لله عليه وسلم- براي او دعاي خير کردند، و پاسخي نيکو به او دادند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحيح‌البخاري، کتاب الوکالة، ج 1،ص 308.
[2]- اين روايت را حاکم نيشابوري در مستدرک آورده است؛ نکـ: فتح‌القدير، شوکاني، ج 2، ص 327.کشته هاي دو طرف
جنگ بدر، با شکست قطعي براي مشرکان، و فتح مبين براي مسلمانان پايان پذيرفت. در آن عرصة کارزار، چهارده تن از مسلمانان، شش تن از مهاجرين، و هشت تن از انصار، به شهادت رسيدند. اما، مشرکان، خسارت‌هاي کمرشکن ديدند؛ هفتاد تن از آنان کشته شدند؛ و هفتاد تن اسير شدند؛ که تمامي آنان رهبران و سران و بزرگان قريش بودند.

وقتي کار جنگ از کار گذشت، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- پيش آمدند تا بر سر بالين کشتگان رسيدند، و گفتند:

(بئس العشيرة کنتم لنبيکم؛ کذبتموني وصدقني الناس، وخذلتموني ونصرني الناس، وأخرجتموني وآواني الناس).

«بد خانداني بوديد شما براي پيامبرتان؛ تکذيبم کرديد، در حاليکه مردم تصديقم کردند؛ تنهايم گذاشتيد، در حاليکه مردم ياري‌ام کردند؛ و آواره‌ام ساختيد، در حاليکه مردم به من جا و مکان دادند!»

آنگاه، دستور دادند، جنازه‌هاي آنان را بسوي يکي از چاه‌هاي بدر بکشند.

از ابوطلحه روايت شده است که گفت: پيامبرخدا -صلى الله عليه وسلم- روز بدر دستور دادند پيکر بيست و چهار تن از سران قريش را در يکي از چاه‌هاي بدر که سخت آلوده و آکنده از پليدي بود بيافکنند. پيش از آن، هرگاه بر گروهي پيروز مي‌شدند، در همان عرصة نبرد سه شبانه روز اقامت مي‌کردند. در ماجراي بدر، روز سوم دستور فرمودند مرکبشان را بياورند. شترشان را بار زدند، آنگاه پياده براه افتادند. اصحاب آنحضرت نيز به دنبال ايشان راه افتادند، تا بر لبة آن چاه رسيدند. آنحضرت يکايک آن کشتگان را با نام و نام پدرشان ندا مي‌دادند: اي فلان کس پسر فلان کس! اي فلان کس پسر فلان کس! دلتان مي خواهد که اطاعت خدا و رسول خدا را کرده بوديد؟ ما وعده‌هاي خدايمان را راست و درست يافتيم؛ شما نيز وعده‌هاي خدايتان را درست و راست يافتيد؟! عمر گفت: اي رسول‌خدا، با پيکرهاي بي‌جان چه سخن مي‌گوييد؟! نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: سوگند به آنکه جان محمد در دست او است؛ شما نسبت به آنچه مي‌گويم از اينان شنواتر نيستيد! و به روايت ديگر: شما شنواتر از اينان نيستيد؛ ليکن اينان پاسخ نمي‌دهند!
بازتاب خبر شکست قريش در مکه
مشرکان از ميدان جنگ بدر به صورتي سازمان نايافته گريختند؛ در دشت‌ها و گوشه‌کنار و دل کوهها پراکنده شدند، و با بيم و هراس راه مکه را پيش گرفتند، نمي‌دانستند از شدت شرمساري چگونه وارد مکه شوند!

ابن اسحاق گويد: نخستين کسي که خبر اين مصيبت قريشيان را به مکه برد، حَيسُمان بن عبدالله خزاعي بود. گفتند: چه خبر؟! گفت: عتبه بن‌ربيعه و شيبه‌بن ربيعه و ابوالحکم بن‌هشام و اُميه‌بن خلف، و عده‌اي ديگر از سران قريش که نام برد، کشته شدند! وقتي اشراف قريش را يکي پس از ديگري نام بردن گرفت. صفوان بن‌اميه که در حجر اسماعيل نشسته بود، گفت: بخدا، اين مرد عقل پابجايي ندارد؛ از او دربارة من سؤال کنيد! گفتند: صفوان بن اميه چه کرد؟ گفت: هان، اينک هموست که در حجر اسماعيل نشسته است! بخدا، پدرش و برادرش را ديدم که کشته شدند! 

ابورافع- بردة آزاد شدة رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- - گويد: من غلام عباس بودم. اسلام داخل خانوادة ما شد. عباس اسلام آورد؛ ام‌الفضل، اسلام آورد؛ من نيز اسلام آوردم. عباس در آن ايام اسلام آوردنش را پنهان مي‌داشت. ابولهب به جنگ نيامده بود و در مکه برجاي مانده بود. وقتي خبر به او رسيد، خداوند او را سرافکنده و خوار گردانيد، و ما در اندرون خود قوت و عزتي يافتيم. من مردي بي‌دست و پا بودم. چوبه‌هاي تير درست مي‌کردم. در حجرة زمزم چوبه‌هاي تير را مي‌تراشيدم. بخدا، من در آن حجره نشسته بودم و چوبه‌هاي تيرم را مي‌تراشيدم و امّ‌الفضل نزد من نشسته بود، و خبري که شنيده بوديم ما را بسيار شادمان گردانيده بود. ابولهب، در حاليکه دو پايش را به قصد شرارت با خود مي‌کشيد، از راه رسيد و در کنار طنابهاي حجره نشست. پشت او به من بود. در آن اثنا که وي نشسته بود، مردم گفتند: ابوسفيان بن حارث بن عبدالمطلب وارد شد! ابولهب گفت: پيش من بيا؛ که خبرها- به جان خودم- بايد نزد تو باشد! گويد: ابوسفيان در کنار وي نشست و مردم بالاي سر او ايستاده بودند. گفت: اي برادرزاده؛ براي من بازگوي که وضع مردم چگونه بود؟ گفت: جز اين نبود که ما با اين جماعت روبرو شديم، و شانه‌هايمان را زير دست و پايشان افکنديم تا هرگونه که خواهند ما را بکُشند، و هرگونه که خواهند ما را اسير کنند؛ و سوگند به خدا که با اينهمه مردم را سرزنش نمي‌کنم، مرداني سفيدچهره به جنگ ما آمدند، سوار بر اسبان ابلق، ميان آسمان و زمين؛ بخدا، هيچ چيز را باقي نمي‌گذاشتند، و هيچ چيز در برابرشان تاب مقاومت نداشت!

ابورافع گويد: من طناب‌هاي حجره را با دستم بلند کردم و گفتم: آنان- بخدا- فرشتگان بوده‌اند! گويد: ابولهب دستش را بلند کرد و سيلي محکمي بر صورت من نواخت، که صورتم ورم کرد. آنگاه مرا از جايم برگفت و بر زمين کوبيد. آنگاه بر سر من نشست و پيوسته مرا مي‌زد. من مردي ناتوان بودم. ام‌الفضل يکي از عمودهاي حجره را گرفت و برکشيد، و با آن ضربتي بر ابولهب وارد کرد که سرش را به شدت شکست، و گفت: او را ناتوان يافته‌اي که مولاي وي اينجا نيست، و برده‌اي بي‌کس و کار است؟! بخدا، ابولهب از آن پس هفت شبانه روز بيشتر دوام نياورد، و خداوند او را به بيماري عَدَسه- که زخمي بدشگون نزد مردمان عرب بود- مبتلا ساخت و همان بيماري او را از پاي درآورد. پسرانش او را ترک گفتند. سه روز جنازه‌اش در کناري افتاده بود و کسي به جنازه‌اش نزديک نمي‌شد، و درصدد به خاک سپردنش برنمي‌آمد. تا اينکه بالاخره از ترس طعن و لعن مردم از بابت رها کردن وي، گودالي برايش حفر کردند، و به واسطة تکة چوبي جنازة وي را در آن گودال افکندند، و از دور آنقدر پاره‌سنگ بر گور او فرو ريختند تا با زمين هموار شد.

مردم مکه اين چنين اخبار شکست قطعي قريشيان را در جنگ بدر دريافت کردند. اين اخبار در آنان آثار بدي از خود برجاي گذاشت، تا آنجا که نوحه‌سرايي براي کشته‌شدگان را ممنوع گردانيدند، مبادا که دشمن شاد بشوند و مسلمانان آنان را شماتت کنند!

طُرفه حکايت اينکه اسود بن مطلب در جنگ بدر سه تن از پسرانش را از دست داده بود و دوست مي‌داشت که بر آنان بگريد. چشمانش نيز کور بود. شب هنگام، صداي زني نوحه‌سرا را شنيد. غلام خودش را فرستاد و گفت: پرس و جوي کن، ببين ممنوعيت نوحه‌سرايي برداشته شده است؟ آيا از اين پس قريشيان بر کشتگانشان نوحه‌سرايي خواهند کرد؟ شايد من هم بتوانم بر ابوحکيمه- پسرش را مي‌گفت- بگريم؛ که اندرونم آتش گرفته است! غلام بازگشت و گفت: اين، زني است که بر شتري که گم کرده است مي‌گريد! اسود ديگر نتوانست خود