 طلبيده بود كه عهدنامه خلافت نويسانده دهد باز فرمود كه حق تعالي و مسلمانان خود به خود غير ابوبكر را خليفه نخواهند كرد حاجت به نوشتن نيست موقوف فرمود به خلافت ابوبكر رضي الله عنه نه او را وحي مي‌آمد تا علم قطعي به او حاصل شود و نه از حال مردم به قراين دريافته بود كه بعد از من بلاشبهه عمر بن الخطاب را خليفه خواهند ساخت و به عقل خود اصلح در حق دين و امت خلافت عمر رضي الله عنه را مي‌دانست پس او را ضرور افتاد كه آنچه صلاح امت در آن دريافته بود به عمل درآورد و به حمد لله عقل او كار كرد و آن قدر شوكت دين و انتظام امور ملت و كسب كافرين كه از دست عمر رضي الله عنه واقع شد در هيچ تاريخي مرقوم نيست كه از خليفه هيچ نبي شده بود. سوم آنكه نكردن استخلاف چيز ديگر است و منع فرمودن از آن چيز ديگر مخالفت وقتي مي‌شد كه منع از استخلاف مي‌فرمود و ابوبكر استخلاف مي‌فرمود نه آنكه پيغمبر صلي الله عليه و سلم استخلاف نكرد و ابوبكر رضي الله عنه كرد و الا لازم آيد كه حضرت امير در استخلاف امام حسن رضي الله عنه مخالفت پيغمبر صلي الله عليه و سلم كرده باشد. حاشا لله من ذلك.طعن هشتم آنكه ابوبكر رضي الله عنه مي‌گفت ان لي شيطاناً يعتريني فان استقمت فاعينوني و ان زغت فقوموني و هر كه او را شيطان پيش آمده و از راه برد قال امامت نيست.

جواب از اين طعن اول آنكه اين روايت در كتب معتبره اهل سنت صحيح نشده تا به آن الزام درست شود بلكه خلاف اين روايت نزد ايشان صحيح و ثابت است كه ابوبكر رضي الله عنه در وقت وفات خود عمر بن الخطاب را حاضر ساخته وصيت نمود و اين كلمات گفت كه والله ما نمت فحلمت و ما شبهت فتوهمت و اني لعلي السبيل و ما زغت و لم آل جهدا و اني اوصيك بتقوي الله الي آخر الكلام آري بعد از رحلت پيغمبر صلي الله عليه و سلم و انعقاد خلافت خود اول خطبه كه ابوبكر صديق خواند همين بود و گفت كه اي ياران رسول الله من خليفه پيغمبرم ليكن دو چيز كه خاصه پيغمبر صلي الله عليه و سلم بود از من نخواهيد اول وحي دوم عصمت از شيطان و اين خطبه او در مسند امام احمد و ديگر كتب اهل سنت موجود است و در آخر خطبه‌اش اين هم هست كه من معصوم نيستم پس اطاعت من بر شما در همان امور فرض است كه موافق سنت پيغمبر صلي الله علي و سلم و شريعت خدا باشد اگر بالفرض به خلاف آن شما را بفرمايم قبول نداريد و مرا آگاه كنيد و اين عقيده‌ايست كه تمام اهل اسلام بر آن اجماع دارند و كلامي است سراسر انصاف و چون مردم خوگر بودند به رياست پيغمبر صلي الله عليه و سلم و در هر مشكل به وحي الهي رجوع مي‌آوردند به سبب عصمت پيغمبر هر امر و نهي او را بي‌تأمل اطاعت مي‌كردند اول خلفا را لازم بود كه ايشان را آگاه سازد بر آنكه اين هر دو چيز از خواص پيغمبر است كه يوجد فيه و لا يوجد في غيره دوم آنكه در كتاب كليني از حضرت امام جعفر صادق روايات صحيحه موجودند كه هر مؤمن را شيطاني است كه قصد اغواء او دارد و در حديث صحيح پيغمبر صلي الله عليه و سلم نيز وارد است كه «ما منكم من احد الا و قد و كل به قربته من الجن» حتي كه صحابه عرض كردند يا رسول الله براي شما هم قرين شيطاني هست؟ فرمود آري هست ليكن حق تعالي مرا بر وي غلبه داده است كه از شر او سلامت مي‌مانم پس چون انبيا را پيش آمدن شيطان به قصد اغواء و همراه بودنش نقصان در نبوت نكند ابوبكر را چرا نقصان در امامت خواهد كرد زيرا كه امام را متقي بودن ضرور است و متقي را هم خطره شيطاني مي‌رسد و باز خبردار مي‌شود و بر طبق آن كار نمي‌كند قوله تعالي «إِنَّ الَّذِينَ اتَّقَوْا إِذَا مَسَّهُمْ طَائِفٌ مِنَ الشَّيْطَانِ تَذَكَّرُوا فَإِذَا هُمْ مُبْصِرُونَ «201» «الاعراف» آري نقصان در امامت او را به هم مي‌رسد كه مغلوب شيطان و تابع فرمان او گشته زمام اختيار خود را به دست او دهد و بر طبق فرموده او كار كند و به تعجيل توبه و استغفار تداركش به عمل نيارد قوله تعالي «وَإِخْوَانُهُمْ يَمُدُّونَهُمْ فِي الْغَيِّ ثُمَّ لَا يُقْصِرُونَ «202»«الاعراف» و اين مرتبه فسق و فجور است كه در لياقت امامت بالاجماع خلل مي‌اندازد سوم آنكه اگر مثل اين كلام از ابوبكر رضي الله عنه صادر شود و او به صدور اين كلام از منصب امامت نيفتد چه عجب كه حضرت امير رضي الله عنه كه بالاجماع امام در حق بودند نيز به ياران خود همين قسم كلام فرموده و در نهج البلاغه كه نزد اماميه اصحح الكتب و متواتر است مروي شده و هو قوله لا تكفوا عنه مقاله بحق او مشوره بعدل فاني لست بفوق ان اخطي و لا آمن ذلك من فعلي الي آخر ما سبق نقله و چه مي‌تواند گفت كسي كه سيپاره الم از قرآن مجيد خوانده باشد در حق حضرت آدم و وسوسه شيطان مر او را وقوع مراد شيطاني از دست او تا آنكه موجب برآمدن از بهشت شد حال آنكه او بالنص خليفه بود قوله تعالي «وَإِذْ قَالَ رَبُّكَ لِلْمَلَائِكَةِ إِنِّي جَاعِلٌ فِي الْأَرْضِ خَلِيفَةً قَالُوا أَتَجْعَلُ فِيهَا مَنْ يُفْسِدُ فِيهَا وَيَسْفِكُ الدِّمَاءَ وَنَحْنُ نُسَبِّحُ بِحَمْدِكَ وَنُقَدِّسُ لَكَ قَالَ إِنِّي أَعْلَمُ مَا لَا تَعْلَمُونَ «30»«البقره» و چه مي‌تواند گفت هر كه سوره صاد را خوانده باشد در حق حضرت داود كه او بنص الهي خليفه بود قوله تعالي «يَا دَاوُودُ إِنَّا جَعَلْنَاكَ خَلِيفَةً فِي الْأَرْضِ فَاحْكُمْ بَيْنَ النَّاسِ بِالْحَقِّ وَلَا تَتَّبِعِ الْهَوَى فَيُضِلَّكَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ إِنَّ الَّذِينَ يَضِلُّونَ عَنْ سَبِيلِ اللَّهِ لَهُمْ عَذَابٌ شَدِيدٌ بِمَا نَسُوا يَوْمَ الْحِسَابِ «26»«ص» حال آنكه در مقدمه زن اوريا شيطان به چه مرتبه او را تشويش داد آخر محتاج تنبيه الهي و عتاب آنجناب گردانيد و نوبت به توبه و استغفار رسيد و چه مي‌تواند گفت شيعي اوراد خوان كه صحيفه كامله حضرت سجاد را ديده باشد و دعاهاي آنجناب را به گوش و هوش شنيده باشد كه در حق خود چه مي‌فرمايند كه قد ملك الشيطان عناني في سوء الظن و ضعف اليقين و اني اشكو سوء مجاورته لي طاعه نفسي له حالا در اين عبارت و عبارت ابوبكر موازنه بايد كرد لفظ يعتريني و ان زغت را در يك پله بايد گذاشت و لفظ ملك عناني و طاعت نفسي را در پله ديگر و قضيه حمليه را كه در كلام امام واقع است ملحوظ بايد داشت كه دلالت بر وقوع طرفين نسبت بالجزم بين الطزفين مي‌كند و قضيه شرطيه ابوبكر را نيز به خاطر بايد آورد كه ان زغت هرگز وقوع طرفين را نمي‌خواهد و نيز بايد فهميد كه اعتراء شيطان بي‌دست يافتن بر مقصود نقصان چرا باشد بلكه فضيلتي است و از سوره يوسف اول آيه سپاره «وَمَا أُبَرِّئُ نَفْسِي إِنَّ النَّفْسَ لَأَمَّارَةٌ بِالسُّوءِ إِلَّا مَا رَحِمَ رَبِّي إِنَّ رَبِّي غَفُورٌ رَحِيمٌ «53»«يوسف» تلاوت بايد كرد و ابوبكر را به اين كلمه از منصب امامت نبايد انداخت.فرقه پانزدهم «غرابيه» اند گويند كه جبرئيل را حق تعالی به وحی برای علی فرستاده بود در تبليغ آن غلطی كرد و به محمد رسانيد گويند كه علی را در صورت 