ن قسم معتبر نمي‌شود آن جناب نيز به طريق الزام همين عمل فرمود و ظاهر است كه اقارب و اولاد هر چون كه باشند به اعتقاد مردم عزيزتر مي باشند از غير اقارب و اولاد كه نزد اين شخص عزت نداشته باشند دليل برين وجه آن كه اگر اين قسم مباهله كردن و قسم بر اولاد خوردن نزد آن جناب هم مسلم مي بود در شريعت نيز وارد مي شد حالا آن كه در شريعت ممنوع است كه اولاد را حاضر سازند و قسم برانها بخورند پس معلوم شد كه اين همه براي اسكات خصم بود و علي هذا القیاس وجه ثاني نيز درست نمي‌شود زيرا كه هلاك وفد نجران چندان اهم المهمات نبود از آن بالاتر وسخت تر بر آن جناب حوادث ديگر رسيده و مشقتها رو داده هيچگاه از اين اشخاص در دعا مدد نه خواسته و متفق عليه است كه دعاء پيغمبر در مقابله با كفار و معارضه آنها البته مستجاب مي باشد و الا تكذيب پيغمبر لازم آيد و نقص غرض بعثت متحقق شود و پيغمبر را در استجابت اين دعا چه قسم تردد لاحق مي تواند شد كه استعانت به آمين گفتن ديگران نمايد پس باطل و فاسد است به فضل الله تعالي كلام ايشان را اهل سنت قلع و قمع واجبي نموده اند چون درين رساله مقام آن بحث نيست به خوف اطالت متعرض آن نشده بالجمله اين آيه در اصل دليل اين مدعاست شيعه از راه غلو اين آيت را در مقابله اهل سنت آورده اند .
بيت: 
كس نياموخت علم تير از من * كه مرا عاقبت نشانه نكرد 

و درين تمسك بوجوه بسيار خلل راه يافته اول آن كه لانسلم كه مراد از انفسنا حضرت امير است بل نفس نفيس پيغمبر است و آن چه علماء ايشان در ابطال اين احتمال گفته اند كه الشخص لا يدعو نفسه كلامي است شبيه به كلام حجامي كه از ديهي آمده بود عالمي از وي پرسيد اي فلاني دران ديه جواز راني هم مي كنند و جواز ها هم مي گردد گفت اي آخون سخن فهميده كه جواز را نمي رانند و جواز نمي گردد نر گاو را مي رانند و نر گاو مي گردد در عرف قديم و جديد شايع و ذايع است دعته نفسه الي كذا و دعوت نفسي الي كذا فطوعت له نفسه قتل اخيه و امرت نفسي و شاورت نفسي الي غير ذلك من الاستعمالات الصحيحه الواقعه في كلام البلغاء پس حاصل معني ندع انفسنا نحضر انفسنا شد و نيز از جانب پيغمبر اگر حضرت امير را مصداق انفسنا قرار داديم از جانب كفار در انفسكم كدام كس را مصداق انفس كفار قرار خواهيم داد حالا آن كه در صيغه ندع آنها هم شركت دارند اذ لامعني لدعوه النبي صلي الله عليه و سلم آباءهم و ابناءهم بعد قوله تعالوا پس معلوم شد كه حضرت امير در ابناؤنا داخل است چنانچه حسنين نيز حقيقه در ابنا نيستند حكما داخل ابنا شدند و لان العرف يعد الختن ابنا من غير ريبه في ذلك ونيز نفس به معني قريب و هم نسب و هم دين و هم ملت آمده است قوله تعالي «يخرجون انفسهم من ديارهم» اي اهل دينهم «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا يَسْخَرْ قَوْمٌ مِنْ قَوْمٍ عَسَى أَنْ يَكُونُوا خَيْرًا مِنْهُمْ وَلَا نِسَاءٌ مِنْ نِسَاءٍ عَسَى أَنْ يَكُنَّ خَيْرًا مِنْهُنَّ «وَلَا تَلْمِزُوا أَنْفُسَكُمْ »وَلَا تَنَابَزُوا بِالْأَلْقَابِ بِئْسَ الِاسْمُ الْفُسُوقُ بَعْدَ الْإِيمَانِ وَمَنْ لَمْ يَتُبْ فَأُولَئِكَ هُمُ الظَّالِمُونَ «11»«الحجرات» و «لَوْلَا إِذْ سَمِعْتُمُوهُ ظَنَّ الْمُؤْمِنُونَ وَالْمُؤْمِنَاتُ بِأَنْفُسِهِمْ خَيْرًا وَقَالُوا هَذَا إِفْكٌ مُبِينٌ «12»«النور» پس حضرت امير را چون اتصال نسب و قرابت و مصاهرت واتحاد دين مدت و كثرت معاشره و الفت بحدي بود كه «علي مني و انا من علي» در حق او ارشاد شد اگر بنفس تعبير فرمايند چه بعيد است فلا يلزم المساواه كما لايلزم في الايات المذكوره دوم آن كه اگر مساوي در جميع صفات مراد است لازم آيد كه حضرت امير در نبوت و رسالت و خاتميت و بعثت الي كافه الخلق و اختصاص به زيادت نكاح فوق الاربع و درجه رفيعه روز قيامت و شفاعت كبري و مقام محمود نزول وحي و ديگر احكام خاصه پيغمبر شريك پيغمبر باشد و هو باطل بالاجماع واگر مساوي در بعض مراد است فائده نمي كند زيرا كه مساوي در بعض اوصاف با افضل و اولي به تصرف نمي باشد و هو ظاهر جدا ونيز اگر آيت دليل امامت باشد لازم آيد امامت امير در حين حيات پيغمبر صلي الله عليه و سلم و هو باطل بالاتفاق و اگر تقييد كنند به وقتي دون وقتي مع انه لا دليل عليه في اللفظ مقيد مدعي نخواهد بود زيرا كه اهل سنت نيز امامت امير را در وقتي از اوقات ثابت مي كنند و منها قوله تعالي «وَيَقُولُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَوْلَا أُنْزِلَ عَلَيْهِ آَيَةٌ مِنْ رَبِّهِ إِنَّمَا أَنْتَ مُنْذِرٌ وَلِكُلِّ قَوْمٍ هَادٍ «7»«الرعد» و رد في الخبر المتفق عليه عن ابن عباس عن النبي صلي الله عليه و سلم قال «انا المنذر و علي الهادي» و اين روايت ثعلبي است در تفسير و مرويات او با چندان اعتباري نيست و اين آيت نيز به دستور از آن آيات است كه اهل سنت براي رد مذهب خوارج و نواصب آورده اند و به اين روايت تفسيري تمسك نموده دلالت بر امامت جناب امير و نفي امامت غير او اصلاً و قطعاً ندارد زيرا كه هادي بودن شخص مستلزم امامت او نمي‌شود ونفي هدايت از غير او نمي كند و اگر مجرد هدايت دلالت بر امامت كند امامت مصطلحه اهل سنت كه به معني پيشواء دين است خواهد بود و هو غير محل النزاع قال الله تعالي «سَلَامٌ عَلَيْكُمْ بِمَا صَبَرْتُمْ فَنِعْمَ عُقْبَى الدَّارِ «24»«السجده» و قال «وَلْتَكُنْ مِنْكُمْ أُمَّةٌ يَدْعُونَ إِلَى الْخَيْرِ وَيَأْمُرُونَ بِالْمَعْرُوفِ وَيَنْهَوْنَ عَنِ الْمُنْكَرِ وَأُولَئِكَ هُمُ الْمُفْلِحُونَ «104»«آل عمران» الي غير ذلك و منها قوله تعالي «وَقِفُوهُمْ إِنَّهُمْ مَسْئُولُونَ «24» «الصافات» گويند كه از ابوسعيد خدري مرفوعا مروي شد انه قال «وقفوهم انهم مسؤلون» عن ولايه علي بن ابي طالب و در حقيقت اين تمسكات به روايات اند نه به آيات و حالت اين روايات معلوم است كه نزد اهل سنت اعتبار ندارند خصوصاً اين روايت در مسند فردوس ديلمي واقع است و آن كتاب مخصوص براي جمع احاديث ضعيفه واهيه است و بالخصوص در سند اين روايات ضعفا و مجاهيل بسيار در ميان آمده اند قابل احتجاج نيست لاسيما في امثال هذه المطالب الاصوليه و مع هذا قرآني مكذب اين روايت است زيرا كه خطاب در حق مشركين است بدليل «وَيَوْمَ يَحْشُرُهُمْ وَمَا يَعْبُدُونَ مِنْ دُونِ اللَّهِ فَيَقُولُ أَأَنْتُمْ أَضْلَلْتُمْ عِبَادِي هَؤُلَاءِ أَمْ هُمْ ضَلُّوا السَّبِيلَ «17» «الفرقان» را اول سؤال از شرك و عباده غير الله خواهد بود نه از ولايت علي بن ابي طالب و نيز نظم قرآني دلالت مي كند بر آن كه سؤال از مضمون جمله استفهاميه ما لكم لاتناصرون است براي توبيخ و تغيير نه از چيز ديگر و لهذا قراء اجماع دارند بر ترك وقف بر مسئولون و بر تقدير صحت روايت و فك نظم قرآني مراد از ولايت محبت است و درين صورت دلالت نمي‌كند بر زعامت كبري كه محل نزاع است و اگر مراد زعامت كبري هم باشد نيز مفيد مدعا نمي‌شود زيرا كه مفاد آيه وجوب اعتق