 ميگردند عوام را از اتباع اينها و نقض غرض بعثت لازم مي آيد و الحق مرتبه نبوت و فائده بعثت مقتضي عصمت اين بزرگواران است بچند وجه اول آنكه اگر از انبيا گناهان عمداً صادر شوند و امت مامور است باتباع ايشان «قُلْ إِنْ كُنْتُمْ تُحِبُّونَ اللَّهَ فَاتَّبِعُونِي يُحْبِبْكُمُ اللَّهُ وَيَغْفِرْ لَكُمْ ذُنُوبَكُمْ وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِيمٌ «31»«آل عمران» و خود ايشان از معاصي و گناهان مردم را باز ميدارند و نهي ميكنند پس تناقض در ميان دعوت قولي و فعلي لازم آيد دوم آنكه  اگر گناه كنند بايد كه باشد عذاب معذب شوند لقوله تعالي «إِذًا لَأَذَقْنَاكَ ضِعْفَ الْحَيَاةِ وَضِعْفَ الْمَمَاتِ ثُمَّ لَا تَجِدُ لَكَ عَلَيْنَا نَصِيرًا «75»«الاسراء» و لقوله «يَا نِسَاءَ النَّبِيِّ مَنْ يَأْتِ مِنْكُنَّ بِفَاحِشَةٍ مُبَيِّنَةٍ يُضَاعَفْ لَهَا الْعَذَابُ ضِعْفَيْنِ وَكَانَ ذَلِكَ عَلَى اللَّهِ يَسِيرًا «30»«الاحزاب»و معذب شدن خاصه باشد عذاب منافي و مخالفت منصب نبوت است زيرا كه نبي شفيع امت و شاهد نيكي و بدي ايشانست وچون خود در كار خود درمانده باشد شفاعت كه كند و شهادت كه ادا نمايد سوم آنكه اگر گناه ميكردند مثل سلاطين جابر مي‌شدند كه مردم را زجر ميكنند و سياست مي نمايند بر رسوم فاسده و ارتكاب فواحش و خود بعمل مي آرند و لابد روش انبيا از ملوك جابر و سلاطين ظالم ممتاز و مباين مي بايد چهارم آنكه اگر گناه كنند مستوجب ايذا و اهانت و عقوبت گردند وقد قال الله تعالي «إِنَّ الَّذِينَ يُؤْذُونَ اللَّهَ وَرَسُولَهُ لَعَنَهُمُ اللَّهُ فِي الدُّنْيَا وَالْآَخِرَةِ وَأَعَدَّ لَهُمْ عَذَابًا مُهِينًا «57»«الاحزاب» پنجم آنكه اگر گناه ايشان بر امت ظاهر شود استنكاف نمايند از اطاعت ايشان و از نظرشان بيفتند بلكه من بعد تصديق نه كنند و تكذيب نمايند و گويند كه اگر ايشان در اخبار و مواعيد خود راست مي گفتند خود چرا مرتكب اين كارها ميشدند فرقه يعفوريه از اماميه از انبيا تجويز كنند صدور ذنوب را و آنچه اين فرقه صراحه ميگويند بقيه اماميه در پرده مي سرايند كه امور شنيعه وگناهان قبيحه در كتب خود از انبيا روايت كرده اند چنانچه عن قريب بگوش ميرسد ان شاءالله تعالي.

عقيده چهارم آنكه انبيا از دروغ گفتن و بهتان نمودن مطلقا معصوم اند خواه عمدا باشد خواه سهوا خواه پيش از نبوت خواه بعد ازان و اماميه گويند كه كذب جايز بلكه واجب است بر انبيا از روي تقيه و قول حضرت ابراهيم را كه «اني سقيم» فرمود بر همين حمل كنند حالانكه اگر كذب جايز باشد بر انبيا كو از روي تقيه وثوق و اعتماد به اقوال ايشان نماند و غرض بعثت منتقض گردد و تقيه انبيا را جايز نيست و الا تبليغ احكام الهي صورت نه بندد زيرا كه در اول امر كه هنوز ممد و ناصري نمي باشد احتياج تقيه بيشتر ميباشد و چون در آنوقت ايشان خلاف حكم الهي ظاهر نمايند و از ايذاي قوم بترسند ديگر حكم الهي چه قسم معلوم شود و عن قريب تحقيق اين مسئله بيايد ان شاء الله تعالي و آنچه در حديث وارد شده است كه «لم يكذب ابراهيم الا ثلث كذبات» پس مراد از كذب معني حقيقي آن نيست بلكه تعريضات را كه نسبت بفهم سرسري سامع مشابه بكذب مي باشند بطريق مشاكله بكذب نام كرده اند و در باب دوم تحقيق اين گذشت.

عقيده پنجم آنكه انبيا را معرفت واجبات ايمان قبل از بعثت و بعد ازان ضرور است زيراكه جهل در عقايد موجب كفر زندقه است و معاذ الله كه انبيا را اين جهل باشد آري در احكام شرعيه بدون ورود وحي ايشان را علم حاصل نميشود و در همين علم وارد است قوله تعالي «وَلَوْلَا فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ وَرَحْمَتُهُ لَهَمَّتْ طَائِفَةٌ مِنْهُمْ أَنْ يُضِلُّوكَ وَمَا يُضِلُّونَ إِلَّا أَنْفُسَهُمْ وَمَا يَضُرُّونَكَ مِنْ شَيْءٍ وَأَنْزَلَ اللَّهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ وَكَانَ فَضْلُ اللَّهِ عَلَيْكَ عَظِيمًا «113» «النساء» جماهير مسلمين و يهود و نصاري برين عقيده اجماع دارند و جابجا در حق انبيا در نصوص قرآني «فَفَهَّمْنَاهَا سُلَيْمَانَ وَكُلًّا آَتَيْنَا حُكْمًا وَعِلْمًا وَسَخَّرْنَا مَعَ دَاوُودَ الْجِبَالَ يُسَبِّحْنَ وَالطَّيْرَ وَكُنَّا فَاعِلِينَ «79»الانبياء»*« يَا يَحْيَى خُذِ الْكِتَابَ بِقُوَّةٍ وَآَتَيْنَاهُ الْحُكْمَ صَبِيًّا «12»«مريم»*« وَشَدَدْنَا مُلْكَهُ وَآَتَيْنَاهُ الْحِكْمَةَ وَفَصْلَ الْخِطَابِ «20»«ص» و غير ذلك صريح برين مدعا دليل است و در بعضي مواضع ذكر بعثت و ارسال و وحي و انزال كتاب بعد ازين مضمون واقع شده و نيز در حق لقمان بي آنكه وحي و نبوت داشته باشد لفظ حكمه فرموده اند پس معلوم شد كه اين علم قبل از نبوت و وحي هم حاصل مي‌شود و اماميه گويند كه انبيا را معرفت اصول عقايد در حين بعثت بلكه در عين مناجات و مكالمه كه اعلاء مراتب قرب بشري با جناب خداوندي است حاصل نمي‌شود معاذالله من هذا الاعتقاد الباطل يدل علي ذلك ما رواه محمدبن بابويه القمي في عيون اخبار الرضا عليه السلام و في كتاب التوحيد عن علي بن موسي الرضا عن ابائه عليهم السلام الي امير المومنين و محمدبن يعقوب الكليني عن ابي جعفر في الكافي ان موسي بن عمران صلوات الله و سلامه عليه سال الله تعالي فقال يارب ابعيد انت مني فاناديك ام قريب فاناجيك و اين خبر صريح دلالت ميكند كه حضرت موسي را تا اين وقت كه حالت مناجات و مكالمه بود از قرب و بعد مكاني منزه بودن باري تعالي معلوم نبود و حقيقت اين خبر آنست كه در حضور جناب رسالت مآب اعرابي جاهل آمده سوال كرده بود كه يا محمد ابعيد ربنا فيناديه ام قريب فيناجيه جناب رسالت در جواب آن اعرابي بي فهم تامل فرمودند كه اگر هر دو شق بعد و قرب مكاني را نفي ميكنم اين بدوي جاهل كه گرفتار اوهام و پابند حواس خود است بر نفي وجود باري تعالي محمول خواهد كرد زيراكه و هم همين حكم ميكند كه كل موجود اذا قيس الي موجود آخر فاما بعيد منه او قريب و تجرد موجود را از مكان و جهت و قرب و بعد كذاي نميفهمد و باور نميكند درين اثنا حق تعالي خود متكفل جواب شد و آيه «وَإِذَا سَأَلَكَ عِبَادِي عَنِّي فَإِنِّي قَرِيبٌ أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ فَلْيَسْتَجِيبُوا لِي وَلْيُؤْمِنُوا بِي لَعَلَّهُمْ يَرْشُدُونَ «186» «البقره» و درين آيه اشاره به دقيقه شد كه چون بعد مكاني منتفي شد قرب حاصل شد كو قرب مكاني نباشد زيراكه آنچه از قرب مكاني حاصل ميشود بسبب انتفاء بعد مكاني درينجا هم حاصل است بدليل آنكه «أُجِيبُ دَعْوَةَ الدَّاعِ إِذَا دَعَانِ »و اين ارشاد هدايت نظام مصدور جميع صفات كمال و نقص آمد از انجمله الفاظ ذكورت در جناب او تعالي اطلاق كردن بسبب انتفاء انوثت و ازانجمله ضحك و تبشش و فرح بسبب انتفاء حزن و بكا و ازانجمله است حيا بسبب انتفاء وقاحت و ازانجمله صبر و شكيبائي بسبب انتفاء جزع و بيصبري و علي هذا القياس اگر چه مع