هندوستان پس اين امر را قبل از ورود شرع منافي غيرت دانستن و ناحفاظي انگاشتن از قبيل اشتباه عاديات خاصه است بجبليات و هو ماده الاغاليط و نيز در مسلمين هم عادات مختلف‌اند ملوك و امراء ايشان با وصف كمال اقتداري كه دارند و فرط غيرتی كه ادعا می نمايند زنان خود را در علالی و غرف بنشانند و تماشای صحرا و دريا و فيل جنگاني و توپ اندازی و ديگر ملاعب مردان تجويز كنند نهايت كار آنها اين كار را بوضعی بعمل آرند كه نظر مردان برآنها نيفتد و نيز تحريم نظر زن بمردان اجنبی كه عورتشان مكشوف نباشد هنوز هم در شريعت بالاجماع ثابت نيست اختلاف است بعض گويند كه حكم نظر مردان به زنان اجنبی دارد و بعضی گويند كه نه و اكثر دلايل شرعيه و معاملات قرون سابقه تا زمان خلفاء عباسيه و تجويز خروج زنان كه مستلزم نظر است بمردان اجنبی عاده مويد همين قول اخير اند پس امری كه هنوز حل و حرمت آن مختلف فيه است و بر تقدير تسليم حرمت واقع قبل التحريم شده و منظور هم ديدن لعب و حركات مردان بود نه ذوات و اشخاص آنها و بيننده هم صبيه غير مكلف و لعب هم از جنس لعب محمود چه قسم محل انكار و استبعاد باشد و تحليل فروج مملوكات خود كه طوايف انام آن را عار دانند و اشد شنايع و فواحش شمارند چرا محل قبول و تسليم افتد.

كيد نود و ششم: آنكه طعن كنند بر اهل سنت كه ايشان در صحاح خود قصه آمدن ملك الموت نزد موسی عليه السلام براي قبض روح و طپانچه زدن حضرت موسي به روی او و چشم او را كور كردن روايت كرده اند حالانكه درين قصه محذورات بسيار لازم می آيد اول آنكه حضرت موسی راضی بقضاء حق نشد دوم آنكه حضرت موسی لقاء الله را مكروه داشت حالانكه خود اهل سنت روايت كرده اند كه من كره لقاء الله كره الله لقائه سوم آنكه ملك الموت باين مرتبه ذليل و عاجز و زبون شد كه طپانچه ايشان خورد و چشم او كور شد و از دست او نه برآمد كه روح ايشان را قبض ميكرد ناچار بی نيل مطلب باز گشت و شكايت اين امر پيش خالق الموت و الحيات برده همه اين امور خلاف امور شريعت اند جواب ازين طعن آنكه ملك الموت را در قبض ارواح بنی آدم دو طريقه است اول طريقه كه باعوام خلق مسلوك دارد كه بی تخير و بی پرسش قبض روح ميكند و نمی گويد كه من ملك الموت ام اگر مرا اذن اين كار باشد بكنم و ديگر طريقه كه با پيغمبران بعمل می آرد كه خود را ملك الموت وا می نمايد و مختار ميكند در رفتن و ماندن و ندای «ارْجِعِي إِلَى رَبِّكِ رَاضِيَةً مَرْضِيَّةً «28»«الفجر» ميرساند و چون انبيا بكمال اشتياق لقاء الله موت را بر حيات ترجيح می دهند اذن قبض روح ازيشان ميخواهد و بعد از حصول اذن كار خود ميكند پس در اول وهله ملك الموت نزد حضرت موسی بر طريقه اول آمد ندانستند كه او ملك الموت است و برای قبض روح من آمده است بلكه چون او را در صورت بشری ديد گمان برد كه مبادا دشمنی باشد و اراده قتل من دارد و چنانچه حضرت  داود نيز ملائكه را كه در صورت متحاصمين از بالای ديوار محراب ايشان برآمده داخل شدند دشمنان پنداشته بود و خوف و فزع نموده و قصه اش در قرآن مجيد مذكور است و جناب پيغمبر صلی الله عليه و سلم نيز جبرئيل را بصورت اعرابي سايل نشناختند با وجودی كه آن جناب را با جبرائيل اختلاط زايد از وصف بود و حضرت موسی را با ملك الموت عشر عشير آن نه و دفع دشمن واجب است بهر چه ممكن شد او را دفع كردند و ملك الموت را چون رتبه حضرت موسی و نبوت و قرب ايشان در جناب الهی معلوم بود با وصف اقتداری كه داشت تن در داد و دستاپائی نكرد و بحضرت خداوندی رجوع نمود و اين ماجرا عرض كرد بار ديگر كه او را بآئين ديگر كه معمول انبياست فرستادند و تخير كردند حضرت موسی قبول نمود و رضا داد و مهلتی درخواست كه خود را بزمين مقدس نزديك كند حالا بنظر انصاف بايد ديد كه درين قصه كدام محذور شرعی لازم می آيد وقت موت حضرت موسی همين وقت اخير بود تخلف موت از وقت خود واقع نشده و ملك الموت با وصف اقتدار ملكی جاها سپر می اندازد و بتعظيم پيش آيد و پروانگی می طلبيد چنانچه در قصه وفات شريف كه از حضرت امام جعفر صادق نزد شيعه و سنی هر دو مرويست ثابت است و لنعم ما قيل:  

و يحسن اظهار التجلد للعدي * و يقبح الا العجز عند الاحبه

و حضرت موسی را چون معلوم نشد كه ملك الموت برای قبض روح من بحكم پروردگار آمده ناخشنودی بقضاء الهی و كراهيت لقاء الله از كجا لازم آمد آمديم بر اينكه حق تعالی چرا اول ملك الموت را بوضعی نفرستاد كه حضرت موسی دريافت می كردند كه برای قبض روح من آمده است بحكم پروردگار و اين حرف و حكايات در ميان نمی آمد و ضرب و زد وقوع نمی يافت پس اسرار اين معاملات كه حق تعالی با خاصان خود ميفرمايد و با هر يكي ازيشان برنگ ديگر سلوك ميكنند بسيار دقيق و باريك اند كه ذهن هر كس بآنها نمی رسد و اگر به يك دو نكته كسی موافق مذاق و مشرب خود از حكمت و كلام و تصوف و فقاهت يا مبنی بر اصول خود از تسنن و اعتزال و تشيع پی برده و بر زبان آورده نسبت بواقع و نفس الامر حكم قطره بدريا و ذره بصحرا دارد و لهذا محققين اين قسم اسرار را حواله بعلم الهی نمايند و مهر خاموشی بر دهان نهند اينقدر بالاجمال عقل می فهمند كه تخصيص بعض معاملات را با بعض بندگان سببی هست ناشی از مرتبه قرب آن بنده و سببی هست از درجه مزاج لطايف روحيه او و سببی هست از قضاء دوره و سببی هست از جهت اسماء و صفات الهی كه مربی اين كس اند و علی هذا القياس همچنان تخصيص بعض بندگان به بعض الوان و اشكال و وسعت يا ضيق رزق و طول اجل يا قصر آن اسباب دارد كه بعضی را نظر اهل طبايع و اطبا و برخی را غور اهل نجوم و احكام دريافت ميكند و احاطه كارخانه‌های خدائي را غير از يك ذات پاك را ممكن نيست و اگر اسباب اين قصه را كه از علم تأويل الاحاديث است و آن علمی است بغايت دقيق مبتنی بر اصول باريك درين جا سر كنيم از وضع اين رساله و مذاق آن دور افتد و موجب تطويل و املال سامع گردد.

كيد نود و هفتم: آنكه طعن كنند بر اهل سنت كه ايشان در صحاح خود حديثی روايت كرده اند كه دلالت دارد بر اسناد شك بسوی پيغمبر زمان و بسوی حضرت ابراهيم عليهما السلام و آن حديث اين است كه رسول صلی الله عليه و سلم فرمود «نحن احق بالشك من ابراهيم اذا قال «وَإِذْ قَالَ إِبْرَاهِيمُ رَبِّ أَرِنِي كَيْفَ تُحْيِي الْمَوْتَى قَالَ أَوَلَمْ تُؤْمِنْ قَالَ بَلَى وَلَكِنْ لِيَطْمَئِنَّ قَلْبِي قَالَ فَخُذْ أَرْبَعَةً مِنَ الطَّيْرِ فَصُرْهُنَّ إِلَيْكَ ثُمَّ اجْعَلْ عَلَى كُلِّ جَبَلٍ مِنْهُنَّ جُزْءًا ثُمَّ ادْعُهُنَّ يَأْتِينَكَ سَعْيًا وَاعْلَمْ أَنَّ اللَّهَ عَزِيزٌ حَكِيمٌ «260»«البقره» جواب اين طعن اولا آنكه شيعه نيز در قصه حليمه سعديه و مناظره او با حجاج نسبت شك بحضرت ابراهيم روايت كرده اند چنانچه سابق گذشت و نسبت شك بيك پيغمبر در طعن و تشنيع كفايت می كند پس طعن مشترك شد اختصاص باهل سنت ندارد ثانيا آنكه معنی حديث از قبيل قياس استثنائی است كه در وی نقيض تالی را استثنا كرده اند تا نقيض مقد