ر دوم نيز همان زخم زبانشان را تکرار کردند، و من نيز بازتاب تعرّض آنان را در سيماي آن حضرت ديدم. بار سوم نيز، آن زخم زبان را تکرار کردند. رسول‌خدا - صلى الله عليه وسلم- ايستادند و گفتند: (أتسمعون يا معشَر قريش؛ أما وَالّذي نفسي بيده، لَقَد جِئتکم بِالذّبح). آیا مي‌شنويد اي جماعت قريش؟ به شما بگويم که سوگند به خدايي که جانم در دست اوست، مرگ را برايتان به ارمغان آورده ام[5]. آن جماعت منظور پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- را دريافتند. به هر يک از آنان که مي‌نگريستي، گويي عقاب روي سرشان نشسته است! اينک، سرسخت‌ترين آنان درصدد آن بود که مشکل پيش آمده را به نحوي رفع و رجوع کند، و مي‌گفت: بگذار اي ابوالقاسم؛ بخدا، تو جاهل مسلک نبودي!

فرداي آن روز دوباره به همان ترتيب گردهم آمده بودند و دربارة آن حضرت گفتگو مي‌کردند. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- به طرف آنان آمد. آن جماعت يکجا بر سر آن حضرت ريختند و اطراف ايشان را گرفتند. حتّي ديدم که يکي از آنان رداي آن حضرت را در دستانش جمع کرده و پيچانيده بود، و ابوبکر در کنار ايشان ايستاده بود و گريه مي‌کرد و مي‌گفت:

﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾[6].

«مي‌خواهيد اين مرد را بکشيد فقط بجرم اينکه مي‌گويد خداي من همان خداي يکتا است؟!»

آنگاه، دست از آن حضرت برداشتند و رفتند. پسر عمروعاص مي‌گويد: اين سرسختانه‌ترين برخورد قريشيان با رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- بود که من ديدم؟[7]

* در روايت بخاري از عروه بن‌زبير چنين آمده است که وي گفت: از پسر عمروعاص پرسيدم: شديدترين برخورد مشرکان با نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- کدام بود؟ براي من بازگوي! وي گفت: نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در حِجر اسماعيل به نماز ايستاده بودند. عقبه بن‌ابي‌مُعَيط آمد و جامة آن حضرت را بر گلوي ايشان پيچانيد و سخت فشار داد تا آن حضرت را خفه کند. ابوبکر جلو آمد و دو زانوي عقبه را گرفت و او را کنار زد، و او را از پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- دور گردانيد و گفت: ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾؟!.[8]

* اسماء نيز چنين روايت کرده است که صريخ نزد ابوبکر آمد و گفت: رفيقت را درياب! ابوبکر از نزد ما رفت در حاليکه چهار دسته موي پرپشت بر سر داشت. به سوي آنان رفت و مي‌گفت: ﴿أَتَقْتُلُونَ رَجُلاً أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ﴾؟ آن جماعت از پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- غافل شدند و به ابوبکر روي آوردند. وقتي ابوبکر نزد ما بازگشت، دست به هر يک از آن دسته موهاي پرپشت وي که مي‌زديم، موهاي وي در دست ما مي‌ماند! [9] 
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره حجر، آيه 94.
[2]- اشاره به آيه 1 و آيه 8، سوره نجم.
[3]- دلائل النبوة، ج 2، ص 585؛ مختصر السيرة، شيخ عبدالله نجدي، ص 135.
[4]- مختصرالسيرة، ص 113
[5] در اينجا پيامبر اکرم -صلى الله عليه وآله وسلم- قريشيان ظالم و ستمگر را تهديد کرده، بدانها گوشزد مي کند که روزي سزاي اين ستمها و آزارهايي که در حق مؤمنان روا مي دارند را خواهند ديد... مترجم محترم گويا متوجه اين موضوع نشده فرمودة آنحضرت -صلي الله عليه وسلم- را بدينصورت ترجمه کرده اند که: «اي جماعت قريش! من به آهنگ قرباني شدن بسوي شما آمده ام!».
[6]- اقتباس از آيه 28، سوره مؤمن (غافر).
[7]- سيرةابن‌هشام، ج 1، ص 289، 290، با تلخيص.
[8]- صحيح البخاري»، باب ذکر ما لقي النبي و اصحابه من المشرکين، بمکه»، ج 1، ص 544.
[9]- مختصرالسيرة، ص 113.اسلام آوردن حمزه
در آن فضاي تيره و تار و در اثناي آن خفقان و تجاوز و دشمني فراگير، ناگهان از افق آسمان برقي درخشيدن گرفت که راه مسلمانان را روشن کرد. اين بارقة روشنايي بخش و حيات‌آفرين، اسلام آوردن حمزه بن عبدالمطلب -رضي الله عنه- بود. وي در اواخر سال ششم بعثت، و به گواهي شواهد و قرائن، در ماه ذي حجه اسلام آورد.

انگيزة اسلام آوردن وي آن بود که روزي در کنار کوه صفا ابوجهل گذارش به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- افتاد. آن حضرت را آزار و اذيت رسانيد. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- ساکت بودند و سخني با او نمي‌گفتند. ابوجهل با پاره‌سنگي بر سر آن حضرت زد. فرق آن حضرت را شکافت و خون فوّاره زد. آنگاه دست از آن حضرت برداشت و نزد قريشيان که در کنار کعبه انجمن کرده بودندآمد و در کنار آنان نشست. يکي از کنيزان عبدالله بن جدعان که بر دامنة صفا منزل داشت، اين صحنه را ديد. حمزه از شکار بازمي‌گشت و تير و کمان حمايل کرده بود. آن کنيز صحنه‌اي را که ديده بود براي حمزه توصيف کرد. حمزه به خشم آمد. حمزه عزتمندترين و غيرتمندترين و حساس‌ترين جوان قريش بود. دوان دوان به راه افتاد. در کنار هيچکس درنگ نمي‌کرد. خود را آماده کرده بود که به محض برخورد با ابوجهل کار او را يکسره کند! همينکه وارد مسجدالحرام شد، بالاي سر ابوجهل ايستاد و به او گفت: يا مُصَفِّرَ اِسْتَه؟ (اي مردک گوزو!) پسر برادر مرا دشنام مي‌دهي در حالي که من بر دين او هستم؟! آنگاه با همان کمان که حمايل داشت بر سر او زد و زخمي ناهنجار بر سر او پديد آورد. مرداني از بني‌مخزوم- خويشاوندان ابوجهل- برآشفتند. بني‌هاشم نيز که خويشاوندان حمزه بودند- برآشفتند. ابوجهل گفت: پسر عماره را واگذاريد! من پسر برادرش را به گونه‌اي زشت ناسزا گفته‌ام! [1]

اسلام آوردن حضرت حمزه -رضي الله عنه- در آغاز کار، از روي غيرت و حميت بود؛ بر او گران آمده بود که برادرزاده‌اش را اهانت کنند! آنگاه، خداوند دل او را به اسلام متمايل گردانيد، و به عُروة‌الوثقاي اسلام چنگ زد، و مسلمانان با مسمان شدن وي عزّت و شوکتي دو چندان به دست آوردند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سیرةابن‌هشام، ج 1، ص 291-292، با تلخیص.مسلمان شدن عُمَربن خَطّاب
در همان اثناي هجوم ابرهاي تيره وتار جور و ستم بر آسمان مکه، برق ديگري نيز از افق تاريک و ترديد برانگيز اسلام سرزد که از آن برق پيشين درخشنده‌تر و کارسازتر بود؛ يعني: مسلمان شدن عمربن خطاب -رضي الله عنه-. وي در ماه ذيحجة سال ششم بعثت (سه روز بعد از ايمان آوردن حمزه -رضي الله عنه-) مسلمان شد[1]. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- به درگاه خداوند متعال نيايش برده بودند که وي اسلام بياورد: چنانکه ترمذي از ابن عمر آورده و حديث را صحيح دانسته است. همچنين، طبراني از ابن مسعود و انس نقل کرده است که پيامبرگرامي اسلام به درگاه خداوند متعال عرضه داشتند:

(اللهم أعز الاسلام بأحب الرجلين إليك: بعمر بن الخطاب، أو بابي جهل بن هشام)[2].

«خداوندا، اسلام را با هر يک از اين دو نفر که نزد تو محبوب‌تر است ياري ده و عزت بخش: عمربن خطاب يا ابوجهل بن هشام».

که عملاً معلوم شد آن فرد محبوب‌تر، عمربن خطاب -رضي الله عنه- بوده است.

با مروري بر مجموع آنچه در روايات اسلامي راجع به مسلمان شدن عمربن خطاب آمده است، به نظر مي‌رسد که ورود و نفوذ اسلام در قلب عمر تدريجي بوده است. اينک، پيش از آنکه خلاصة آن روايات ر