د سعيد نام و برادرش در شهر زبيد مختفی بودند ناگاه بر سر وقت او رسيدند و او بيخبر بود مردم قليل آن وقت نزد او بودند و اكثر فوج او متفرق شده بحوايج خود رفته بودند در اين حال او را كشتند و سراو را بريده بردند و برادر او را مع بقيه صالحين  نيز همراه او كشتند و فتنه او بالكليه منقلع شد و از اعاظم دعاة مهدويه صالح بن زريك ارمنی است كه وزير فائز بن ظافر عبيدی بود، هزاران را بزور مال و طمع مناصب در مذهب تشيع داخل نمود و از جمله دعاة ايشان فقيه عماره يمنی بود صاحب تاريخ يمن و شاعر مشهور خوشگو است و در اصل شافعی مذهب بود و به طمع مال مذهب ايشان را قبول كرده داعی شده بود با وصف اينهمه تا آخر دم در باطن شافعی بود و عجب آنست كه اين فقيه عماره در وقتی كه سلطان صلاح الدين ايوبی دولت عبيديه را بر هم زد و بر مصر متصرف شد و بقايای ايشان را قلع وقمع می نمود بنابر احسانی كه «فقیه عماره» از وزراء و خلفای دولت عبيديه يافته بود و نمك پرور آنها بود با آنكه در باطنيت از مذهب ايشان بيزاری داشت به تعصب برخاست و سعی ها و تلاش نمود كه باز دولت عبيديه از سر قايم شود چنانچه او و هفت كس ديگر را از اعيان آن دولت متفق الكلمه شده به فرنگيان سواحل مكاتبات و مراسلات نمودند و جهاز های ايشان را با اسباب جنگ طلبيدند كه پسر عاضد را بر  تخت بنشانند تا انكه سلطان صلاح الدين برين حال اطلاع يافت  و همه را بر دار كشيد از بعد مذهب مهدويه بالكليه منهدم و منقطع شد و از اهل آن مذهب هيچ كس در مصر و آن نواحی نماند زيرا كه سلاطين ايوبيه در قلع و قمع آنها افتادند و نام و نشاني از آنها نگذاشتند مگر آنكه جمعی از ايشان در سفن و مراكب نشسته به قصد بلاد هند و يمن و جزاير افتادند و چون از احوال دعاة قرامطه و نزاريه در كلام سابق بتفصيل فارغ شده ايم در اينجا اعاده آن رايگان داشته موقوف نموديم و آنچه درين باب گذشته است اگر چه بظاهر افسانه محض و قصه خواني  صرف مينمايد ليكن عاقل را بايد كه آن را لاطايل نشمارد و هر همه را در حافظه خود نگاه دارد كه در هر لفظ او نكته ايست بكار و در هر قصه او حكمتی است آشكار كه در ابواب آينده بران تنبيه كرده خواهد شد.
***<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:35.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:36.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:37.txt">قسمت سوم</a><a class="text" href="w:text:38.txt">قسمت چهارم</a></body></html>    

    

  باب چهارم: در اقسام اخبار شيعه و احوال رجال اسانيد ايشان     
   

اصول اقسام خبر نزد اينها چهار است صحيح و حسن و موثق و ضعيف صحيح آنست كه روايت او متصل شود بمعصوم به وساطه عدل امامي و موافق اين تعريف كه خود ايشان كرده اند مرسل و منقطع داخل صحيح نيست زيرا كه اتصال ندارد حالانكه در اطلاقات خود مرسل و منقطع را صحيح خوانند چنانچه گويند روي ابن ابي عمير في الصحيح كذا و في صحيحه ابن ابي عمير كذا و عدالت را نيز در اطلاق صحيح اعتبار نميكنند حالانكه درين تعريف مأخوذ است پس روايت مجهول الحال را صحيح ميگويند مثل حسين بن الحسن بن ابان كه او مجهول الحال است نص عليه الحلي في المنتهي و تقي الدين بن داود در خلاصه گفته است كه طريق الفقيه الي معاويه بن ميسره والي عائد الاحمسي و الي خالد بن نجيح و الي عبد الاعلي صحيحه حال آنكه سه كس اول را كسي بتوثيق و جرح ياد نه كرده و چهارم را خود البته توثيق نكرده اند بلكه امامي بودن راوي را نيز در اطلاق صحيح نزد ايشان اعتبار نيست پس جميع قيود تعريف را اغفال و اهمال نموده اند تفضيلش انكه روايت حس بن سماعه را صحيح گفته اند و او از واقفيه بود و تعصب تمام داشت و در تكذيب امام وقف وقت مي نمود در دعواي امامت و نيز تصحيح ميكنند روايت ابان بن عثمان را كه قطحي بود منكر امام وقت و قائل به امامت غير او و نيز تصحيح ميكنند روايت علي بن فضال و عبدالله بن بكير را حالانكه هر دو فاسد المذهب اند و عجب آنست كه اين امور را علماء ايشان در احوال رجال خود مي نويسند و باز روايات اين قسم اشخاص را توثيق و تصحيح هم مي نمايند به اتفاق ابن مطهر حلي در خلاصه الاقوال گويد علي بن فضال كان فقيها بالكوفه و جههم و ثقتهم و عارفهم بالحديث و نجاشي گويد لم اعتزله علي ندله پس اخبار اين جماعه موافق قاعده ايشان بايد كه موثق باشند نه صحاح زيرا كه در صحيح امامي بودن راوي شرط است محض عدالت كفايت نميكند و نيز حكم كنند به صحت حديث كسي كه معصوم در حق او دعاي بد و لعن فرموده يا اخزاه الله و قاتله الله و امثال اين كلمات ارشاد نموده و حكم به فساد عقيده او و اظهار بيزاري و برائت ازو كرده و نيز تصحيح ميكنند روايت كسي را كه بر امام وقت دروغ بسته و امام او را در روايت از خود تكذيب نموده بلكه خود هم اعتراف بكذب خود نموده و نيز تصحيح ميكنند روايات مجسمه و مشبهه مصرحه را كه اعتقاد جسميت حق تعالي و اثبات مكان و جهه براي او نمايند و او را ذي شكل و صوره دانند و انكار صفات او تعالي در ازل كنند و تجويز بدا بر او مي نمايند و اين همه موجب كفر است بالاجماع و روايت كافر مسموع نيست چه جاي صحت و نيز حديث اطلاق كنند بر آنچه در رقاع يافته اند كه آن را ابن بابويه قمي اظهار نموده و نيز روايت كنند از خطوطي كه آن را خطوط ائمه دانند و اين روايت را ترجيح دهند بر روايات صحيحه الاسناد خود در عمل ابن بابويه برين معني نص نموده چنانچه بيايد ان شاءالله تعالي و نيز صحيح اطلاق كنند بر روايات آنكس كه افشاء سر امام نموده و خيانت در امانت او بكار برده مثل ابي بصير و سيجئ حاله ان شاءالله تعالي و نيز اطلاق كنند بر خبر كاذب الاسناد كه راوي سماع آن خبر از شخصي دارد و نسبت ميكند او را به پدر او يا جد او و نيز اطلاق كنند بر خبر كسي كه اجماع دارند بر آنكه مجهول الحال است مثل حسن بن ابان كه ابن مطهر در منتهي و مختلف و شيخ مقتول در دروس خبر او را صحيح گفته اند و بر خبر كسي كه او را تضعيف كرده اند مثل مخبر ابن سنان كه او را بشدت ضعيف ميدانند و مع هذا بر اخبار او اعتماد ميكنند و نيز صحيح ميدانند روايت كسي را كه مدعي سفاره باشد در ميان امام و شيعه او بلا شاهد و دليل بلكه هر كه دعواي رويت صاحب الامر كند و امامي عدل باشد كه مدعي سفاره نشود خبر او را نيز صحيح دانند مثل ابن مهريار و داود جعفري اين است حال حديث صحيح ايشان كه اقوا و اعلاء اقسام است اما حسن پس او را تعريف كرده اند كه هو ما اتصل روايته الي معصوم بامامي ممدوح من غير نص علي عدالته پس درينجا هم مي بايد كه مرسل و منقطع حسن نباشد حالانكه بر مرسل و منقطع اطلاق حسن نزد ايشان شايع و ذايع است چنانچه فقهاء اينها تصريح كرده اند كه روايت زراره در مفسد حج چون قضا كند او را حسن است با آنكه منقطع است و اين حادثه در اخبار ايشان پر بي نهايت است و نيز اطلاق حسن كنند بروايات كساني كه بمدح مذكور نشده اند ابن مطهر گويد طريق الفقيه الي منذر بن جبر حسن حالانكه منذربن جبر را كسي ازين فرقه مدح نه كرده و مثله طريق الفقيه الي ادريس بن زيد و روايات واقفيه را 