جعفر نيز در ميان خودها مثل عبدالله افطح واسحاق بن جعفر مدعي امامت خود بوده اند و اگر اولاد امام حسن را رضي الله عنه نيز بر شماريم كه جمعي كثير مثل نفس زكيه و غيره مدعي امامت خود گذشته اند و منكر امامت ائمه ديگر دايره قيل و قال بلكه جنگ و قتال خيلي مشتعل مي‌شود بلكه اتباع اينها جنگ وقتال هم با هم نموده اند مثل مختار ثقفي عبدالله پسر صلبي حضرت امير المومنين را كشته است چنانچه در كتب انساب وتواريخ موجود است پس اگر انكار امامت امام مثل انكار نبوت نبي كفر باشد اين همه اشخاص كافر شوند و حضرات ائمه عليهما السلام كه در حق زيد شهيد و محمدبن الحنيفه و امثالهم شهادت نجوي وفلاح داده‌اند همه كذب و دروغ باشد و اگر گوئيم كه اولاد علي هر چند منكر امامت امام وقت باشند كافر نمي شوند و ديگران بانكار امامت امام وقت كافر مي‌شوند لازم آيد تفاوت و اختلاف در موجبات كفر حال انكه بالاجماع در موجبات كفر تفاوتي نيست امام زاده باشد يا علوي هرگاه كلمه كفر بر زبان راند كافر شد ناچار شدند و گفتند كه منكر امامت كافر نيست و فرق در مخالف ومحارب بر آوردند پس منكر مخالف است و مخالف فاسق و محارف كافر است.

اما درينجا قباحت ديگر لازم آمد زيراكه چون انكار امامت كفر نباشد و محاربه لازمه انكار است در وقتي كه امام تصرف خود  خواهد لابد كفر لازم غير كفر شد و اين معني محال است بلكه هرچه حكم لازم است حكم ملزوم است پس انكار نيز كفر باشد و بديهي است كه محاربت خود مرتبه ايست از مراتب انكار كه در وقت اراده تصرف امام انكار بهمين صورت خواهد بود اكثر شيعه جواب اين سخن باين روش داده اند كه هر چند قاعده همين را تقاضا ميكند كه هرگاه انكار چيزي كفر نباشد محاربه با صاحب آن چيز نيز مي يابد كه كفر نباشد زيراكه محاربه نوعي است از انكار اما اين قاعده را بخلاف عقل در حق محاربان حضرت امير گذاشته ايم بسبب رسيدن حديث متفق عليه كه «حربك حربي و سلمك سلمي» و درين جواب نيز به چند وجه خدشه است اول آنكه اين كلام محمول بر مجاز است بحذف حرف تشبيه يعني حربك كانه حربي زيرا كه معني حقيقي امكان ندارد و ظاهر است كه حرب حضرت امير حرب حضرت رسول نبود حقيقتا بل حكما و چون مجاز بحذف حرف تشبيه شد مذموم و قبيح بودن ازين حديث معلوم شد نه كفر بودن چه مساوات مشبه و مشبه به در جميع احكام هرگز در تشبيه لازم نيست و اين لفظ را جناب رسول صلي الله عليه وسلم در حق بسياري از صحابه بل در حق قبايل متعدده از اسلم و غفار و جهينه و مزينه نيز فرموده اند و بالاتفاق محاربه آنها كفر نيست دوم آنكه معني كلام اين است كه حربك بالتخصيص حربي پس حرب جماعه كثير مثل قتله عثمان كه درانجمله حضرت امير هم باشد حرب رسول نبود و اين اضمار بسيار متعارف و رايج است مثلا شخصي دوست خود را ميگويد كه هر كه ترا بد خواهد بد خواه من است و اگر ان دوست او در زمره مردم كثير باشد كه ان مردم را بجهت امر عام مشترك كسي بد خواهد البته در عموم كلام ان شخص داخل نمي‌شود لغه وعرفا و اين صحابه كبار و ام المومنين بالتخصيص قصد محاربت حضرت امير نداشتند  بلكه از قتله عثمان استيفاء قصاص مقصود داشتند چون حضرت امير هم شريك ان لشكر بود با ايشان نيز محاربت واقع شد سوم آنكه «حربك حربي» كنايت است از عداوتك عداوتي و ظاهر است كه اين اشخاص عداوت حضرت امير نداشتند و حرب ايشان بنابر عداوت نبود محض براي رفع فساد امت و استيفاء قصاص مقابله نمودند و بمقاتله انجاميد چهارم آنكه در جميع افعال اختياريه قصد و اراده شرط است تا مورد مدح و ذم شود مثلا اگر شخصي گويد كه اين آوند را بشكند او ر