رين سوارکارانشان را يکجا از دست دادند. يکپارچه خشم و نفرت شدند، و همزمان دسته‌جمعي بر سر مسلمانان ريختند.

مسلمانان نيز، از خداي خويش ياري طلبيدند و به درگاه او استغاثه کردند، و خودشان را به او سپردند، و به راز و نياز با او پرداختند، و يورش‌هاي مشرکان را يکي پس از ديگري دريافت کردند، و همچنان استوار و پايدار در مواضع خودشان پابرجاي مانده بودند، و از خودشان دفاع مي‌کردند، و پياپي خسارات سنگين بر مشرکان وارد مي‌ساختند و مي‌گفتند: اَحَد! اَحَد!راز ونياز رسول خدا -صلى الله عليه وسلم-
پيامبر گرامي اسلام، از آن لحظه‌اي که صفوف رزمندگان را آراستند و سپاهيان خويش را سان ديدند، به راز و نياز با خداي خويش مشغول شدند، و پيوسته آن پشتيباني و پيروزي را که نويدش را دريافت کرده بودند، مي‌طلبيدند و مي‌گفتند:

(اللهم انجزلي ما وعدتني، اللهم إني أنشدک عهدك ووعدك)

«خداوندا، آن نويدي را که به من داده بودي به انجام برسان؛ خداوندا من وفاي به عهد و تحقق وعده تو را از تو مي‌طلبم!»

وقتي تنور جنگ داغ شد، و گردونة جنگ بشدت به گردش افتاد، و کشت و کشتار بالا گرفت، و جنگ مقلوبه شد؛ دست به دعا برداشتند و گفتند:

(اللهم إن تهلک هذه العصابة اليوم لا تعبد؛ اللهم إن شئت لم تعبد من بعد اليوم أبداً).

«خداوندا، اگر اين جماعت امروز از دست بروند، ديگر کسي تو را نخواهد پرستيد؛ خداوندا، اگر خواهي، از پس امروز، ديگر هرگز پرستيده نشوي!»

و آنقدر تضرّع و زاري کردند و التماس، که ردايشان از شانة ايشان پايين افتاد. صدّيق، رداي آنحضرت را بر جاي خود انداخت، و گفت: بس است اي رسول خدا، چنانکه بايد و شايد به درگاه خدا اصرار و التماس کرديد!

فرود آمدن فرشتگان
خداوند به فرشتگان خويش وحي رسانيد:

﴿إِذْ يُوحِي رَبُّكَ إِلَى الْمَلآئِكَةِ أَنِّي مَعَكُمْ فَثَبِّتُواْ الَّذِينَ آمَنُواْ سَأُلْقِي فِي قُلُوبِ الَّذِينَ كَفَرُواْ الرَّعْبَ﴾[1].

«من با شمايم، ايمان آوردگان را ثابت قدم بداريد؛ در دلهاي کفر پيشگان ترس و وحشت خواهم افکند!»

به فرستادة خويش نيز وحي فرمود:

﴿أَنِّي مُمِدُّكُم بِأَلْفٍ مِّنَ الْمَلآئِكَةِ مُرْدِفِينَ﴾[2].

«من به واسطه يک هزار تن از فرشتگان که پياپي فرود آيد شما را امداد خواهم کرد!»

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- لحظه‌اي از خود بي‌خود شدند؛ آنگاه سر بلند کردند و گفتند: 

(أبشر يا ابابکر؛ هذا جبريل على ثناياه النقع).

«مژده بده اي ابابکر! اين جبرئيل است که بر دندانهايش گرد و غبار نشسته است!»

به روايت ابن اسحاق، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(أبشِرْ يا أبابکر؛ أتاک نصر الله؛ هذا جبريل آخذ بعنان فرسه يقوده، وعلى ثناياه النقع).

«مژده بده اي ابابکر! پيروز خدا برايت سر رسيد! اين جبرئيل است که زمام اسبش را در دست گرفته و مي‌برد، و بر دندانهايش گرد و غبار نشسته است!»

آنگاه، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در حاليکه زره خويش را بر اندامشان مي‌آراستند از سايبان مقر فرماندهي به زير آمدند و مي‌گفتند [اين آية شريفه را بازمي‌خواندند]:

﴿سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ﴾[3].

«اين جماعت شکست خواهند خورد و از ميدان جنگ خواهند گريخت!»

آنگاه مشتي سنگريزه برداشتند و روياروي قريشيان قرار گرفتند، و گفتند: «شاهت الوجوه» اين چهره‌ها سياه باد! و به صورت آنان پاشيدند. آن سنگريزه‌ها با آنکه يک مشت سنگريزه بيشتر نبود، به هر دو چشم و بيني و دهان يکايک مشرکان اصابت کرد. در ارتباط با همين رويداد، خداوند متعال اين آيه را نازل فرمود که:

﴿وَمَا رَمَيْتَ إِذْ رَمَيْتَ وَلَـكِنَّ اللّهَ رَمَى﴾[4].

«و تو نشانه نرفتي آنگاه که رفتي، وليکن خداوند نشانه رفت».
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره انفال، آيه 12.
[2]- سوره انفال، آيه 9.
[3]- سوره قمر، آيه 45.
[4]- سوره انفال، آيه 17.فرمان پاتک
پيامبر گرامي اسلام، آخرين فرمان‌هايشان را خطاب به لشکريان خويش مبني بر حملة متقابل صادر فرمودند و گفتند: «شُدوا» حمله کنيد! و در مقام تشويق رزمندگان به کارزار با مشرکان، فرمودند:

(والذي نفس محمد بيده، لا يقاتلهم اليوم رجل فيقتل صابراً محتسباً مقبلاً غير مدبر، إلا أدخله الله الجنة).

«سوگند به آنکه جان محمد در دست اوست؛ امروز هر مسلماني که با اينان کارزار کند و صابرانه و مخلصانه، و روي به جبهه نه پشت به جبهه، کشته شود، خداوند او رابه بهشت درخواهد آورد!»

همچنين، در مقام تشويق مسلمانان به نبرد با دشمنان دين و آئينشان، مي‌فرمودند:

(قوموا إلى جنة عرضها السماوات والارض).

«به پاي خيزيد و بسوي بهشتي که پهناي آن آسمانها و زمين است راه بسپريد!»

عُمير بن حمام که چنين شنيد، گفت: به به! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(ما يحملک على قولک بخ بخ؟)

«براي چه گفتي: به به؟»

گفت: نه بخدا، اي رسول‌خدا، مگر آرزوي اينکه از اهل اين بهشت باشم!؟

فرمودند:

(فإنک من أهلها).

«هم اينک تو از اهل اين بهشت هستي!»

آنگاه عُمَير مشتي خرما از کوله‌پشتي‌اش بيرون آورد و شروع به خوردن آنها کرد. اما با خود گفت: اگر زنده بمانم تا اين خرماهايم را بخورم، اين عمري بس دراز است! بقية خرماها را به سويي افکند و به کارزار روي آورد و جنگيد تا کشته شد [1].

عوف بن حارث- پسر عَفراء- نيز گفت: اي رسول خدا، چه چيز خدا را از بنده‌اش سخت شادمان مي‌گرداند (به خنده وامي‌دارد)؟ فرمودند:

(غَمسُهُ يدَهُ فِي العَدُوّ حاسِراً).

«اينکه بنده دستش را برهنه در کام دشمن داخل گرداند!»

عوف زره‌اي را که بر تن داشت، از تن بدر آور و به سويي پرتاب کرد؛ آنگاه، شمشيرش را برگرفت و کارزار کرد تا کشته شد.

فرمان پاتک و حملة متقابل، زماني از سوي پيامبر گرامي اسلام صادر شد که از شدت حملات دشمن کاسته شده بود، و دشمن شور و شوق نخستين را براي مبارزه از دست داده بود. اين نقشة حکيمانه و خردمندانه در تثبيت موقعيت لشکر اسلام بسيار مؤثر افتاد. مسلمانان فرمان حمله و هجوم به دشمن را دريافت کردند. هنوز تازه نفس بودند، و به همين جهت، يورشي سخت پرتوان و تلخ بر دشمن بردند. صفوف دشمن را از يکديگر مي‌گسستند، و گردن‌ها را مي‌زدند. به ويژه وقتي که مي‌ديدند رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- زره پوشيده‌اند، و پيشاپيش آنان درحرکت‌اند، و هيچکس نزديک‌تر از ايشان به مشرکان نيست[2] و باصراحت و قاطعيت مي‌گويند: سيهزم الجمع ويولون الدبر! بر شدت و حدت تهاجمشان مي‌افزود.

مسلمانان، سخت کارزار کردند و فرشتگان نيز آنان را ياري کردند؛ چنانکه در روايت ابن سعد از عکرمه آمده است که مي‌گفت: آن روز، سر شخص از روي تنش مي‌پريد و نمي‌فهميدند چه کسي سر او را از تن جدا کرد؛ دست شخص از تنش جدا مي‌شد و نمي‌فهميدند چه کسي به او ضربت زده است!

نيز، ابن عباس گويد: «در اثناي آنکه رزمنده‌اي از مسلمانان يکي از جنگجويان مشرکين را تعقيب مي‌کرد، از بالاي سرش صداي تازيانه‌اي را شنيد که 