 عليه وسلم- رسيد که با لواي خضراء خويش به اتفاق مهاجر و انصار از برابر او بگذرند، در حاليکه سراپا غرق در آهن و اسلحه بودند! گفت: سبحان‌الله! اي عباس، اينان چه کسانند؟! عباس پاسخ داد: اين رسول‌خدا هستند به اتفاق مهاجر و انصار! ابوسفيان گفت: هيچکس را تاب و طاقت رويارويي با اينان نيست! آنگاه گفت: بخدا، اي اباالفضل، فرمانروايي و پادشاهي برادرزاده‌ات خيلي باشکوه و باعظمت شده است؟! عباس گفت: يا اباسفيان، اين پيامبري است! ابوسفيان گفت: پس در اينصورت پيامبري هم خوب است!

رايت انصار در دست سعدبن عُباده بود. وقتي از برابر ابوسفيان گذشت، به او گفت: امروز روز کارزار و کشتار است! امروز همه حرمت‌ها شکسته مي‌شود! امروز خداوند قريش را خوار گردانيد! وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برابر ابوسفيان رسيدند، گفت: اي رسول‌خدا، نشنيديد که سعد چه گفت؟ فرمودند: (و ما قالَ؟) مگر چه گفت؟! ابوسفيان گفت: چنين و چنان گفت! عثمان و عبدالرحمان بن عوف گفتند: اي رسول‌خدا، ايمن از آن نيستيم که سعد قريش را به کينه‌توزي واندارد!؟

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند:

(بل اليوم يوم تعظم فيه الکعبة؟ اليوم يوم أعزالله فيه قريشاً).

«برعکس؛ امروز روزي است که در آن کعبه را بزرگ خواهند داشت! امروز روزي است که خداوند در آن قريش را عزيز گردانيده است!»

آنگاه نزد سعد فرستادند و لواء انصار را از او بازستاندند و به پسرش قيس دادند؛ منظورشان آن بود که لواء انصار از خانوادة سعد بيرون نرود. بنا به قولي نيز، لواء انصار را از آن پس به دست زُبير دادند.
حملهء ناگهاني سپاه اسلام به قريش
وقتي رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از برابر ابوسفيان گذشتند و رفتند، عباس به او گفت: هرچه زودتر بسوي قوم خود بشتاب! ابوسفيان شتابان تاخت تا به مکه وارد شد، و با صداي بلند فرياد زد: اي جماعت قريش، اينک اين محمد است که با لشکري مقاومت‌ناپذير بسوي شما آمده است! اينک هرکس به خانة ابوسفيان وارد شود در امان است! همسرش هند بنت عُتبه از جاي برخاست و موهاي سبيل وي را گرفت و کشيد و گفت: بياييد بکشيد اين مشک روغن چربوي پاکوتاه را! واقعاً چه سرکرده و رئيس قبيلة زشت و وحشتناکي!؟

ابوسفيان گفت: واي بر شما! اين زن شما را به خودتان مغرور نگرداند! او با لشکرياني به سوي شما آمده است که شما تابي رويارويي با آن را نداريد؟! اينک هرکس به خانة ابوسفيان درآيد درامان است! گفتند: خدا تو را بکشد؟ خانة تو چه دردي مي‌تواند از ما دوا کند؟! گفت: و هرکس که درِ خانه‌اش را بر روي خويش ببندد در امان است!؟ و هر آنکس که به مسجدالحرام وارد شود در امان است!؟ مردم فوراً از اطراف وي پراکنده شدند تا به خانه‌هاي خودشان و به مسجدالحرام پناه ببرند. عده‌اي از اراذل و اوباش را نيز فراهم ساختند و گفتند: اين جماعت را جلو مي‌اندازيم؛ اگر امتيازي نصيب قريش شد که ما با آنان هستيم؛ و اگر کشته شدند هرچه از ما بخواهند خواهيم داد!؟ سبک مغزان قريش و ابلهانشان در اطراف عکرمه‌بن ابي‌جهل و صفوان‌بن اُميه و سهيل بن عمرو در خَندَمه گرد آمدند تا با مسلمانان بجنگند. مردي از بني‌بکر، به نام حِماس بن قيس، در ميان آنان بود که پيش از اين رويداد به آماده کردن اسلحه‌اش پرداخته بود. همسرش به او گفت: اين اسلحه‌اي را که مي‌بينم براي چه آماده مي‌سازي!؟ گفت: براي محمد و يارانش! زن گفت: بخدا، در برابر محمد و يارانش هيچ چيز نمي‌تواند مقاومت بکند! آن مرد گفت: بخدا، اميدوارم که بعضي از آنان را به خدمت براي تو بگيرم!؟ آنگاه گفت:

هذا سلاح کامل و اله
  
 ان يقبلوا اليوم خمالي علمه
 
و ذو غرارين سريع السلهْ

«اگر امروز روي آوردند، من هيچ بهانه‌اي ندارم (و هيچ باکي نيز)؛ اين يک اسلحه کامل است، همراه با نيزه‌اي بالا بلند، و يک شمشير دو دم که به سرعت از نيام بيرون کشيده مي‌شود!»

اين مرد يکي از آن اعرابي بود که در خندمه گرد آمده بودند.
سپاه اسلام در ذي طُوي
از سوي ديگر، رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- پيش رفتند تا به ذي‌طُوي رسيدند. هنگام طي مسير، از روي تواضع به درگاه خدا، به خاطر اکرام خداوند به ايشان از بابت اين فتح، سرشان را به زير افکندند، به گونه‌اي که موهاي محاسن ايشان جهاز اشترشان را لمس مي‌کرد. در ناحية ذي‌طوي، پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- سپاهشان را تقسيم کردند. خالدبن وليد فرماندهي جناح راست را بر عهده داشت که سُليم و غفار و مُزينه و جُهَينه و چندين قبيلة ديگر از قبايل عرب را دربرمي‌گرفت. حضرت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- به او دستور فرمودند از پايين شهر مکه وارد شود، و به او گفتند:

(إن عرض لکم أحد من قريش فاحصدوهم حصداً حتى توافوني على الصفا).

«اگر افرادي از قريش بر سر راه شما قرار گرفتند، آنان را از دم درو کنيد، تا پاي کوه صفا به من برسيد!»

زبير بن عوام فرماندهي جناح چپ را برعهده داشت. رايت رسول‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- نيز همراه او بود. پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- به او دستور دادند از بالاي شهر مکه، از کداء، وارد شود، و رايت خويش را برفراز تپة حجون بر زمين بکوبد، و از آنجا به جايي نرود تا آنحضرت به او و همراهانش برسند.

ابوعبيده نيز فرمانده رزمندگان پياده و بي‌اسلحه بود. آنحضرت به او دستور دادند ميانة وادي مکه را پيش بگيرد و از آنجا به مکه سرازير شود تا به محضر رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- برسد.
ورود سپاه اسلام به مکه
هر قسمت از سپاه اسلام از همان راهي که مأمور شده بودند عازم مکه شدند. خالد و همراهانش با هر يک از مشرکان که برخورد کردند او را از سر راه برداشتند. از همراهان خالد نيز، کُرز بن جابر فِهري و خُنيس بن خالدبن ربيعه که از لشکر دور مانده بودند، و راه ديگري بجز راه عزيمت خالدبن وليد را پيش گرفته بودند، هر دو کشته شدند. آن سبک مغزان و ابلهان قريش را نيز، خالدبن وليد با آنان برخورد کرد، و در خَندَمه کارزاري مختصر با آنان داشت، و از مشرکان دوازده نفر کشته شد. مشرکان فراهم آمده در خَندَمه سرکوب شدند و گريختند. حِماس بن قيس نيز که براي کارزار با مسلمانان اسلحه فراهم مي‌کرد، گريخت و به خانه‌اش بازگشت و به همسرش گفت: درِ خانه را بر روي من ببند!

همسرش گفت: پس آن حرف و سخن‌هايت کجا رفت؟! در پاسخ همسرش گفت:

اذفر صفوان و فر عکرمه
يقطعن کل ساعد و جمجمه
لهم نهيت خلفنا و همهمه
  
 انک لو شهدت يوم الخندمه
و استقبلتنا بالسيوف المسلمه
ضرباً فلا يسمع الا غمغمه
 
لم تنطفي في اللوم ادني کلمه

«تو، اگر واقعه خندمه را از نزديک ديده بودي، آنگاه که صفوان گريخت، و عکرمه فرار کرد؛

و مسلمانان با شمشيرهايشان به پيشباز ما آمدند، و دست و پاي‌ها و جمجمه‌هاي ما را از دم تيغهايشان مي‌گذرانيدند؛

آنچنان زد و خوردي در گرفته بود که جز صداي قهرمانان و غُرّش شيران رزمنده که از پشت سر شنيده مي‌شد، و صداي نفس‌هاي دلاوران چيزي به گوش نمي‌رسيد؛ 

حتي يک کلمه در باب سرزنش و نکوهش بر زبان نمي‌آو