ست حمد و ثناي خداوند به جاي آوردند، و آنچنان که درخور خداوند است، او را ستايش کردند. آنگاه فرمودند:

(أيها الناس، إن الله حرم مکة يوم خلق السموات والارض، فهي حرام بحرمة الله إلى يوم القيامة؛ فلا يحل لامري يؤمن بالله واليوم الآخر أن يسفک فيها دماً، أو يعضد بها شجرة، فإن أحد ترخص لقتال رسول‌الله فقولوا: إن الله أذن لرسوله ولم يأذن لکم، وإنما حلت لي ساعة من نهار، وقد عادت حرمتها اليوم کحرمتها بالامس، فليبلغ الشاهد الغائب).

«هان اي مردمان، خداوند مکه را از آن روزي که آسمانها و زمين را آفريده است بلد حرام قرار داده است؛ و مکه به موجب حرمتي که خداوند براي آن مقرر فرموده است تا روز قيامت بلد حرام خواهد بود؛ بنابراين براي کساني که به خدا و آخرت ايمان دارند، به هيچ‌وجه روا نيست که در اين شهر خوني را بر زمين بريزند، يا درختي را در آن قطع کنند، و هرگاه کسي بخواهد به کُشتار و کارزار رسول‌خدا در مکه استناد و استدلال کند، به او بگوييد: خداوند به رسول‌خدا اين اجازه را داده بود و به شما چنين اجازه‌اي را نداده است! براي من نيز در پاره‌اي از روز حرمت مکه برداشته شده بود، و از امروز به بعد، حرمت خانه کعبه و شهر مکّه همانگونه که از پيش بوده است بازمي‌گردد؛ حاضران به غايبان برسانند!؟»

در روايت ديگري، در ارتباط با شهر مکه چنين آمده است:

(لا يعضد شوکه، ولا ينفر صيده، ولا تلتقط ساقطته إلا عن عرفها، ولا يختلي خلاه).

«خارهاي آن نبايد قطع شوند، شکارهاي آن نبايد تعقيب شوند؛ برجاي مانده و گم شده‌اي در آن نبايد برداشته شود، مگر اينکه يابنده آن را اعلام کند و به صاحبش برساند؛ و علف و گياه آن نبايد قطع شود!»

عبّاس گفت: اي رسول‌خدا، مگر! اِدخِر! که کنيزکان آن را براي خوشبوي ساختن خود و مردم براي خوشبوي ساختن خانه‌هايشان به کار مي‌برند!؟ فرمودند: (اِلاَّ اِلادْخِر) مگر اِدْخِر!

در روز فتح مکه، قبيلة خُزاعه مردي از بني‌ليث را به قصاص يکي از مردان خويش که در دوران جاهليت کشته شده بود، به قتل رسانيدند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در اين ارتباط فرمودند:

(يا معشر خزاعة، ارفعوا أيديکم عن القتل فلقد کثر القتل إن نفع. لقد قتلتم قتيلاً، لأدينه! فمن قتل بعد مقامي هذا فأهله بخير النظرين: إن شاؤوا فدم قاتله، وإن شاؤوا فعقله).

«اي جماعت خزاعه، دست از کشتن باز کشيد، که کشت و کشتار اگر هم سودي داشت، بسيار شد! شما هم‌اکنون مردي را کشته‌‌ايد که من بايد ديه او را بپردازم! از اين لحظه به بعد، هر آنکس که کسي را بکشد، خانواده او اختيار دارند که هر يک از اين دو چيز را اختيار کنند: اگر بخواهند خون قاتل وي را بريزند، و اگر بخواهند خونبهاي او را بازستانند!

به روايتي، يکي از اهالي يمن، که او را ابوشاه مي‌ناميدند، از جاي برخاست و گفت: اين مطلب را براي من بنويسيد! رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز فرمودند: (اکتبوا لابي شاه) براي ابوشاه اين مطلب را بنويسيد! [1]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- براي تفصيل اين روايات تاريخي، نکـ: صحيح البخاري، ج 1، ص 22، 216، 247، 328، 329، ج 2، ص 615-617؛ صحيح مسلم، ج 1، ص 437-439؛ سيرةابن‌هشام،، ج 2، ص 415-416؛ سنن ابي داود، ج 1، ص 276.هراس انصار از اقامت پيامبر در مکّه
وقتي فتح مکه براي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- مسلم گرديد و تماميت پذيرفت؛ شهر مکه زادگاه و وطن آنحضرت بود، و بهمين جهت، انصار با يکديگر گفتند: فکر مي‌کنيد رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اکنون که شهر خودشان و زادگاه خودشان را خداوند برايشان فتح کرده است، در مکه بمانند؟! در همان اثنا، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- بر سر کوه صفا دست به دعا برداشته بودند و به درگاه خداوند نيايش مي‌کردند. وقتي از دعايشان فراغت يافتند، گفتند: (ماذا قُلتُم؟) چه مي‌گفتيد؟! گفتند: هيچ چيز، اي رسول‌خدا!؟ اصرار فراوان کردند تا به آنحضرت بازگفتند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(معاذالله! المحيا محياکم، والممات مماتکم).

«پناه به خدا! من با شما زندگي خواهم کرد، و در ميان شما خواهم مرد!؟»
بيعت مردم مکه با پيامبر
خداوند منان شهر مرکزي مکه را براي پيامبر اسلام و مسلمانان فتح کرد. در پرتو اين فتح بزرگ حق و حقيقت براي اهل مکه جلوه‌اي تمام عيار کرد. و آنان دريافتند که بجز اسلام راهي براي پيروزي و موفقيت نخواهد بود. اين بود که در مقام اِذعان و تسليم برآمدند، و همگي براي بيعت با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گرد آمدند. رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- برفراز دامنة کوه صفا نشستند، و بيعت با مردم مکه را آغاز کردند. عمربن خطاب پايين دست آنحضرت قرار گرفت و براي ايشان از مردم بيعت مي‌گرفت. مردم همه با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بيعت کردند مبني بر اينکه درحدّ طاقت و استطاعت، در برابر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- در مقام سمع و طاعت باشند.

در کتاب مدارک‌التنزيل نَسفَي آمده است که روايت کرده‌اند، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- وقتي از بيعت با مردان فراغت يافتند، در همان حال که همچنان برفراز کوه صفا جلوس فرموده بودند، و عمربن خطاب پايين دست ايشان نشسته بود، به بيعت با زنان نيز پرداختند. عمر به فرمان پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- با زنان اعلام بيعت مي‌کرد، و پاسخ زنان را به پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- منتقل مي‌کرد.

هند بنت عتبه، همسر ابوسفيان، به طور ناشناس در ميان زنان براي بيعت آمد، بخاطر کاري که با جنازة حمزه کرده بود؛ از اينکه رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- او را بازشناسند؛ خوف داشت. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(أبايعکن على أن لا تشرکن بالله شيئاً).

«با شما بيعت مي‌کنم مبني بر اينکه هيچ‌کس و هيچ‌چيز را شريک و همتاي خداي يکتا قرار ندهيد!»

عمربن خطاب نيز بر مبناي اينکه از آن پس ديگر هيچ‌چيز و هيچ‌کس را همتا و شريک براي خداي يکتا قرار ندهند، با زنان مکه بيعت کرد.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (ولا تَسِرقْن) و اينکه دزدي نکنيد!

هند گفت: ابوسفيان مردي بخيل است؛ اگر هر از گاهي به اموال وي دستبرد بزنم چه خواهد شد؟!

ابوسفيان گفت: هرچه دستت رسيد و دستبرد زدي حلالت باشد!

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- او راشناختند. خنديدند و گفتند: (و اِنَّکِ لَهِنْدٌ) تو بايد هند باشي؟!

هند گفت: آري؛ شما نيز گذشته‌ها را گذشت کنيد، اي پيامبرخدا؛ خداوند از شما درگذرد!

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- ادامه دادند: (وَلا تَزنينَ)[1] و اينکه زنا نکنيد!

هند گفت: مگر زن آزاده هم زنا مي‌کند؟!

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (وَلا تَقْتُلنَ اَولادکُنَّ) و اينکه فرزندانتان را نکشيد!

هند گفت: فرزندانمان را در کودکي پرورش داديم؛ وقتي بزرگ شدند شما آنان را کشتيد! چنانکه خودتان و آنان بهتر از هرکس ديگر ميدانيد! آخر، حنظله‌بن ابي‌سفيان در جنگ بدر کشته شده بود. عمر آنچنان خنديد که بر پشت درافتاد. پيامبراکرم -صلى الله ع