ت پيغمبر ما نباشد بعد از هجرت بلکه در نفس هجرت حالانکه حضرت امير هرگز داعيه هجرت نفرمود چنانچه بااجماع ثابت است وحال پيغمبر ما قبل از هجرت چه بود لله و للرسول اين حرف را سرسري نبايد گفت همراه ابوجهل و اميه بن خلف معاذالله و عبادت لات و منات ميفرمود يا در ديگر رسوم جاهليت و ذبح لغير الله شريک ايشان مي شد يا مدح و ثناء ايشان را وظيفه و ورد مي ساخت يا با آنها هم کاسه و هم نواله مي گشت يا در احکام ايشان اتباع ميکرد هميشه با هم مقابله و گفت و شنيد و ضرب و شتم در ميان بود و نكوهش و هجو اوضاع ايشان را بر ملا ميگفت و مردم را علي الاعلان بدين حق مي خواند و صعوبتها مي کشيد تا انکه بعد از هجرت قوت و اعوان و انصار بهم رسانيد و از دعوت زباني بقتال سيفي و سناني ترقي فرمود درينجا ترقي بود در مراتب اظهار نه لزوم شيوه تقيه و استتار و علي هذا القياس حال انبياء سابق را بايد فهميد آري چون جهاد سيفي و سناني بران انبيا واجب نبود بلکه اينکار با مراد ملوک زمانه که در اطاعت انبيا مي بودند تعلق داشت خود متصدي قتال وجمع رجال نمي شدند و چون پيغمبر ما مامور بجهاد شد لازم آمد که خلفاء او نيز مامور بجهاد باشند بلکه تمام امت او نيز  باين امر مامور است حالا اگر کسي سنت انبياء سابق را در ترک جهاد لازم گيرد بلا شبهه کافر گردد و گاهي نمي‌شود که بعد از ظهور بغي  و کفر وجوب جهاد از خليفه پيغمبر ما ساقط گرددپس حال حضرت امير را بر حال انبياء سابق قياس كردن از آن باب است كه كسي گويد حضرت امير را استقبال بيت المقدس در نماز فرض بود نه استقبال کعبه و حال او همچو حال پيغمبر ما بود قبل از نزول آيت استقبال کعبه و علي هذا القياس در جميع احکام شرعيه و اين کس را نزد جميع عقلا از اهليت خطاب خارج بايد کرد که حرف مجنونانه ميجاود اگر حضرت پيغمبر صلي الله عليه وسلم قبل از نزول آيت جهاد انتظار نزول آن ميفرمود و ترک قتال مي نمود حضرت امير را کدام انتظار بود حالانکه در قرآن منزل جهاد و قتال بر آحاد امت واجب شده چه جاي اولوالامر که قايم مقام پيغمبر است و غرض از نصب او محض اقامت جهاد واعلام دين و حق مظلوم را از ظالم رهاندن است اينست بيهوده سرائي عالمان و محققان اين فرقه تا بعوام اينها چه رسد حالا بعضي کلمات اهل سنت در باب تقيه بايد شنيد ميگويند به اجماع اهل تواريخ ثابت است که چون حضرت امام حسين را رضي الله عنه پيغام نمودند که اگر يزيد را امام بحق بگوئي و براي او بيعت نمائي معترض حال تو نمي شويم هرجا که اراده داشته باشي اختيار داري و اين گفتگو در ميان مکرر واقع شد چون حضرت امام حسين رضي الله عنه يزيد را بر باطل ميدانست و لايق امامت نديد هرگز اختيار تقيه نکرد وبيعت يزيدرا قبول نفرمود تا آنکه به لشکر يزيد جنگ کرد و با جميع اصحاب خود بدرجه شهادت رسيد پس اگر تقيه واجب مي بود زياده ازين خوف اعدا نمي باشد که براي کشتن هفتاد کس سي هزار محاصره نمايد و ناموس و اطفال صغير السن بجوع و تشنگي هلاک شوند پس معلوم کرديم که حضرت امام معتقد جواز تقيه نبود چه جاي وجوب آن ونيز ميگويند که بشهادت تواريخ حضرت امير المومنين رضي الله عنه بعد ازحضرت رسول صلي الله عليه وسلم دو حالت داشت اول آنکه در زمان شيخين و ذي النورين رضي الله عنه بيعت نمود و متعرض حال هيچ کس نشد و با ايشان در خلأ و ملا و در نماز و روزه و حج و مشوره و تدبير مهمات شريک و دخيل ماند حالت دوم آنکه بعد از شهادت ذي النورين از مردم بيعت گرفت و با معاويه کرات و مرات مقاتله نمود با وجوب قلت اصحاب چنانچه قاضي نورالله در مجالس المومنين گفته که از قريش همگي پنج نفر همراه مرتضي بودند و سيزده قبيله همراه معاويه بود و لهذا آنجناب را فتح ميسر نشد و شرايشان نتوانست دفع نمود پس لابد در حالت اولي باعث موافقت آنجناب با شيخين و ذي النورين تقيه و بيچارگي نبود والا درينجا هم تقيه ميفرمود و نيز ميگويند که در بحرالمناقب که يکي از کتب معتبره شيعه است از مناقب اخطب نقل ميکند که او از محمد بن خالد روايت آورده که خطبهم عمربن الخطاب رضي الله عنه فقال اوصرفناکم عما تعرفون الي ما تنکرون ما کنتم صانعين قال فسکتوا قال ذلک ثلاثا فقام علي فقال اذا کنا نستعتبک فان تبت قبلناک قال و ان لم قال اذا نضرب الذي فيه عيناک فقال الحمدلله الذي جعل في هذه الامه من اذا اعوججنا اقامنا پس ازين روايت صريح معلوم شد استقامت حضرت مرتضي رضي الله عنه بر جاده امر بمعروف و نهي از منکر و علومرتبه او در عدم مداهنه او در محرمات شرع شريف و قدرت او بر انکار و هرگاه چنين باشد تقيه وجهي ندارد و نيز قاضي نور الله در ذکر احوال حضرت عباس رضي الله عنه نوشته که او يکي از آنهاست که بر اعراف خواهند بود حضرت رسول صلي الله عليه وسلم اورا بسيار دوست ميداشت و ميفرمود که عباس بمنزله پدر من است و در فضايل وي زياده ازان نوشته که درين مختصر توان نوشت بعد ازان گفته که بنابر گفته حضرت عمر از حضرت امير رضي الله عنه استدعاء بتزويج ام کلثوم نمود حضرت مرتضي رضي الله عنه اول بارابا نمود و در بار دوم سکوت ورزيد بعد ازان حضرت عباس خود متولي امر نکاح شده ام کلثوم را بحضرت عمر تزويج کرده داد حضرت مرتضي رضي الله عنه از راه منع نتوانست کرد لهذا سکوت اختيار فرموده بر عاقل پوشيده نيست که بعد از ثبوت اين قدر فضايل در حق حضرت عباس چگونه توهم توان کرد که در ظلم اين قسم ظالم اعانت نموده باشد.

هفوه دوم آنکه گويند شيخين رضي الله عنهما  از اهل نفاق بودند حالانکه فوت ايمان ايشان بتواتر ثابت است و جناب پيغمبر صلي الله عليه وسلم ايمان ابوبکر و عمر رضي الله عنهما را همراه ايمان خود جابجا مقرون ساخته و در خبر درجات ايمان که از کافي کليني در باب امامت منقول شد صريح است آنکه ايمان مهاجرين اولين رجحان بسيار دارد بر ايمان ساير امتيان و نيز نص حضرت امير رضي الله عنه که در نهج البلاغه در حق حضرت ابوبکر رضي الله عنه موجود است بر کمال ايمان او گواه است و نيز تسميه او بصديق از حضرت امام باقر و ديگر ائمه اقطع اين هفوه مي نمايد .

هفوه سوم آنکه شيخين رضي الله عنهما از اصحاب العقبه بودند يعني دوازده کس از منافقين در وقت مراجعت از غزوه تبوک خواسته بودند که در اثناء راه حضرت رسول را صلي الله عليه وسلم تنها يافته بقتل رسانند عماربن ياسر و حذيفه بن اليمان بر کيد آنها مطلع شده بر سر وقت آنها رسيدند و دفع نمودند و اين هفوه صريح مخالف بداهت و تواتر است اگر ابوبکر و عمر رضي الله عنهما را اين داعيه مي بود در خانه آن حضرت صلي الله عليه وسلم که دختران هردو بودند بوجه احسن مي توانستند سرانجام داد و دخول و خروج و سير و دور ايشان با آنجناب صلي الله عليه وسلم در خلوت و جلوت مشهور و معروف و ضرب المثل عالم است اين قسم محرمان را چه حاجت که وقت فرصت را طلب نمايند اول رفاقت حضرت صديق رضي الله عنه در غار و تنهايي آنجناب صلي الله عليه وسلم دوم رفاقت او در عريش روز بدر بااجماع ثابت است و اين 