دا، هر آنچه از دارايي شخصي من مي‌خواهي از من درخواست کن؛ اما، تو خود بايد خودت را از آتش دوزخ رها سازي، زيرا که من براي تو مالک هيچ سود و زياني نيستم و در برابر خداوند هيچگونه حمايتي از تو نمي‌توانم بکنم!»

(غير أن لکم رحماً سأبلها ببلالها).

«تنها حقي که شما بر من داريد، حق خويشاوندي است؛ که من نيز آن را رعايت مي‌کنم و حق صله رحم را ادا مي‌کنم!»

وقتي اين مجلس انذار به پايان رسيد، مردم از هم پاشيدند و پراکنده شدند، و هيچ عکس‌العملي از آنان در تاريخ ثبت نشده است؛ جز آنکه ابولهب روياروي پيامبر اکرم -صلى الله عليه وسلم- قرار گرفت و به آن حضرت پرخاش کرد و گفت: تباً لک سائر اليوم! الهذا جمعتنا؟ «تمام عمر و براي هميشه خشک و بي‌مصرف شوي؛ به خاطر همين حرف‌ها ما را در اينجا گردآوردي؟!»

خداوند نيز سورة مَسَد را نازل فرمود:

﴿تَبَّتْ يَدَا أَبِي لَهَبٍ وَتَبَّ...﴾[1].

«خشگيده باد دو دست ابولهب؛ خود او نيز خشکيده و بي‌مصرف باد!...»

اين فرياد بلند، نهايت اقدام در راستاي تبليغ و دعوت اسلام بود که طي آن، رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- براي نزديک‌‌ترين کسانشان روشن گردانيدند که تصديق و تأييد اين رسالت، شرط برقرار ماندن روابط خويشاوندي و قومي با ايشان است، و زنجيرة اصل و نسب و نژاد که فرهنگ قوم عرب بر محور آن بنيان گرفته بود، در حرارت اين انذار الهي رسالت آسماني ذوب گرديده است.

همچنان آواي اين دعوت در اطراف و اکناف مکه طنين‌انداز بود، که آيه شريفه: 

﴿فَاصْدَعْ بِمَا تُؤْمَرُ وَأَعْرِضْ عَنِ الْمُشْرِكِينَ﴾[2]. نازل گرديد. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز از آن پس، در همة مجامع و محافل مشرکان مکه نداي دعوت خويش را بلند و بر آنان کتاب خدا را تلاوت مي‌کردند، و به آنان همان سخني را مي‌‌گفتند که هر يک از انبياء الهي به قوم و قبيله خود گفته بودند:

﴿يَا قَوْمِ اعْبُدُوا اللَّهَ مَا لَكُمْ مِنْ إِلَهٍ غَيْرُهُ﴾[3].

«اي قوم من، خداي يکتا را بپرستيد؛ که جز او براي شما خدايي نيست!»

از سوي ديگر، از آن به بعد، در برابر ديدگان مشرکان و بت‌پرستان به عبادت خداوند متعال مي‌پرداختند؛ چنانکه در وسط روز، در ملاعام، در حريم کعبة معظمه به صورت علني به نماز مي‌ايستادند.

به تدريج، دعوت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- نزد مکّيان مزيد قبول يافت، و مردم مکه يکي پس از ديگري به دين خدا وارد شدند، و روابط خانوادگي و خويشاوندي ميان تازه مسلمانان و طوايف و قبايلشان دستخوش کدورت و تيرگي گرديد، و لجاجت و کينه ودشمني ميان طرفين بالا گرفت؛ و قريش از اين بابت سخت رنجيده خاطر شدند، و صحنه‌هايي که مي‌ديدند، سخت برايشان ناخوشايند بود.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- صحیح البخاری، ح 2753، 3525-3527، 4771؛ فتح‌الباری، ج 5، ص 449، ج 6، ص 637، ج 8، ص 360؛ صحیح مسلم، ج 1، ص 114؛ جامع الترمذی، تفسیر سورة الشعراء، ج 5، ص 316-317، ح 3184-3186؛ مولف، متون این منابع را گردآوری، و در قالب یک رساله جداگانه تالی و تدوین کرده است.
[2]- سوره حجر؛ آیه 94.
[3]- سوره اعراف، آیات 59، 65، 73، 85.نخستين رايزني قريش براي مبارزه با آئين جديد
در اين اثنا، مسئلة ديگري نيز قريش را تحت فشار قرار داد.و هنوز از آغاز دعوت علني اسلام روزها يا ماههايي چند نگاشته بود که موسم حج فرا رسيد، و قريش نگران آن شدند که دسته‌جات عرب يکي پس از ديگري در سرزمين مکه بر آنان وارد مي‌شوند، ناگزير بايد در پي آن برآيند سخني آماده و ساخته و پرداخته داشته باشند که به حاجيان عرب درباره محمد بازگويند، تا دعوت اسلام در جان و دل اعراب اثر نگذارد.

يکجا جمع شدند و به نزد وليدبن مغيره رفتند، و به رايزني با يکديگر پرداختند. وليدبن مغيره گفت: در اين خصوص، همگي اجماع کنيد و يک سخن شويد، و هر يک به راهي نرويد، تا درنتيجه ناخواسته يکديگر را تکذيب کنيد و در برابر آراء و نظرات يکديگر بايستيد! گفتند: تو خود بگوي که چه بايد گفت و چه بايد کرد! و براي ما يک نقطه‌نظر پديدآور که همه همان را بگوييم! گفت: بلکه بعکس؛ شما بگوييد تا من بشنوم! گفتند: مي‌گوييم: کاهن است! گفت، نه به خدا؛ او کاهن نيست! ما بسيار کاهنان را ديده‌ايم؛ اين با وردها و سجع‌هاي کاهنان بسيار متفاوت است! گفتند، مي‌گوييم: مجنون است! گفت: او مجنون نيست! ما جنون را فراوان مشاهده کرده‌ايم و نيک مي‌شناسيم که جنون چيست. هيچيک از علائم جنون از قبيل عوارض جسماني؛ درگيري‌هاي عاطفي و رواني، و حالات وسواس و نابساماني را در وجود او نمي‌يابيم! گفتند: مي‌گوييم: شاعر است! گفت: او شاعر نيست! ما انواع مختلف شعر: رجز و هزج و قريض و مقبوض و مبسوط را خوب مي‌شناسيم؛ اين شعر نيست! گفتند: ميگوييم: ساحر است! گفت: وي ساحر هم نيست! ما جادوگران و جادوهايشان را فراوان ديده‌ايم؛ نه دميدني در کار او هست، و نه گره‌زدني! گفتند: پس چه بگوييم؟ گفت: به خدا! سخنان وي شيرني خاصي دارد، و از آب و رنگي کم‌نظير برخوردار است، ريشه‌اي سترگ دارد، و شاخه‌هايي پربار؛ هر يک از اين سخنان را که شما بخواهيد مطرح کنيد بر همگان معلوم مي‌شود که باطل است؛ باز هم از همه بهتر همين است که بگوييد: ساحر است! گفتاري آورده است که سحر است؛ ميانة شخص را با پدرش، با برادرش، با همسرش و با خاندانش برهم مي‌زند! قريشيان همين رأي و نظر را از او گرفتند و پراکنده شدند [1].

برخي روايات حاکي از آن‌اند که وقتي وليد تمامي پيشنهادات قريشيان را رد کرد، گفتند: آن رأي و نظر بي‌حرف و سخن خودت را به ما ارائه کن! وليد گفت: مهلتي به من بدهيد تا در اين‌باره بيانديشم! مدتي انديشيد و انديشيد، تا سرانجام همان رأي و نظري را که اخيراً از او نقل کرديم، براي آنان ابراز کرد.

خداوند متعال نيز شانزده آيه از سورة مدّثّر (آيات 11 تا 26) [2] را در ارتباط با ماجراي رايزني قريش و اظهارنظر وليدبن مغيره نازل فرموده است که ضمناً بيانگر چگونگي بررسي و برخورد و موضعگيري وليد است:

﴿إِنَّهُ فَكَّرَ وَقَدَّرَ * فَقُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ قُتِلَ كَيْفَ قَدَّرَ * ثُمَّ نَظَرَ * ثُمَّ عَبَسَ وَبَسَرَ * ثُمَّ أَدْبَرَ وَاسْتَكْبَرَ * فَقَالَ إِنْ هَذَا إِلَّا سِحْرٌ يُؤْثَرُ * إِنْ هَذَا إِلَّا قَوْلُ الْبَشَرِ﴾[3].

«او بررسي و مطالعه و برآورد کرد. خدا بکشدش؛ چگونه برآورد کرد! باز هم، خدا بکشدش، چگونه برآورد کرد! آنگاه باز نگريست. آنگاه، چهره درهم کشيد و روي تُرش کرد. آنگاه روي گردانيد و استکبار ورزيد. سرانجام گفت: اين يک سحر و جادوي ممتاز و بي‌نظير است! اين، هرچه هست، گفتار بشر نيست!»

به هر حال، شوراي قريش به اين تصميم‌گيري انجاميد، و قريشيان در پي اجراي آن برآمدند. در موسم حج، سر راه مردم نشستند، و هرکس که بر آنان مي‌گذشت، او را از گرايش به آئين جديد برحذر مي‌داشتند، و قضية دعوت حضرت محمد -صلى الله عليه وسلم- را براي او مطرح مي‌کردند [4].

از سوي ديگر، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در مقام دع