عني القوم الذين بايعوا ابابكر و عمر وعثمان علي ما بايعوهم عليه فلم يكن للشاهد ان يختار و لا للغائب ان يرد و انما الشوري للمهاجرين و الانصار فان اجتمعوا علي رجل و سموه اماما كان لله رضي فان خرج منهم خارج لطعن او بدعه ردوه الي ما خرج منه فان ابي قاتلوه علي اتباعه غير سبيل المومنين و ولاه الله ما تولي واصلاه جهنم و ساءت مصيرا بايد دانست كه منتهاء كوشش علماء اماميه در امثال اين نصوص ظاهره آنست كه گويند هو من باب محارات الخصم يعني دليل الزامي است مركب از مقدمات مسلمه خصم كه عند المستدل مسلم نباشند و درين تاويل بلكه تحريف بلكه تكذيب عاقل را غور و فكر بايد كرد اول كلام معصوم را بر آنچه مطابق نفس الامر نباشد حمل نمودن باز چشم پوشي كردن از اطراف و جوانب كلام كه زايد بر قدر الزام است زيراكه الزام بهمين قدر حاصل ميشد كه ذكر بيوت ميفرمود عبارت باقي كه فاذا اجتمعوا علي رجل و سموه اماما الي آخره است در الزام دخل ندارد امام معصوم كذب بيحاصل چرا بر زبان آرد و آن هم بر خدا كه كان الله رضي و اصلاه جهنم و ساءت مصيرا بكمال نشاط و تحسين و تاكيد و تكرير معاذ الله من سوء الظن و اگر  ازين همه درگذريم دليل الزامي را مي بايد كه مقدمات او عند الخصم مسلم باشد معاويه كي معتقد اين مقدمات بود كه براي الزام او آنجناب اين مقدمات را ترتيب دهد و تسليم نمايد نامه هاي معاويه در كتب اماميه و زيديه بتقريب ذكر اجوبه حضرت امير منقول و مذكور اند مذهب او آنست كه هر مسلمان قرشي خواه از مهاجرين اولين باشد خواه از غير ايشان چوت قادر بر تنفيذ احكام و جهاد كفار و سياست رعايا و تجهيز جيوش و حمايت حوزه اسلام و حفظ ثغور و دفع مفاسد باشد و جماعه از مسلمين با او بيعت نمايند خواه اهل عراق و خواه اهل شام و خواه اهل مدينه او امام است هر چون كه باشد و به همين جهت ادعاي امامت خود مي كرد بعد از قصه تحكيم و الا كدام كس از مهاجرين و انصار با او بيعت كرده بود واو را من بين الناس اختيار نمود و حضرت امير را كه اتباع نمي كرد و امامت ايشان را منكر ميشد بنابرين بود كه آنجناب را متهم ميكرد به سعي در قتل عثمان و حمايت قاتلانش كه نزد اوساعي في الارض بالفساد بودند غير مصلح پس آنجناب را قادر بر درء مفاسد و حفظ حدود اسلام و تنفيذ حكم قصاص كه عمده امور شريعت است نمي‌فهميد و پر بديهي است كه بيعت مهاجرين و انصار را كه هرگز بر معاويه پوشيده نبود اگر بجوي مي شمرد چرا قدحيات حضرت امير در مجالس و مكاتبت خود ذكر مي‌كرد بلكه او صراحه تخطيه اين بيعت مهاجرين و انصار نيز كرده است چنانچه از مذهب او مشهور و معروف است و با جميع انصار شكايت اين امر بارها در ايام امارت خود بر زبان آورد و طنز و تعريض نمود پس ذكر بيعت مهاجرين و انصار نيز در مقابله او دليل تحقيقي است مركب از مقدمات حقه ثابته في نفس الامر خواه نزد خصم مسلم باشد خواه نباشد ومنها ما اورده الرضي ايضا في نهج البلاغه عن امير المومنين انه قال لله بلاد ابي بكر فاحد قوم الاود و داوي العمد و اقام السنه و خلف البدعه ذهب نقي الثوب قليل العيب اصاب خيرها و سبق شرها ادي الي الله طاعته واتقاه بحقه رحل و تركهم في طرق متشعبه لايهتدي فيها الضال و يستيقن المهتدي درين عبارت جناب امير صاحب نهج البلاغه كه شريف مرتضي است براي حفظ مذهب خود تصرفي كرده لفظ ابوبكر را حذف نموده و بجاي او لفظ فلان آورده تا اهل سنت تمسك نتوانند نمود ليكن كرامت حضرت امير آنست كه اوصاف مذكوره صريح تعين مبهم ميكنند چنانچه بيان كرده خواهد شد و لهذا شارحين نهج البلاغه از اماميه در تعين فلان اختلاف كرده اند بعضي گفته اند مراد ابوبكر است و بعضي گفته اند عمر است و اكثر شراح اول را ترجيح داده اند و هو الاظهر پس درين عبارت سراسر بشارت ابوبكر را بده وصف عالي موصوف نموده و قسم بر آن ياد كرده اقامت سنت و اجتناب از بدعت و نبودن فتنه در زمان او بحسن تدبير او وپاك دامن رفتن ازين جهان وقلت عيوب او وسرانجام يافتن آنچه مقصود از امامت و خلافت است يعني اقامت عدل و ترويج دين خدا و اداي اطاعت الهي و تا آخر حق تقوي بجا آوردن از دست او وهيچ شك نيست كه نهايت امر خلافت و امامت همين است كه بشهادت صادقه حضرت امير از ابوبكر بوقوع آمد شيعه درين عبارت دست و پاگم كنند و مضطربانه بتوجيهات ركيكه دست اندازند كه قابل ذكر نيست مگر بجهت انبساط خاطر سامع يا تنبيه بر مقدار غور اين دانشمندان عمده آن توجيهات نزد ايشان انست كه انجناب گاه گاه اوصاف و مدايح شيخين بنابر استجلاب قلوب ناس و استمالت رعاياء خود كه خيلي معتقد حسن سيرت شيخين و انتظام امور دين در عهد ايشان بودند بيان مي فرمود و اين عبارت هم ازان واديست ليكن بر عاقل منصف پوشيده نيست كه ده دروغ موكد بقسم را نسبت بجناب معصومي نمودن كه براي غرض سهل دنيا يعني دلداري چند كس بجهت حصول انتظام رياست ظاهر كه تحقق آن غرض هم يقيني نبود بلكه ياس از و حاصل شده بود و غرض دين بالكل فوت ميشد كه اينقسم فراعنه و جبابره را كه صريح عصيان رسول صلي الله عليه وسلم بلكه ارتداد پيش گرفتند و تحريف كتاب الله و تبديل دين خدا نمودند ستايش نمايد حالانكه حديث صحيح «اذا مدح الفاسق غضب الرب» شنيده باشد ارتكاب ميكرد از دين و ديانت و عقل چه قدر بعيد است و كدام ضرورت ملجي اين همه تاكيدات و مبالغات و ايمان غلاظ شده بود  اگر مجرد مدح ايشان بحسن انتظام امور خلافت بنابر مصلحت اسهل منظور هم مي بود اين ده دروغ گفتن چه لازم بود همين قدر مي فرمود كه لله بلاد فلان قد جاهد الكفره و المرتدين و شاع بسعيه الاسلام في البلدان و وضع الجزيه و بني المساجد و لم تقع في خلافته فتنه و مانند اين درين مضامين و مضاميني كه در عبارت حضرت امير مندرج اند تفاوت آسمان و زمين است از معصوم نمي آيد كه باطل را باين مرتبه بستاند و جمعي كثير را كه اكثر امت ايشان اند بكلام خود در ضلالت اندازد و چيزي كه موجب قدح در خودش باشد از مدح كفره فجره و حكم به قرب و صلاح باطني ايشان بعمل آرد بلكه بر ذمه آنجناب واجب بود كه قوادح و معائب و مثالب آن جماعه را بر ملا بتفصيل تمام اظهار فرمايد تا مردم از اقتدا بايشان و حسن ظن نسبت بايشان باز مانند و در ورطه ضلالت نيفتند مطابق حديث صحيح «اذكروا الفاسق بما فيه يحذره الناس» واگر اين قسم اغراض دنيوي را در نظر اين بزرگواران قدري و وقعي باشد در ميان مكاران و مزوران دنيا طلب كه بجهت طمع رياست مرتكب اين قسم امور شنيعه و خوش آمد و مدح مفسدان ميشوند و در ميان اين اطهار پاك كرده خدا فرقي نماند حاشا و كلا كه حضرت امير را اين غرض فاسد لوث دامن پاك او تواند شد و بعضي از اماميه گفته اند كه مراد آنجناب ازين مرد شخصي ديگر است از جمله صحابه رسول صلي الله عليه وسلم كه در زمان آن سرور صلي الله عليه وسلم فوتيده و قبل از وقوع فتنه ازين جهان گذشته و راوندي همين قول را پسنديده و اختيار نموده درينجا هم عقل را كار فرما بايد شد و اوصاف مذكوره را قياس با