يش بود، او را امين خود قرار داده بودند و ناقه‌هايشان را به او سپرده بودند، و قرار گذاشته بودند که پس از سه شب مرکب‌هايشان را به غار ثور بياورد. شب دوشنبه آغاز ماه ربيع‌الاول سال يکم هجرت 16 سپتامبر 622 ميلادي، عبدالله بن اُريقط آن دو مرکب را برايشان آورد. ابوبکر به هنگام مشورت و هماهنگي در خانة خودش به نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- گفته بود: پدرم به قربانتان، اي رسول‌خدا، يکي از اين دو مرکب مرا برگيريد! و آن يکي را که بهتر از ديگري بود به آن حضرت پيشکش کرده بود. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گفته بودند: «بالثمن» به شرط آنکه بهايش را از من بگيري!

اسماء دختر ابوبکر -رضي الله عنها- انبان غذايشان را آورد؛ اما فراموش کرده بود براي آن بندي درست کند. وقتي آمادة سفر شدند، خواست انبان را به پشت شتر ببندد، مشاهده کرد که بند ندارد. کمربندش را باز کرد و آن را به دو نيم کرد؛ با يکي انبان غذا را بست و ديگر را به کمرش بست؛ از اين رو، وي را اَسماء ذات النَّطاقين ناميدند[1].

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- با ابوبکر -رضي الله عنه- عازم سفر شدند. عامربن فُهيره نيز همراه آن دو به راه افتاد. راهدارشان، عبدالله بن اُريقط، آنان را به سمت سواحل بحراحمر هدايتکرد. وقتي از غار بيرون آمدند، نخست مدتي در جهت جنوب به سمت يمن پيش رفت، آنگاه آهنگ غرب کرد و به سمت سواحل بحر احمر پيش رفت، تا به جاده‌اي رسيد که مردم با آن آشنايي نداشتند. وي به سمت شمال روي آورد و در نزديکي ساحل درياي احمر به جاده‌اي روانه شد که به ندرت کساني از آن راه به سمت مدينه مي‌رفتند.

ابن اسحاق مواضعي را که رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در اين جادة نامأنوس از آن گذشته‌اند، نام برده است. گويد: راهدار آن دو را ابتدا به سمت پايين مکه راهنمايي کرد، سپس آن دو را به ساحل برد، تا به جاده‌اي پايين‌تر از عُسفان، برخوردند. آنگاه آن دو را از سمت پايين اَمَج برد؛ سپس آن دو را از آنجا گذرانيد تا پس از گذشتن او قُدَيد جاده اصلي را قطع کردند. از آنجا آن دو را به خَرّار برد، و از آنجا به ثنيه‌المره، و از آنجابه لِقف برد؛ سپس به سوي بيابان لقف رفتند، و از آنجا پيچيدند و به طرف بيابان مِجاح رفتند. آنگاه صحراي مِجاح را زير پاي گذاردند، و از آنجا به طرف سرازيري ذي‌الغضوين به راهشان ادامه دادند، و به وادي ذي‌کَشْر رسيدند. ازآنجا به جداجد، و سپس به اجرد، و از آنجا به سمت ذي‌سلم از راه بيابان تِعهِن روي آوردند. از آنجا به عبابيد رفتند، و از فاجه گذشتند و به صحراي عرج فرود آمدند. پس از آن از تنيه‌العائر، از سمت راست رکوبه به سفر خويش ادامه دادند تا به وادي رِئم فرود آمدند، و از آنجا بسوي قُباء رهسپار شدند[2].

اينک برخي از وقايعي که در اثناي راه روي داد:

1. بخاري از ابوبکر صدّيق -رضي الله عنه- روايت کرده است که گفت: آن شب را تا صبح سير کرديم. فرداي آن شب نيز به مسير خودمان ادامه داديم، تا وقت ظهر فرا رسيد و جاده کلاً خلوت شد؛ هيچکس تردُّد نمي‌کرد. به تخته سنگ بسيار بلندي رسيديم که روي زمين سايه افکنده بود و حرارت آفتاب به آن قسمت نرسيده بود. آنجا اُطراق کرديم. من با دستهاي خود جايي را براي نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- آماده کردم تا آنجا بخوابند. قطعه پوستي نيز روي آن قسمت که آماده کرده بودم پهن کردم و گفتم: رسول‌خدا، بخوابيد؛ من در کنار شما نگهباني مي‌دهم! برخاستم و در آن اطراف به مراقبت پرداختم. ناگهان ديدم چوپاني با گوسفندانش با همان منظوري که ما از آمدن کناره آن صخره داشتيم بسوي صخره مي‌آيد. گفتم: اي پسر، براي چه کسي شباني مي‌کني؟ گفت: براي مردي از اهل مدينه يا مکّه [3].  گفتم: گوسفندانت شير هم دارند؟ گفت: آري. گفتم: مي‌شود آنها را دوشيد؟ گفت: آري! آنگاه گوسفندي را برگرفت. به او گفتم: پستانش را از خاک و موي و آلودگي پاک کن! مقداري شير در يک ظرف دوشيد. من با خود ظرفي برداشته بودم که آن حضرت از آن آب مي‌نوشيدند، سر و رويشان را خنک مي‌کردند، و وضو مي‌ساختند. نزد پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- برگشتم. نخواستم ايشان را بيدار کنم. صبر کردم تا بيدار شدند. قدري آب روي آن شير ريختم تا قسمت پايين آن سرد شود. گفتم: اي رسول‌خدا، آب روي آن شير ريختم تا قسمت پايين آن سرد شد. گفتم: اي رسول‌خدا، بنوشيد! آنقدر نوشيدند تا دل من راضي شد. آنگاه گفتند: (ألم يأن للرحيل؟) آيا وقت کوچيدن نشده است؟! گفتم: چرا! آنگاه حرکت کرديم [4].

2. عادت ابوبکر -رضي الله عنه- چنان بود که پشت سر پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بر مرکب سوار مي‌شد. وي پيرمردي سرشناس بود، و هرکس به ابوبکر برمي‌خورد، مي‌گفت: اين مردي که جلوي تو بر مرکب سوار است کيست؟ ابوبکر مي‌گفت: اين مرد راه را به من نشان ميدهد! سؤال کننده گمان مي‌کرد که منظورش راهنماي بيابان است؛ در صورتي که منظور ابوبکر راه خير و هدايت اين بود! [5]

3. در روز دوم يا سوم، به دو خيمه از آن امّ معبدخزاعيه رسيدند. خيمه‌هاي امّ‌معبد در مکاني به نام مُشَلَّل از ناحيه قَديد، در 130 کيلومتري مکه واقع شده بود. امّ‌معبد زني برازنده و پرتوان بود. کنار آن خيمه‌ها مي‌نشست و به مسافران آب و غذا مي‌داد. از او پرسيدند که چيزي براي خوردن يا نوشيدن دارد؟ گفت: به خدا اگر چيزي نزد ما بود از شما دريغ نمي‌داشتيم: بزها و گوسفندها همه تشنه و گرسنه‌اند! آن سال خشکسالي بود.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گوسفندي را کنار عمود خيمه ديدند. گفتند: «ماهذه الشاة يا اُمّ معبد؟» اي امّ معبد، اين گوسفند چيست؟ گفت: از بي‌طاقتي نتوانسته است همراه گوسفندان به چرا برود! گفتند: (هل بها من لبن؟) آيا شير دارد؟! گفت: ناتوان‌تر از آن است که شير داشته باشد! گفتند: (أتأذنين لي أن أحلبها؟) به من اجازه مي‌دهي که آن را بدوشم؟! گفت: آري، پدر و مادرم به فدايتان، اگر شيري در پستان‌هايش يافتيد بدوشيد! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- پستانهاي آن گوسفند را بادستان خويش لمس کردند، و نام خدا را بر زبان آوردند و دعا کردند. شير از پستانهاي آن گوسفند به شدت فوّاره زد. آن حضرت ظرفي را که امّ‌معبد در آن کاروانها را آب مي‌داد برگرفتند. آنقدر شير در آن ظرف دوشيدند که روي آن ظرف را کف شير فرا گرفت. آن زن را شير نوشانيدند. آنقدر نوشيد تا سيراب شد. اصحاب آن حضرت نيز نوشيدند تا سيراب شدند. خود ايشان نيز نوشيدند و دوباره دوشيدند؛ تا ظرف پر شد. آن ظرف پر از شير را نزد او نهادند و رفتند.

طولي نکشيد شوهرش ابومعبد بازگشت. وي چند بُز خشکيده را به چرا برده بود که از لاغري در حال مردن بودند. وقتي شيرها را ديد، به شگفت آمد، گفت: اين شير از کجاست؟ گوسفند که شير نداشت؛ اُشتر ماده‌اي هم که در خانه نداريم! گفت: نه بخدا، ولي مردي مبارک بر ما گذشت، ماجراي وي چنين و چنان بود، و حال و وضع او چنين و چنان! ابومعبد گفت: من به خدا فکر مي‌کنم همان مرد قريشي است که قريشيان در جستجوي اويند! اي امّ‌‌معبد، براي من او