ي ابن اسماعيل عن ابي عوانه عن مغيره عن ثابت ابن هرمز انه قال حمل المختار مالا من عند عمه بالمداين الي علي ابن ابي طالب فلما فرغ اخرج كيسا فيه خمسه عشر درهما فقال هذا من اجور المومسات فقال علي ويلك ما لي ولا جور المومسات ثم قام المختار و عليه مقطعه له حمراء فلما سلم قال علي ما له قاتله الله لو شق عن قلبه الان لوجد ملان من حب اللات و العزي انتهي كذا في الاستيعاب في ذكر المختار پس معلوم شد كه روايتي كه به شيعه رسيده است افترا و بهتان مختار است كه براي گرفتن اين مال و دفع فضيحت خود ساخته و پرداخته به عامه لشكريان و اتباع خود نشان داده و رفته رفته منتشر شده و در دراهم سود كه غش بران غالب باشد بعداز انقطاع رواج آنها كه حكم ثمنيت زايل مي‌شود حالا هم نزد شافعيه تفاضل جايز است و حرمت ندارد شايد آنچه حضرت امير تجويز فرمود از همين باب خواهد بود و مراد از درهم در حديث رسول صلي الله عليه وسلم درهم فضه خالصه است يا درهم رايج كه ثمنيت دارد و خطبه البيان و خطبه الافتخار اصلا در كتب اهل سنت نيست بلكه حكم بوضع آن كرده اند و رواه آنها از اماميه نيز كذابين اند و افترا و بهتان را محل طعن ساختن بغايت سفاهت است و بالفرض اگر صحيح هم باشد پس اين كلام ناشي از جذبات حقانيه و سكر حال است كه اوليا الله را رو مي دهد و از زبان حقيقه الحايق تكلم مي كنند و در شرع هم اين سكر حالي و غلبه و اردات را عذر ساخته اند در حديث صحيح توبه واقع است كه «... انت عبدي و انا ربك اخطا من شده الفرح» و نيز اين تكلم گويا حكايت زبان حال است مثل قولهم قالت الارض للوتد لم تشقني قال لاتسئليني و اسالي من يدقني و مثله في الحديث «هل تدرون ماذا قال ربكم» اي بلسان الاشاره والا فالاطلاع علي لسان العباره للامه غير ممكن حتي يستفهم عنهم وتفويض امارت و ايالت به اقارب خود كه تن باطاعت واجبي دهند بهتر است از كساني كه اطاعت ننمايند چنان چه عثمان نيز به عمل آورده و توقف نمودن در قصاص عثمان بجهه عدم تعيين قاتل بود و تفتيش قاتل بر ذمه خليفه نيست بر ذمه وارثان مقتول است ابوموسي را مالك اشتر و غلامان او اهانت كردند بي فرموده حضرت امير در كوفه و خانه اورا سوختند و حضرت امير را اطلاع اين معني نبود چنان چه در تاريخ طبري ثابت است اهانت ابو مسعود انصاري به جهت آن بود كه طرفداري بغاه مي كرد تسليم درشان عايشه قبل از نزول براءت او بود كه محذوري نه دارد لان الخبر يحتمل الصدق و الكذب و عبارت قتله الله وانا معه از قبل توريه بود كه بنابر ضرورت بعمل آورد مثل هذه اختي در حق حضرت ساره كه از حضرت ابراهيم سر زد و آن ضرورت خود بلوا و فتنه و فساد از قاتلان عثمان بود در لشكر بلكه خوف آن بود كه قصد قتل حضرت امير نمايند بالجمله هر دو فرقه نواصب و شيعه را شيطان راه زده و در پي عيب جوئي دوستان خدا كه عين آرزوي آن لعين است دوانيده كار خود را از دست ايشان مي گيرد. باب اول: در كيفيت حدوث مذهب تشيع و انشعاب آن به فرق مختلفه     

بايد دانست كه مذهب شيعه از ابتداى حدوث ظهورات رنگارنگ نموده و كسوتهاى گوناگون پوشيده و در هر وقت به رنگ ديگر ظاهر شده تا آنكه سلاطين صفويه در عراق و خراسان در ترويج اين مذهب و ضبط اصول و حفظ قوانين او كوشيدند و علماء وقت سعى وافر به تقديم رسانيده تمهيد اصول و تفريع فروع به جا آورده در كتب و رسايل مدون ساخته‌اند از آن باز تبديل و تحول اين مذهب موقوف شد و بر يك روش قرار گرفت و اين تلون و تبدل خاصه همين مذهب است و بس به خلاف مذاهب ديگر كه با وصف اختلاف اهل آن مذاهب در فروع مذهب اصول را هيچگاه تبديل نكرده‌اند و نقل و تحويل در اركان مذهب خود جايز نداشته‌اند و با تيان مبانى مذهب تشيع مناسب هر وقت مذهبى تراشيده‌اند و بر يك اسلوب قرار نگرفته و تبديل اصول و تحويل اركان بسيار در اين مذهب واقع شده است. 

تفصيل اين اجمال آنكه چون در زمان خلفاء ثلاثه رضي الله عنهم فتح بلاد كفار از يهود و نصارى و مجوس و بت پرستان به عنايت ايزدى بدست صحابه كرام و تابعان عظام واقع شد و قتل و اسر و نهب در كفار نگون‌سار اتفاق افتاد و كمال ذلت و عار بآنها لاحق گرديد بحدي كه زنان دوشيزه آنها فراش دانى اهل اسلام شدند و اطفال آنها كنيزك و غلام اجلاف عرب گرديدند و اخذ جزيه بكمال هوان و مذلت از بقيه آنها مرسوم و معمول گشت. در عهد خليفتين اولين به جهت غلبه حميت و شدت عصبيت دست و پا زدند و به قتال و جدال برخاستند. چون نصرت الهي پى در پى مددگار طايفه اسلام بود غير از خيبه و خسران و كبت و خذلان بدست نياوردند، ناچار در عهد خليفه ثالث حيله ديگر انگيختند و به حبل متين مكر آويختند پس جماعه كثير از آنها به كلمه اسلام گويا شده خود را در شمار مسلمين داخل كردند و در پى اطفاء نور اسلام و ايقاع فتنه و فساد و بغض و عناد در فرقه مسلمين شدند و تدبير و حيله براى اينكار جستند. ناگاه به تقدير ربانى چون انقضاء ايام خلافت نزديك شد، جماعه‌اي از مردم مصر بر خليفه ثالث بغى ورزيدند و خلعت خروج پوشيدند. آن جماعه از همه پيشتر و بيشتر در افروختن اين آتش ساعى گشتند و اين فرصت را غنيمت شمردند و از اطراف و جوانب خصوصاً كوفه و نواحى عراق خود را به مدينه منوره على افضل ساكنيها التحية و السلام رسانيدند و تقرير فتنه‌انگيز كه از سالها مهيا كرده بودند و به جهت ترس از صولت اهل اسلام بر زبان نمى‌آوردند بر ملا آغاز نهادند و هر گاه شهادت آن خليفه بر حق و خلافت حقه خاتم الخلفاء اميرالمؤمنين [علي]رضي الله عنه صورت گرفت خود را عداد محبين و مخلصين آن جناب وا نمودند و خويشتن را به شيعه على ملقب ساختند و به اين درآمد كمال فرحت و شادى نصيب ايشان شد و خواستند كه مكونات ضماير خبث ذخاير خود را بى‌دغدغه در پايه اظهار و ابراز آرند و اين فتنه را كه قريب الاطفاء و الانتفاء بود، دراز و پهنا درآورند. 

كلانتر اين گروه عبدالله بن سبأ يهودى يمنى صنعانى بود كه سالها در يهوديت علم تلبيس و اضلال افراخته و نرد دغا و دغل باخته سرد و گرم فتنه‌انگيزى چشيده و نشيب و فراز اين صحرا را ديده خيلى پركار برآمده بود. هر كسى را از اهل فتنه به طورى فريب دادن آغاز نهاد و فراخور استعداد هر يك تخم ضلالت كاشتن بنياد كرد. اولاً اظهار بنياد كمال محبت و اخلاص به خاندان نبوى و دودمان مصطفوى و تحريض بر محبت اهل بيت و استحكام در اين امر شروع كرد و التزام جانب خليفه بر حق و ايثار او بر ديگران و ميل نكردن به مخالفان او بيان نمود و اين معنى مقبول خاص و عام و مرغوب كافه اهل اسلام گرديد و باعث اعتقاد بر نصيحت و خيرخواهى او گشت و چون جماعه را بدين دام گرفتار كرد اولاً القا نمود كه جناب مرتضوى بعد از پيغمبر افضل مردم و اقرب ايشان است به سوى پيغمبر و وصى او و برادر او و داماد اوست و آيات وارده در فضائل آن جناب و احاديث مرويه در مناقب آن عالى قباب باضم موضوعات و مخترعات خود منتشر ساخت. هرگاه ديد كه تلامذه او به تفضيل جناب مرتضوى بر جميع اصحاب قائل شدند 