هب شد و بعضی گويند نام او حمدان بن قرمط است و بعضی گويند قرمط نام ديهی است از ديهات واسط كه حمدان ساكن آن ديه بود پس او قرمطی است و اتباع او قرامطه علی اي حال مذهب ايشان آن است كه اسماعيل بن جعفر خاتم الائمه است و او حي لايموت است قايل اند به اباحه محرمات. چهارم: شمطيه اصحاب يحيي بن ابي الشمط گويند بعد از جعفر صادق امامت به هر پنج پسر او رسيد باين ترتيب اسماعيل و محمد و موسی كاظم و عبدالله افطح و اسحاق. پنجم: ميمونيه اصحاب عبدالله بن ميمون قداح اهوازی گويند كه عمل به ظواهر كتاب و سنت حرام است و انكار معاد نمايند. ششم: خلفيه گويند آنچه در كتاب و احاديث وارد شده است از صلاة و صوم و زكات و حج و امثال آن همه محمول بر معانی لغوی است و معنی ديگر ندارد و قيامت و بهشت و دوزخ را انكار كنند. هفتم: برقعيه اند اصحاب محمد بن علی برقعی معاد و احكام شرايع را انكار كنند و نصوص را تأويل نمايند و نبوت بعضی انبياء را منكر شوند و لعن ايشان واجب دانند. هشتم: جنابيه اتباع ابوطاهر جنابی ايشان را در اين مذهب غلو زايد است منكر معاد و احكام اند و هر كه عمل به احكام نمايد قتل او را واجب دانند و لهذا حاجيان را قتل كردند و حجر اسود را بركنده بردند تا مردم بد اعتقاد شوند و ديگر قصد اين خانه و طواف آن ننمايند و اين پنج فرقه يعني شمطيه و ميمونيه و خلفيه و برقعيه و جنابيه در عداد قرامطه داخل اند و در ايشان شمرده ميشوند و باين حساب فرقه های اسماعيليه را هشت گفته اند و الا زياده ميشوند. فرقه نهم: از اصول اسماعيليه سبعيه اند گويند كه انبياء ناطقين به شرايع كه رسل اند هفت اند آدم و نوح و ابراهيم و موسی و عيسی و محمد و مهدي و ما بين دو رسول هفت كس ديگری می باشند كه شريعت سابق را تا حدوث لاحق قايم دارند و اسماعيل بن جعفر از جمله اين هفت بود كه فيمابين محمد و مهدي اقامت شريعت نمودند و نيز گويند در هر عصر لابد است از هفت كس كه قابل اقتدا و مأخذ اهتدا توانند بود، و فرقه دهم: از اصول اسماعيليه مهدويه است كه طول و عرض بسيار پيدا كرد و ارباب تصانيف و تواليف در آن فرقه بهم رسيده اند و ملكوت و سلاطين مغرب زمين در همين فرقه گذشته‌اند و غلبه و تسلط واقعی نصيب ايشان شد ايشان امامت را بعد از اسماعيل به محمد وصي پسر او و بعد از آن با حمدونی كه پسر اوست و بعد از آن به محمد تقی كه پسر اوست بعد از آن به عبيدالله رضي كه پسر اوست بعد از آن به ابوالقاسم عبدالله كه پسر اوست بعد از آن به محمد پسر او كه خود را محمد مهدي لقب كرد بعد از آن به پسر او احمد قايم بامر الله باز به اسماعيل بن احمد منصور بقوه الله بعد از آن به معد بن اسماعيل معز لدين الله بعد از آن به ابي منصور نزار بن معد عزيز بالله بعد از آن به ابوعلي منصور بن نزار حاكم بامر الله باز به ابوالحسن علي بن منصور ظاهر لدين الله باز بمعد بن علي منصور مستنصر بالله بنص آباء بر ابناء ثابت ميكنند و چون نوبت به امامت مهدی رسيد امر خود را در مغرب زمين رواج داد و طلب پادشاهی كرد و خلايق بسيار با وی جمع شدند پس اول بر بلاد افريقيه مستولی شد و آهسته آهسته بر بلاد مصر نيز دست يافت و در دست اولاد او ملك مصر و مغرب ماند بلكه بعضی از اولاد او بر ديار شام نيز متصرف شدند و اهل يمن نيز تلبيه دعوت ايشان نمودند و بمذهب ايشان متمذهب شدند بعد از مستنصر اينها را در تعيين امام اختلاف است و سببش آنكه مستنصر اول بر امامت نزار برادر خود نص كرد و ثانياً بر امامت پسر خود ابوالقاسم احمد مستعلی بالله پس بعضی نص اول را به نص ثانی منسوخ دانستند و به امامت مستعلی قايل شدند و اينها را مستعلويه گويند و بعد از مستعلی پسر او منصور بن احمد آمر به احكام الله را و بعد از او برادر ديگرش را كه عبدالحميد ابوميمون بن احمد حافظ لدين الله بود و بعد از او پسرش را كه ابو منصور محمد بن عبدالحميد ظافر بامرالله بود و بعد از او پسرش را كه ابوالقاسم علي بن محمد فائز به نصرالله بود و بعد از او پسرش را كه محمد بن علي عاضد لدين الله بود امام دانند و چون نوبت امامت به عاضد رسيد امرا و ملوك شام بر وی خروج كردند و او را گرفته حبس نمودند و در سجن در گذشت و از اولاد مهدی كسی نماند كه دعوت امامت ميكرد. و طايفه ديگر نزار را امام دانستند و نص ثاني را الغا و اسقاط نمودند كه بعد از نص اول صدور يافته بود و بعد از نزار پسر او را كه هادی بود بعد از او پسر او را كه حسن نام داشت امام دانند ليكن اين همه اكاذيب ايشان است مورخين خلاف اين نوشته اند و تحقيق نموده اند كه احمد مستعلی چون پادشاه شد نزار را با دو پسر صغير او در محبس انداخت و هر سه كس در محبس جان دادند نسلی از او باقی نماند و نزاريه را صباحيه و خميريه نيز گويند و عن قريب وجه اين تسميه معلوم شود و نيز نزاريه را مسقطيه و سقطيه نيز گويند زيرا كه مذهب ايشان آنست كه امام مكلف بفروع نيست و او را ميرسد كه بعض تكاليف يا جميع تكاليف را از مردم ساقط كند و از خرافات ايشان آنست كه حسن بن صباح خميری در مصر آمد و با بعضی از زنان نزار كه در دست برادرزاده خود محبوس بود ملاقی شد و يك طفل صغير را از نزد آن زن بدست  آورد و گفت كه اين طفل پسر نزار است او را گرفته به شهر ری رسانيد و او را هادی نام كردند و بنام او دعوت آغاز نهاد و مردم گرد او فراهم آمدند و انبوه بسيار شد و بر قلعة الموت و ديگر قلاع طبرستان مستولی شد و اهل و عيال و اموال خود را در قلعة الموت همراه هادي نگاه ميداشت تا آنكه مرگ او را در رسيد و هنوز هادی طفل بود كيا نام شخصی را خليفه خود ساخت و او را بترتيب هادی و اكرام و توقير او وصيت بالغه نمود چون كيا را دم واپسين شد پسر خود را كه محمد بن كيا نام داشت نايب خود ساخت و او را به دستور حسن صباح به خدمت و توقير هادی اهتمام تمام كرد روزی اين هادی را شوق و نعوظ غلبه كرده بود زوجه ابن كيا را طلبيده و طی كرد زيرا كه بزعم آنها جميع محرمات برای امام حلال اند و او را ميرسد كه هر چه خواهد بكند «لَا يُسْأَلُ عَمَّا يَفْعَلُ وَهُمْ يُسْأَلُونَ «23» الأنبياء» شان اوست اتفاقاً زوجه ابن كيا از آن وطي باردار شد و پسری آورد كه او را حسن نام كردند و هادی در اين اثنا در گذشته بود اين همه اظهار زوجه ابن كياست اكثر اتباع هادی اين را قبول داشتند و طايفه شك نمودند و گفتند كه موطوئه هادی زن ديگر بود و زوجه ابن كيا نيز مقارن اين حال از شوهر خود باردار شده بود اتفاق ولادت هر دو زن در يك ساعت شد زوجه ابن كيا پسر آن زن را كه نطفه هادی بود به پسر خود بدل كرد و او را حسن نام نهاد و علی اي حال بعد از مردن ابن كيا حسن خود را از اولاد نزار وانمود و پسر هادی قرار داد و دعوای امامت آغاز نهاد و خيلی مرد عاقل و بليغ و حاضر جواب  و خوش محاوره بود خطب بسيار ميگفت و در آن خطب همين مضمون را به تأكيد و تقرير بيان ميكرد كه امام را ميرسد كه هرچه خواهد بكند و اسقاط تكاليف شرعيه نمايد و مرا امر الهي چنين از غيب ميرسد كه از شما جميع تكاليف شرعيه ساقط