 بتماها فضله شده بيرون روند يا اكل را تا آن مدت عقيم سازد و نطفه از او متولد نشود و اگر متولد شود باحتلام يا بنوع ديگر بيرون رود و از آن ولد متعلق نه گردد و وجود اين قسم شخصي كه مدت دراز گوش انسان مي‌خورده باشد و از وي پسري به وجود آمده به كدام دليل معلوم است و امكان محض كفايت نمي كند لان الدليل معارضه و المعارض مستدل لا يكفيه الاحتمال و الوقوع ممنوع اين است طريق جدل و تحقيق آن است كه بعض اجزا بدن ماكول نمي تواند شد و آن روح هوائي است كه موت در عرف عام عبارت از بر آمدن اوست و در آن بنوعي تصرف نتوان كرد كه جز بدن ديگر شود و نيز اجزاء بسيار از ماكول قبل از اكل به تخلل جدا شده رفته است و در علم الهي هر يك از آن اجزاء ممتاز است و در وقت حشر همان را جمع كرده و با روح هوائي عقد و ربط داده بدني قايم خواهند كرد و خلاصه كلام آن است كه معذب و منعم روح است زيرا كه متالم و متلذ اوست امام بواسطه بدن و بدن را كه بدون روح جماد است تالم و تلذذ غير معقول است و در ايلام و تلذيذ او محذوري لازم نيايد بر همان اكتفا خواهند نمود و الا بدن ديگر براي او مخلوق خواهد شد خواه ابتدا خواه آن چه از بدن او متخلل شده بود قبل از اكل اكل و بواسطه آن تنعيم و تعذيب خواهد شد و اين از باب تناسخ نيست زيرا كه تناسخ انتقال ارواح است در ابدان دنيوي براي استكمال و اينجا تعلق است به بدن اخروي براي جزا و حفظ بدن بعينه در جزا ضرور نيست بلكه قبض و بسط ابدان بزياده و نقصان در احاديث متواتر است و در آيات قرآن نيز منصوص «إِنَّ الَّذِينَ كَفَرُوا بِآَيَاتِنَا سَوْفَ نُصْلِيهِمْ نَارًا كُلَّمَا نَضِجَتْ جُلُودُهُمْ بَدَّلْنَاهُمْ جُلُودًا غَيْرَهَا لِيَذُوقُوا الْعَذَابَ إِنَّ اللَّهَ كَانَ عَزِيزًا حَكِيمًا «56»«النساء» و مثالش از شاهد آن كه اگر شخصي لباسي پوشيده بود و مصدر خيانت شد و در آن حالت گرفتار آمد اورا در همان لباس تعذيب مي كنند و اگر مصدر خيانت شد در حالت پوشش و از حمام اورا عريان گرفتند لباسي ديگر بقدر ستر عورت اورا پوشانيده سياست مي نمايند بدن نسبت به روح حكم لباس دارد نسبت به شخص. 

بيت: 

دم بدم گر شود لباس بدل * شخص صاحب لباس را چه خلل 

و لهذا در عرف ابتداء سن طفوليت تا آخر شيخوخيت با وصف تبدل اجزاء بدن و تخلل آن در امراض و رياضات شخصيت شخص باقي مي ماند و اختلاف شخصي هرگز خيال نمي آيد واحكام شخص در تعذيب و تنعيم باوصف اين تبديل برو جاري مي نمايند بلا نكير و بعضي اماميه در اين مقدمه تمسك مي كنند به آيات داله برانكه دار آخرت جزاء اعمال كقوله تعالي «فَلَا تَعْلَمُ نَفْسٌ مَا أُخْفِيَ لَهُمْ مِنْ قُرَّةِ أَعْيُنٍ جَزَاءً بِمَا كَانُوا يَعْمَلُونَ «17»«السجده» و قوله «الْيَوْمَ تُجْزَى كُلُّ نَفْسٍ بِمَا كَسَبَتْ لَا ظُلْمَ الْيَوْمَ إِنَّ اللَّهَ سَرِيعُ الْحِسَابِ «17»«المؤمن» و قوله «فَمَنْ يَعْمَلْ مِثْقَالَ ذَرَّةٍ خَيْرًا يَرَهُ «7»«الزلزله» و گويند از اين آيات مستفاد مي‌شود كه عمل سبب جزا است پس اثابت مطيع و عقاب عاصي واجب باشد گوئيم اين آيات دلالت بر وقوع و وصول ثواب و عقاب به مقابله اعمال مي كند و بر وجوب ثواب و عقاب بر خدا اصلا دلالت ندارد مثلا اگر شخصي شخصي اجير نگرفته بودو قول و قرار نه كرده بر خدمت او يا بر تقصير او او را انعامي كند يا سياستي نمايد مي توان گفت كه اين انعام جزاء خدمت بود و اين سياست جزاء تقصير حالا آن كه وجوب هيچ يكي از اين هر دو بر ذمه او نيست و نيز اگر عقاب واجب مي شد بر معاصي مرتكب كبيره را واجب مي شد در قرآن نص صريح بر عدم وجوب اوست وقوعا فضلا عن وجوبه عقلا قال الله تعالي «إِنَّ اللَّهَ لَا يَغْفِرُ أَنْ يُشْرَكَ بِهِ وَيَغْفِرُ مَا دُونَ ذَلِكَ لِمَنْ يَشَاءُ وَمَنْ يُشْرِكْ بِاللَّهِ فَقَدِ افْتَرَى إِثْمًا عَظِيمًا «48»«النساء» 

عقيده سوم آن كه عذاب القبر حق است و همين است مذهب اهل سنت و اكثر فرق شيعه منكر عذاب القبرند حتي زيديه نيز و در قرآن مجيد آيات بسيار دلالت بر وقوع عذاب القبر و تنعيم القبر مي كنند قوله تعالي «مِمَّا خَطِيئَاتِهِمْ أُغْرِقُوا فَأُدْخِلُوا نَارًا فَلَمْ يَجِدُوا لَهُمْ مِنْ دُونِ اللَّهِ أَنْصَارًا «25»«نوح»والفاء للتعقيب بلا مهله و الصيغه للمضي پس معلوم شد كه دخول نار بعد از اغراق بلافصل واقع شده است در زمان ماضي و قوله «النَّارُ يُعْرَضُونَ عَلَيْهَا غُدُوًّا وَعَشِيًّا وَيَوْمَ تَقُومُ السَّاعَةُ أَدْخِلُوا آَلَ فِرْعَوْنَ أَشَدَّ الْعَذَابِ «46»«المومن» در اين آيه عطف عذاب قيامت بر عذاب عرض صريح است در مدعا و اخبار و احاديث از پيغمبر صلي الله عليه و سلم و ايمه در اين باب متواترند و تنعيم قبر نيز در آيات بسيار است منها قوله تعالي «وَلَا تَحْسَبَنَّ الَّذِينَ قُتِلُوا فِي سَبِيلِ اللَّهِ أَمْوَاتًا بَلْ أَحْيَاءٌ عِنْدَ رَبِّهِمْ يُرْزَقُونَ «169»«آل عمران» و منها قوله «قِيلَ ادْخُلِ الْجَنَّةَ قَالَ يَا لَيْتَ قَوْمِي يَعْلَمُونَ «26» بِمَا غَفَرَ لِي رَبِّي وَجَعَلَنِي مِنَ الْمُكْرَمِينَ «27»«يس» فانه قبل يوم القيمه بيقين زيرا كه روز قيامت هر همه را حال او و مغفرت و اكرام او معلوم خواهد شد ومنكرين مجازات قبر تمسك كنند بسمع و عقل اما السمع فقوله تعالي «لَا يَذُوقُونَ فِيهَا الْمَوْتَ إِلَّا الْمَوْتَةَ الْأُولَى وَوَقَاهُمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ «56»«الدخان» پس اگر در قبر حياتي مي‌بود البته موتي هم در عقب او مي بود لثبوت الاحياء يوم القيمه بالاجماع پس دو موت مي چشيدند نه يك موت جوابش آن كه در قبر احيا و اماتت حقيقه نيست به سبب انعكاس اشعه روح بر بدن تعلقي پيدا مي‌شود كه تغذيه و تنميه بدن همراه آن نمي باشد تا معني حيات متحقق باشد بلكه آن تعلق شبيه است به تعلق عاشق به معشوق يا مالك بمملوك يا صاحب خانه به خانه كه آلت تعذيب و تنعيم مي تواند شد و اين هم در صورتي است كه آن بدن قايم باشد و مدفون و الا عذاب و نعمت روح راست كه نفس مجرد است و بدن حقيقي او روح هوائي است و روح هوائي را تعليق مي كنند به بدني ديگر از عالم مثال يا مركب از اجزاي جمادات بهيئتي و شكلي كه بيننده را امتياز در ميان آن بدن و بدن دنياوي حاصل نشود و اين از باب تناسخ نيست زيرا كه حقيقه تناسخ انتقال روح است از بدني بتدبير بدني ديگر به طريق تغذيه و تنميه و اين تعليق محض است بنابر ايلام و تلذيذ چنان چه طبرسي در تفسير خود آورده است كه شيخ الطايفه ابو جعفر طوسي في كتاب تهذيب الاحكام به سند خود روايت مي كنند از علي بن مهريار عن القاسم بن محمد عن الحسين بن احمد عن يونس بن طبيان قال كنت عند ابي عبدالله جالسا فقال ما يقول الناس في ارواح المومنين قلت يقولون في حواصل طير خضر في قناديل تحت العرش فقال ابوعبدالله سبحان الله المومن اكرم علي الله من ان يعجل روحه في حوصله طاير يا يونس المومن اذا قبضه الله تعالي صير روحه في قالب كقالبه في ا