از فلاسفه تمسك نمايند و گويند همچنانكه در عالم علوي عقليست كامل كلي و نفسي است ناقصه كليه كه مصدر كائنات است كما تقدم مي بايد كه در عالم سفلي نير عقلي باشد كامل كلي و نفسي باشد ناقص كلي پس نسبت رسول در تشريع چون نسبت عقل كاملست در ايجاد و نسبت وصي در تشريع چون نفس ناقصه كليه است در ايجاد و چنانچه تحرك افلاك بتحرك عقل و نفس است تحرك نفوس انسانيه بسوي نجات و استكمال درجات بتحريك رسول و وصي باشد و علي هذا در هر عصر و هر زمان اين دو خليفه عقل و نفس در عالم سفلي مدام باشند و بر عاقل پوشيده نيست كه اين همه خرافات اوهام و مزخرفات فلسفه خام است و الا بودن عقل و نفس در عالم علوي كه مسلم الثبوت است باز اشتمال عالم سفلي بر همه آنچه در عالم علويست كي واجب و لازم و از حضرت امير المومنين در صفت درود در كتب اماميه هم برين عبارت متواتر است اللهم داحي المدحوات و داعم و باري المسموكات اجعل شرائف صلواتك و نوامي بركاتك علي محمد عبدك و رسولك الخاتم لماسبق و نيز در بعضي خطبهاي آنجناب كه نزد اماميه متواتر است وارد است ارسله علي فتره من الرسل و طول هجعه بين الامم الي ان قال و امين وحيه و خاتم رسله و بسير رحمته و نذير نقمته و اين خطبه چنانچه بر ختم نبوت دلالت ميكنند همچنان بر وقوع فتره نيز دلالت دارد و معني فترت همين است كه نه نبي باشد و نه قايم مقام او واگر در معني فترت محض نبودن نبي منظور دارند لازم آيد كه زمان حضرت امير بعد از وفات پيغمبر نيز زمان فترت باشد.

عقيده دوم آنكه انبيا بهترين مخلوقات اند و غير نبي برابر نبي در ثواب و قرب و منزلت عندالله نمي تواند شد چه جاي آنكه ازو افضل شود و همين است مذهب جميع فرق اسلام سواي اماميه كه ايشان را درين مسئله باهم خرفشار بسيار است برين قدر خود اجماع دارند كه حضرت امير بر غير اولي العزم افضل اند و از پيغمبر آخر زمان افضل نيستند و در حق اولي العزم بعضي ازينها توقف نموده اند و ابن مطهر حلي نيز از متوقفين است و بعضي حضرت امير را برابر اينها دانند و چون زيديه درين باب رد شنيع بر اماميه نموده اند و روايات متواتره ناص برآنكه من قال ان اماما من الائمه افضل من الانبياء فهو هالك از ائمه ثلاثه يعني حضرت امير و سبطين در كتب خود آورده اند اهل سنت را حاجت اثبات اين مطلب از اقوال عترت مرتفع شد ليكن بنابر التزام اين رساله از كتب اماميه نيز چيزي منقول شود روي الكليني عن هشام الاحول عن زيد بن علي ان الانبياء افضل من الائمه و ان من قال غير ذلك فهو ضال وروي ابن بابويه عن الصادق عليه الاسلام ما ينص علي الانبياء احب الي الله من علي كما يجيء ان شاء الله تعالي و اما مخالفت اين عقيده ايشان با كتاب الله پس اظهر من الشمس است زيراكه تمام قرآن دلالت ميكند بر اصطفاء انبيا و اختيار و برگزيدن ايشان بر تمام عالم و عقل نيز صريح دلالت ميكند كه نبي را واجب الاطاعت كردن و وحي بسوي او فرستادن و اورا آمر و ناهي و حاكم علي الاطلاق ساختن و امام را نايب و تابع او گردانيدن بدون فضليت نبي بروي متصور نيست و چون اين معاني در حق هر نبي موجود اند و در حق هر امام مفقود هيچ امام از هيچ نبي افضل نمي تواند بود حالانكه مذهب اماميه در جميع ايمه همين است كه از جميع انبيا افضل اند و تقديم نبيين بر صديقين و شهدا و صالحين در نصوص قرآني جابجا دلالت صريح بر خلاف اين عقيده فاسده مي نمايد و هميشه قاعده اماميه همين است كه در فروع آن قدر غلو مي كنند كه اصول برهم مي شوند چنانچه در الهيات جانب داري بندگان آن قدر پيش نهاد خاطر ايشان افتاد كه قايل بوجوب اصلح و وجوب لطف و نسبت خلق افعال بندگان به بندگان و خلق شرور و قبايح گشتند و مرتبه ربوبيت و الوهيت را بر هم زدند و توحيد باري تعالي و عموم قدرت و كمال بي نيازي او را بعدل او ابطال كردند همچنان در شرايط امامت كه بالاجماع نيابت نبوت و فرع آنست در مناقب و مدايح ائمه آن قدر افراط نموده اند كه منصب نبوت را حقير و ذليل ساخته اند و در ستايش جناب امير و ذريه طاهره او كه شعبه ايست از شعب ايمان و شريعت آن قدر غلو كردند كه ايمان بانبيا از دست ايشان رفت و تحقير و تذليل انبيا بر ايشان لازم آمد حالانكه خود ميگويند كه امامت نيابت نبوت است و پر ظاهر است كه مرتبه نيابت هرگز بمرتبه اصالت نميرسد و نه از و بالاتر ميرود و متمسك ايشان درين باب شبهاتي چند است ناشي از اخباري چند كه پيشوايان ايشان در دفاتر خود ثبت كرده رفته اند و حكم بموجب ان نموده اول حال آن روايات و حال رجال ايشان و كيفيت حكم به صحت اخبار كه از علماء ايشان صادر ميشود ناظران اين رساله را مفصل معلوم شده است باز احتجاج بان روايات موافق قاعده اصوليه است نمي آيد زيراكه به اجماع قطعي قبل ظهور المخالف معارض اند پس قول بظاهر آن رواه روا نبود بل لابد تاويل بايد كرد و نيز معارض اند بروايات ديگر مثل روايات كليني از زيد بن علي و ابن بابويه از صادق و خبرواحد اگر بي معارض هم باشد ظني است در اصول اعتقادات بان تمسك نبايد كرد بلكه نزد محققين شيعه اماميه مثل ابن زهره و ابن ادريس و ابن البراح و شريف مرتضي و اكثر قدماء ايشان قابل احتجاج نيست و متاخرين ايشان همين مذهب را اختيار كرده اند و لهذا اخبار آحاد را در دلايل نشمرده بلكه رد انرا واجب دانسته خصوصاً در اعتقاديات قال ابن مطهر الحلي في مبادي الوصول الي علوم الاصول ان خبر الواحد اذا اقتضي علما و لم يوجد في الادله القاطعه ما يدل عليه وجب رده و ظاهر است كه مضمون اين روايات و دلايل قاطعه موجود نيست بلكه خلاف آن موجود است و با قطع نظر از همه اين امور آن روايات دلالت هم بر ما ندارند چنانچه بطريق نمونه چندي ازان شبهات و روايات وارد كنيم و دروجه دلالت آن روايات بر مدعاء ايشان خفائي كه هست بيان نمائيم شبهه اول آنكه ائمه در علم افضل بودند بر انبيا پس افضل باشند در مرتبه زيراكه خداي تعالي ميفرمايد «دِيَارِهِمْ هُوَ قَانِتٌ آَنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآَخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ «9» «الزمر» و قد روي الراوندي عن ابي عبدالله عليه السلام قال ان الله فضل اولي العزم من الرسل علي الانبياء بالعلم و ورثنا علمهم و فضلنا عليهم و علم رسول الله صلي الله عليه وسلم ما لا يعملون و علمنا علم رسول الله صلي الله عليه وسلم و تلا قوله تعالي «دِيَارِهِمْ هُوَ قَانِتٌ آَنَاءَ اللَّيْلِ سَاجِدًا وَقَائِمًا يَحْذَرُ الْآَخِرَةَ وَيَرْجُو رَحْمَةَ رَبِّهِ قُلْ هَلْ يَسْتَوِي الَّذِينَ يَعْلَمُونَ وَالَّذِينَ لَا يَعْلَمُونَ إِنَّمَا يَتَذَكَّرُ أُولُو الْأَلْبَابِ «9»«الزمر» جواب ازين شبهه آنكه اين خبر علي فرض الصحه دلالت ميكند بر زيادتي ائمه در علم و استيعاب علوم مرسلين زيراكه متاخر بر علم متقدم ناظرو مطلع مي باشد و چون شخصي