 وجه محبت در شخص موجود نماند و ان مختص است بموت علي الكفر كه عند الكفر هيچ عمل خير را اعتبار نماند و بسبب فسق و ارتكاب كبيره از ذات آن شخص تبرا جايز نيست آري از فسق و عصيان او بيزار بايد بود و مكروه بايد داشت و نيز خواجه نصير در تجريد ميگويد والاحباط باطل لاستلزامه الظلم و قوله تعالي «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ «7»«الزلزلة»پس تا وقتي كه از شخص كفر متحقق نه گردد هيچ عمل او حبط نمي‌شود.

مقدمه ششم بالاجماع از صحابه و ازواج مطهرات هيچ چيزي كه موجب كفر ايشان و حبط اعمال ايشان و مسقط اعتبار علاقه ايشان با پيغمبر خدا صلي الله عليه و سلم باشد واقع نشده الا مخالفت و محاربه حضرت امير در باب خلافت و غصب حقوق اهل بيت مثل فدك و غيره حالا نظر بايد كرد در كلام علماء شيعه كه اين مخالفت و محاربه و غصب را كفر ميدانند يا نه مشهور درين مقام قول خواجه نصير طوسي است كه مخالفوه فسقه و محاربوه كفره پس جماعه از اصحاب كه محض بر مخالفت قناعت كرده اند قابل تبرا نيستند زيرا كه منتهاء كار ايشان فسق است و فاسق مومن است «وَالْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بَعْضُهُمْ أَوْلِيَاءُ بَعْضٍ يَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَيُقِيمُونَ الصَّلَاةَ وَيُؤْتُونَ الزَّكَاةَ وَيُطِيعُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ أُولَئِكَ سَيَرْحَمُهُمُ اللَّهُ إِنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ «71»«التوبه» پس شيخين و عثمان را خود البته بر اصل شيعه تبرا جايز نيست و علماء محققين ايشان باين قدر اعتراف نموده اند قاضي نورالله شوشتري در مجالس المومنين آورده كه نسبت تكفير بجناب حضرت شيخين كه اهل سنت و جماعه بشيعه نموده اند سخني است بي اصل كه در كتب اصول ايشان ازان اثري نيست و مذهب ايشان همين است كه مخالفان علي رضي الله عنه فاسق اند و محار بان او كافر چنانچه نصير الدين طوسي در تجريد آورده مخالفوه فسقه و محاربوه كفره بمقتضاي حديث «حربك حربي و سلمك سلمي»كه واقع است و ظاهر است كه حضرت شيخين با امير المومنين عليه السلام حرب ننموده اند بلكه بي‌زحمت قتال و تكلف استعمال سيف و نصال به كثره خيل و رجال حق او را ابطال نمودند و غصب خلافت رسول متعال ازو نمودند انتهي كلامه بلفظه و ملاعبدالله مشهدي صاحب اظهار الحق بر اين اصل خود بحث نموده جوابش نوشته و آن اينست اگر كسي گويد كه در باب خلافت مرتضي اگر نص صريح نشده اماميه كاذب اند و اگر نص متحقق شده مي بايد كه جماعه صحابه كه در مسئله خلافه مخالفت نمودند مرتد شده باشند و جواب اين بحث باين عبارت نوشته كه نصي كه موجب كفر است آنست كه امر منصوص را باطل اعتقاد كنند و حضرت پيغمبر را حاشا دران تنصيص تكذيب نمايند اما اگر حق واجب را دانسته ترك ان بواسطه اغراض دنيوي و حب جاه كنند از فسوق و عصيان خواهد بود مثلا اداء زكوه باجماع امت واجب است و منصوص در قرآن و احاديث پس اگر كسي منكر وجوب او شود كافر و مرتد مي‌شود و اگر معتقد وجوب آن بوده از دوستي زر و بخل ادا ننمايد و بر ذمه خود بدارد عاصي خواهد بود و انها كه متفق بر خلافت خليفه اول شدند نمي گفتند كه حضرت پيغمبر صلي الله عليه و سلم نص كرده اما دروغ گفته بلكه در بعض اوقات بعض مردم منكر تحقق نص مي شدند و بعض ديگر كلام حضرت پيغمبر صلي الله عليه و سلم را تاويل دور ازكار مي نمودند انتهي كلامه بلفظه و درين كلام چند فائده معلوم شد اول آنكه انكار معني نص و مدلول آن بنابر تأويل فاسد كفر نيست بلكه نوعي است از فسق اعتقادي كه آن را در عرف اهل سنت خطاء اجتهادي نامند دوم انكه غصب فدك و منع قرطاس و غير ذلك كه از بعض كسان واقع شد بنابر تمسك بحديث «نحن معاشر الانبياء لانرث و لانورث» يا بنابر تمسك بآيه «الْيَوْمَ أَكْمَلْتُ لَكُمْ دِينَكُمْ وَأَتْمَمْتُ عَلَيْكُمْ نِعْمَتِي وَرَضِيتُ لَكُمُ» نيز كفر نيست بلكه فسق اعتقادي است آنرا خطاء اجتهادي نامند زيراكه چون تاويل باطل در مسئله نص امامت موجب سقوط كفر گرديد تمسك بحديث و آيه در مسئله ميراث و نوشتن كتاب كه به هزاران درجه ادون از مسئله امامت است و بالاجماع از فروع فقهيه چرا موجب سقوط كفر نه گردد و خود ايشان نيز باين تصريح كرده اند بالجمله بنابر مذهب شيعه ظاهر شد كه اختلاف در مسئله خلافت چون بنابر تاويل است فسق اعتقادي است پس لازم آمد كه اعتقاد امامت حضرت مرتضي بلافصل داخل در حقيقت ايمان نيست نزد ايشان بخلاف اعتقاد فرضيت نماز و روزه و و زكوه كه درينجا بالاجماع كفر است و اين فرق را از دست نبايد داد و اين فرق گويا اجماعي اين فرقه است هيچ كس درين نزاع ندارد و لهذا قول خواجه نصير طوسي را همه اينها بطريق استشهاد مي‌آورند كه او گفته است مخالفوه فسقه و چون ايمان جماعه كه به حضرت مرتضي مخالفت نمودند باقرار و اعتراف محققين ايشان ثابت شد.اكنون بحث از اعمال و اخلاق ظاهريه ايشان كه دليل بر حسن باطن است بايد نمود ملا عبدالله در بيان آيه «يَا أَيُّهَا الرَّسُولُ بَلِّغْ مَا أُنْزِلَ إِلَيْكَ مِنْ رَبِّكَ وَإِنْ لَمْ تَفْعَلْ فَمَا بَلَّغْتَ رِسَالَتَهُ وَاللَّهُ يَعْصِمُكَ مِنَ النَّاسِ إِنَّ اللَّهَ لَا يَهْدِي الْقَوْمَ الْكَافِرِينَ «67» «المائده» آورده است كه مجرد اقرار بشهادتين و تصديق اجمالي بما جاء به النبي صلي الله عليه و سلم مرتبه از اسلام است و بعد از رحلت حضرت رسالت پناه صلي الله عليه و سلم كل امت اجابت اين مرتبه اسلام را داشتند و بحفظ و صيانت ايزدي كه وعده شده بود ازين مرتبه بدر نرفته اند و اين مقدار ازين عقيده اسلام كافي بود از براي انقياد اوامر حضرت رسالت پناه كه در باب اخراج مشركين از جزيره عرب و در باب جهاد با كفار فارس و روم و غير آن واقع شده بود و جمعي كه متصدي خلافت و رياست شدند درين امور كوشش بحدي نمودند تا در نظر خلايق از استحقاق امر خلافت دور نيفتند و بسياري ازين مردم در ماليات و در اجتناب از محرمات ظاهره بلكه در ترك بعض لذايذ مباحه نيز به بركت دريافت صحبت شريف نبوي و بقاء آن بركات از جهت قرب زمان از اهل ورع و زهد و تقوي بودند و مساهله و مداهنه كه واقع شد در امر خلافت و در حق اهل بيت بود و بس انتهي كلامه و ازين كلام صريح معلوم شد كه ايشان را زياده بر اصل ايمان ورع و زهد و تقوي ببركت در بافت صحبت شريف نبوي و بقاء ان بركات در نفوس ايشان حاصل بود و نيز معلوم شد كه صحبت ايشان با پيغمبر صلي الله عليه و سلم با اخلاص قلبي بود نه از راه نفاق و ظاهر داري و الا قبول  فيض و بركت ازان صحبت چه قسم حاصل ميكردند و عاقل را درينجا غور در كار است كه هرگاه ايمان و ورع و تقوي و زهد بااعتراف و اقرار ايشان در حق آنجماعه ثابت شد يقينا پس ادعاي آنكه در امر خلافت و در حق اهل بيت از ايشان معصيت بظهور آمده ادعاي خلافت ما ثبت باليقين است پس معلوم شد كه اين امر هم از ايشان بنابر تمسك بدليلي يا فهم اين امر از نصي واقع شده باشد نه بنابر قصد معصيت زيراكه ا