 

بني هاشم لا تعجلونا فانه * سواء علينا قاتلوه و سالبه 

و انا و اياكم و ما كان منكم * كصدع الصفا لا يراب الصدع شاعبه 

بني هاشم كيف التعاقد بيننا * و عند علي سيفه و حرائبه 

لعمرك لا انسي ابن اروي و قتله * و هل ينسين الماء ما عاش شاربه 

و هم قتلوه كي يكونوا مكانه * كما فعلت يوما بكسري مراز به 

از آن جمله آن است كه در حق امهات الاولاد مذاهب مختلفه اختيار نمود و بر چيزي قرار نگرفت اول قايل بود بصحت بيع آنها باز در عهد عمر رضي الله عنه چون اجماع بر بطلان بيع شد در اجماع داخل شد باز در خلافت خود به صحت بيع فتوي داد و لهذا قاضي شريح بالمشافهه با ايشان بحث كرد و گفت كه رايك في الجماعه احب الينا من رايك و حدك حالا آن كه خود گفته است الا ان يد الله علي الجماعه و غضب الله علي من خالفها ونيز در قرآن موجود است «وَمَنْ يُشَاقِقِ الرَّسُولَ مِنْ بَعْدِ مَا تَبَيَّنَ لَهُ الْهُدَى وَيَتَّبِعْ غَيْرَ سَبِيلِ الْمُؤْمِنِينَ نُوَلِّهِ مَا تَوَلَّى وَنُصْلِهِ جَهَنَّمَ وَسَاءَتْ مَصِيرًا «115»«النساء» پس صريح مخالفت اجماع نمود و از آن جمله آن است كه در مسئله توريث جد قضاياي مختلفه فرمود و بر هيچ يك قرار نگرفت حال آنكه خود فرموده است كه من اراد ان تنقحم جراثيم جهنم فليقل في الجد و از آنجمله آن است كه در بخاري است ان عليا اتي بزنادقه فحرقهم بالنار و ابن عباس رضي الله عنه برين مقدمه انكار عظيم كرد و حضرت امير رضي الله عنه را نيز بدان ندامت فرمود و قصه احراق بنار در كتب شيعه نيز موجود است شريف مرتضي در تنزيه الانبياء و الائمه روايت كرده كه ان عليا حرق رجلا اتي غلاما في دبره و حديث صحيح مجمع عليه است كه لاتعذبوا بالنار و از آن جمله آن است كه شخصي را در حد خمر هشتاد تازيانه زد و چون آن شخص بمرد ديت او داد گفت كه انما وديته لان هذا شئ فعلناه براينا حالا آن كه خود در عهد عمر رضي الله عنه در حد خمر به عمر مشوره داد كه هشتاد تازيانه مقرر بايد كرد به اين دليل كه انه اذا سكر هذي و اذا هذي افتري پس در اجتهاد خود شك داشت و از آن جمله آن است كه وليد بن عقبه را چهل تازيانه زد و بس كرد پس مداهنت كرد در حد الهي و از آن جمله كه شخصي كه اقرار بحد يا بقصاص نموده بود قصاص از او معاف فرمود اين خلاف حكم شرعست كه النفس بالنفس و از آن جمله آن است مولاه حاطب را رجم نمود حال آنكه او كنيز بود بر كنيز رجم نيست و از آن جمله آن است كه زيد بن ثابت اورا الزام صريح داد در باب مكاتب كه هو عبد ما بقي عليه درهم و مذهب امير رضي الله عنه اين بود كه هو بقدر ما ادي حر و بقدر ما لم يود عبد كما هو منقول في الصحاح از آن جمله آن است كه اول تحكيم حكمين كرد بعد از ان مي فرمود لقد عثرت عثره لا اجبرها و لسوف البس بعدها جلد النمر حالا آن كه نقض تحكيم جايز نيست و از آن جمله آن است كه شعبي روايت كرده كه ان عليا قطع يد السارق من اصول الاصابع پس اقامه حد سارق ندانست و جاهل به اقامه حدود لايق امام نيست و از آن جمله آن است كه شهادت صبيان بعض را بر بعض قبول نمود حالا آن كه بالبداهه گفته صبيان را اعتباري نيست و خداي تعالي مي فرمايد «وَاسْتَشْهِدُوا شَهِيدَيْنِ مِنْ رِجَالِكُمْ»«الايه» و از آن جمله آن است كه اخذ نصف ديه چشم از قصاص گيرنده اعور مقرر فرمود حالا آن كه صريح خلاف شرع است العين بالعين و از آن جمله آن است كه حد سارق بر صبي نابالغ اقامت نمود چنان چه در كتب شيعه موجود است حالا آن كه خود روايت فرمود رفع القلم عن ثلثه عن الصبي حتي يبلغ الخ و از آن جمله آن است كه روي محمد بن بابويه القمي في الفقيه انه جاء رجل الي امير المومنين عليه السلام و اقر بالسرقه اقرار يقطع به اليد فلم يقطع يده و مداهنه در اقامت حدود كبيره است و از آن جمله آن است كه چون نجاشي خارفي شاعر را گرفته آوردند در ماه رمضان شراب خورده بود بيست تازيانه در حد افزوده زد كما رواه محمد بن بابويه القمي و زيادت در حد الهي جايز نيست و از آن جمله آن است كه شريف مرتضي در تنزيه الانبيا و الائمه آورده كه انه عليه السلام اتي بمال من مهور البغايا فقال ارفعوه حتي يجي عطا غني و باهله حالا آن كه مهور بغايا سحت و حرام صرف اند و از آن جمله آن است كه در دراهم سود صريح مخالف امر رسول حكم فرمود و هو قوله صلي الله عليه و سلم «لا تبيعوا الدرهم بالدرهم» و از آن جمله آن است كه تكلم نمود به آن چه شعر است بدعوي الوهيت كما ثبت عنه ذلك في خبطه البيان رواها عنه اصبغ ابن بنانه من رجال الشيعه انا اخذت العهد علي الارواح في الازل انا المنادي لهم «وَإِذْ أَخَذَ رَبُّكَ مِنْ بَنِي آَدَمَ مِنْ ظُهُورِهِمْ ذُرِّيَّتَهُمْ وَأَشْهَدَهُمْ عَلَى أَنْفُسِهِمْ أَلَسْتُ بِرَبِّكُمْ قَالُوا بَلَى شَهِدْنَا أَنْ تَقُولُوا يَوْمَ الْقِيَامَةِ إِنَّا كُنَّا عَنْ هَذَا غَافِلِينَ «172» «الاعراف» و كذا قوله انا منشي الارواح و قوله في خطبه الافتخار كما رواه رجب بن محمد البرسي الحلي في كتابه مشارق انوار اليقين في الكشف عن امير المومنين انا صاحب الصور انا مخرج من في القبور و قوله انا حي لا يموت انا جاوزت بموسي البحر و اغرقت فرعون و جنوده انا ارسيت الجبال الشامخات و فجرت العيون الجاريات انا ذلك النور الذي اقتبس موسي منه الهدي و از آن جمله آن است كه اقارب خود را در يمن و عراق و عمان منصوب ساخت و راضي نشد به امارت طلحه و زبير بر كوفه و بصره حال آن كه اين ها احق و اولي بودند بتوليت امارت و از آن جمله آن كه توقف نمود در اقامت قصاص بر قاتلان عثمان رضي الله عنه حال آن كه از موجبات قتل بر عثمان هيچ ثابت نبود از آن جمله آن كه اهانت نمود ابوموسي اشعري را و نهب اموال و احراق دار او فرمود و نيز اهانت نمود ابومسعود انصار ي را و از آن جمله آن كه در قصه افك از مسلمين بود به دليل روايت بخاري كه و كان عليا مسلما في شانها حالا آن خداي تعال مي فرمايد «لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُبِينٌ «12» «النور» پس خلاف مقتضاي ايمان به عمل آورده و از آن جمله آن كه از قتل عثمان يك بار تبري نمود و چون قاتلان عثمان آزرده خاطر شدند فرمود قتله الله و انا معه و اين لي لسان است كه خلاف صدق و اخلاص است به اين قماش است مطاعن نواصب در علم و ديانت آن جناب و اما شبهات آن اشقيا در ابطال امامت پس طولي دارد كه در اين رساله مختصره ايراد آن شبهات مع الاجوبه به طناب مي كشد و مع هذا از موضوع اين رساله خارج است و به فضل الله تعالي در كتب مبسوطه اهل سنت به تفضيل و اشباع استيصال آن خرافات موجود است و جواب اجمالي از اين مطاعن مذكوره بر اصول اهل سنت پر ظاهر است و زيرا كه سلاح و مال عثمان رضي الله عنه كه حضرت امير آن را تصرف نمود از آن قبيل خواهد بود كه تعلق به بيت المال داشت و از لوازم خلافت بود كه هر كه خليفه شود متصرف برو گردد و چنانچه تخت و چتر و فيلان و اسپان و توپخانه در زم