ابن‌هشام، ج 1، ص 343-346.
[7]- سیرةابن‌هشام، ج 1، ص 349-350.
[8]- تاریخ عمربن الخطاب، ابن جوزی، ص 8.
[9]- سُنن ابن حبان (الاحسان)، ج 9، ص 16؛ سیرةابن‌هشام، ج 1، ص 348-349؛ تاریخ عمربن الخطاب، ابن جوزی، ص 8؛ نزدیک به همین مضمون در: المعجم الاوسط،‌طبرانی، ج 2، ص 172، ح 1315.
[10]- صحیح البخاری، «باب اسلام عمربن الخطاب»، ج 1، ص 545.
[11]- سیرة ابن‌هشام، ج 1، ص 349.
[12]- تاریخ عمر بن الخطاب، ابن جوزی، ص 6-7.
[13]- مختصر سیرةالرسول، شیخ عبدالله النجدی، ص 103.
[14]- تاریخ عمربن الخطاب، ص 13.
[15]- صحیح البخاری، «باب اسلام عمربن الخطاب»، ج 1، ص 545.نمايندهء قريش نزد رسول ‌خدا
پس از اسلام آوردن اين دو قهرمان بزرگ، حمزه بن عبدالمطلب و عمربن الخطاب -رضي الله عنه- ابرهاي تيره و تار از فضاي اسلام به کناري رفتند، و مشرکان از آن سرمستي که در شکنجه و آزار مسلمانان داشتند، به خود آمدند. و در برخورد خويش با پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- و پيروان آن حضرت تجديدنظر کردند، و به شيوه‌‌هاي دادوستد و تقديم هداياي نفيس و فرستادن پيشکش‌هاي ارزنده روي آوردند. اين بيچاره‌ها نمي‌دانستند که تمامي آنچه آفتاب بر آن مي‌تابد، در برابر دين خدا دعوت بسوي خدا، به بال پشّه‌اي نمي‌ارزد! از اين رو، در اين راستا نيز، همه تيرهايشان به سنگ آمد، و شکست خوردند، و به جايي نرسيدند.

ابن اسحاق گويد: يزيدبن زياد از محمدبن کعب قُرَظي براي من نقل کرد که او گفت: براي من چنين بازگو کرده‌اند که روزي عُتبه‌بن ربيعه- که رئيس طايفة خويش و از سران قريش بود- در انجمن قريشيان، در حاليکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در مسجدالحرام تنها نشسته بودند، ندا درداد: اي جماعت قريش، موافقيد که من برخيزم و بسوي محمد بروم و با او گفتگو کنم، و مسائلي را با او در ميان بگذارم، شايد بعضي از آنها را بپذيرد، و هر يک از آن پيشنهادهاي ما را که پذيرفت، براي او انجام بدهيم، و او نيز دست از سر ما بردارد؟ اين قضيه زماني روي داد که حمزه -رضي الله عنه- اسلام آورده بود، و مشرکان مي‌ديدند که ياران رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به طور روزافزون بيشتر و بيشتر مي‌شوند. همگي گفتند: چرا، اي اباالوليد؛ برخيز و بسوي او برو و با او گفتگو کن! عتبه آهنگ آن حضرت کرد. نزد ايشان رفت و در برابر ايشان نشست و گفت: اين برادرزاده من، همانطور که خود شما مي‌دانيد، شما در خاندان قريش، از منزلت والايي برخورداريد، و از نظر اصل و نسب مکانت بلندي داريد؛ امّا، شما مسئلة عجيبي را مطرح کرده‌ايد، و در ميان جمع قريشيان تفرقه افکنده‌ايد، و افکار و عقايدشان را سفيهانه قلمداد کرده‌ايد، و خدايان دين و آئينشان را ناسزا گفته‌ايد، و پدران و نياکان پيشين آنان را کافر دانسته‌ايد! حال، به من گوش فرا دهيد، مسائلي را با شما در ميان بگذارم؛ شما در اين پشنهادها تأملّي بکنيد؛ شايد بعضي از پيشنهادهاي ما براي شما قابل قبول بوده باشد. گويد: رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(قل يا أباالوليد، أسمع).

«بگو اي اباالوليد، مي‌شنوم!»

عتبه گفت: اي برادرزاده من، اگر شما با اين کاروباري که پيشه کرده‌ايد به دنبال ثروت و دارايي هستيد، ما جملگي از دارايي‌هاي خودمان آنقدر به شما مي‌‌دهيم و بر ثروت شما مي‌افزاييم که شما ثروتمندترين ما بشويد؛ اگر به دنبال کسب جاه و مقام و پايگاه اجتماعي هستيد، ما همگي شما را سيد و سالار خويش مي‌گردانيم، به گونه‌اي که هيچ‌کاري را جز به رأي و فرمان شما انجام ندهيم؛ اگر جوياي فرمانروايي هستيد، ما شما را پادشاه خودمان قرار مي‌دهيم؛ اگر آنچه به سراغ شما مي‌آيد، از نوع خوابهاي آشفته‌اي است که نمي‌توانيد آنها را از خودتان دور کنيد، براي شما بهترين طبيب را مي‌آوريم، و از دارايي خودمان هرقدر که لازم باشد براي درمان شما هزينه مي‌کنيم تا شما از اين بيماري بهبود يابيد؛ بسيار مي‌شود که شخص جن‌زده مي‌شود، و تحت‌تأثير آن جنّي مزاحم مي‌ماند، تا وقتي که مداوا شود، و از دست او رها گردد! يا اينکه عبارات ديگري را خطاب به ايشان در اينجا گفت.

وقتي که عتبه سخنانش پايان پذيرفت، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- که تا آن هنگام به دقت گوش فرا داده بودند، گفتند:

(أقد فرغت يا أبا الوليد).

«آيا سخنانت پايان پذيرفت، اي اباالوليد!»

گفت: آري فرمودند:

(فاسمع منّي).

«تو نيز گوش فراده تا من بگويم!»

گفت: چنين مي‌کنم!

پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- گفتند:

﴿حم * تَنزِيلٌ مِّنَ الرَّحْمَنِ الرَّحِيمِ * كِتَابٌ فُصِّلَتْ آيَاتُهُ قُرْآناً عَرَبِيّاً لِّقَوْمٍ يَعْلَمُونَ * بَشِيراً وَنَذِيراً فَأَعْرَضَ أَكْثَرُهُمْ فَهُمْ لَا يَسْمَعُونَ * وَقَالُوا قُلُوبُنَا فِي أَكِنَّةٍ مِّمَّا تَدْعُونَا إِلَيْهِ وَفِي آذَانِنَا وَقْرٌ وَمِن بَيْنِنَا وَبَيْنِكَ حِجَابٌ فَاعْمَلْ إِنَّنَا عَامِلُون﴾[1].

حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به تلاوت آيات سورة فصّلت ادامه دادند تا به موضع سجده در آن سوره[2] رسيدند. عتبه در اثناي تلاوت آن حضرت، کاملاً گوش فرا داده بود، و دستهايش را پشت سر روي زمين گذاشته، تکيه‌گاه خويش قرار داده بود، و به قرآن خواندن پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- گوش فرا مي‌داد. وقتي آن حضرت به آية سجده رسيدند، سجده کردند، آنگاه گفتند:

(قد سمعتَ يا أبا الوليد ما سمعتَ، فأنت وذاک).

«اي اباالوليد، شنيدي آنچه را که شنيدي، تمام مطلب همين بود؛ خود داني!»

عتبه نزد يارانش بازگشت. با يکديگر گفتند: به خداوند سوگند ياد مي‌کنيم که سيماي ابوالوليد با آن سيمايي که وي وقت رفتن داشت متفاوت شده است! وقتي نزد آنان نشست، گفتند: چه خبر؟ اباالوليد؟! گفت: خبر اين است که من سخني را شنيدم که تاکنون همانند آن را نشنيده بودم! بخدا، نه شعر است و نه سحر و نه کهانت! اي جماعت قريش، با من همراه شويد و مزاحم اين مرد نشويد، و بگذاريد به کارش ادامه بدهد، و فقط از او کناره گيريد! زيرا به خدا سوگند، اين کلامي که من از وي شنيدم، داستان بزرگي را سامان خواهد داد؛ اگر قوم عرب کار او را يکسره کردند، شما بدون آنکه درگير شويد، از شرّ او آسوده شده‌ايد؛ و اگر وي بر قوم عرب پيروز گردد، پادشاهي او پادشاهي شماست و عزّت و شکوه او شکوه و عزّت شما است؛ و شما در پرتو فرمانروايي او از همة مردم خوشبخت‌تر خواهيد بود. گفتند: بخدا، جادويت کرده است با زبانش، اباالوليد! گفت: اين رأي من بود درباره وي؛ خود دانيد؛ هر کاري که مي‌خواهيد بکنيد![3]

در روايات ديگر چنين آمده است که عتبه همچنان گوش فرا داده و استماع ميکرد، تا اينکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- به اين آية شريفه رسيدند:

﴿فَإِنْ أَعْرَضُوا فَقُلْ أَنذَرْتُكُمْ صَاعِقَةً مِّثْلَ صَاعِقَةِ عَادٍ وَثَمُودَ﴾[4].

«با اين همه، اگر نپذيرفتيد و اعراض کردند، تو نيز بگو: شما را هشدار ميدهم نسبت به صاعقه‌اي آسماني همانند صاعقه عاد و ثمود!»

عتبه گفت: بس کن! بس کن! و دستش را جلوي دهان 