اين بود که مردبه همسرش همينکه از حيض پاک مي‌شد. مي‌گفت: بفرست فلان مرد بيايد و خودت را در اختيار او بگذار! و شوهر آن زن از همسرش کناره مي‌گرفت، و هرگز به او دست نمي‌زد تا معلوم بشود که آيا از آن مردي که خودش را در اختيار او قرار داده بود، باردار شده است يا نه؛ وقتي اين قضيه روشن مي‌شد، دوباره مرد اگر دوست داشت به سراغ همسرش مي‌رفت؛ و اين کار را از آن جهت انجام مي‌داد که مي‌خواست فرزندي از نظر طبقات اجتماعي نجيب‌تر داشته باشد. اين ازدواج را «نکاح الاستبضاع» مي‌ناميدند. شيوة ديگري نيز وجود داشت: گروهي از مردان که تعدادشان کمتر از ده نفر بود جمع مي‌شدند، و مدتي هر يک از آنان هرچند بار که مي‌خواست به سراغ آن زن مي‌رفت. وقتي باردار مي‌شد، و وضع حمل مي‌کرد، و چند شب از وضع حمل او مي‌گذشت، به دنبال آن مردان مي‌فرستاد؛ هيچيک از آن مردان نمي‌توانست از حضور پيدا کردن نزد آن زن خودداري کند؛ همه نزد او جمع مي‌شدند. آن زن خطاب همة آن مردان مي‌گفت: خوب مي‌دانيد که همة شما با من چه رابطه‌اي داشته‌ايد! اينک من فرزندي آورده‌ام! و اين فرزند از آن تو است، اي فلان! و نام هر يک از آن مردان را که دوست داشت بر زبان مي‌آورد، و فرزندش را به آن مرد ملحق مي‌گردانيد. آن مردنيز نمي‌توانست از پذيرفتن آن فرزند خودداري کند. چهارمين شيوة ازدواج چنان بود که مردان بي‌شماري همزمان با يک زن رابطه داشتند، و هر يک از آنان  هر قوت که مي‌خواست بر آن زن وارد مي‌شد. آن زن نيز از نزديکي با هيچ يک از آن مردان که نزد او مي‌آمدند، خودداري نمي‌کرد. اين زنان فاحشه بودند و بر در خانه‌هايشان بيرقي مي‌زدند که علامت باز بودن در خانة آنان به روي همة مردان باشد، و هرکس مي‌خواست با آن زن رابطه برقرار مي‌کرد. چنين زني هرگاه باردار مي‌شدو فرزند مي‌آورد، مردان همه جمع مي‌شدند، و قيافه‌شناس مي‌آوردند، و طبق داوري قيافه‌شناسان، فرزند آن زن به يکي از آن مردان ملحق مي‌گرديد. از آن پس آن زن فرزندش را به نام ونسب آن مرد مي‌ناميد و فرزند آن مرد خوانده مي‌شد. آن مرد نيز از پذيرفتن فرزند آن زن فاحشه خودداري نمي‌کرد. وقتي خداوند متعال محمد -صلى الله عليه وسلم- را به حق مبعوث فرمود، ازدواج‌هاي معمول در دوران جاهليت را بجز همين ازدواج اسلامي که امروزه معمول است، از ميان برد[1]. 

همچنين، گاه روابط جنسي ميان مردان و زنان را لبة شمشيرها و نوک نيزه‌ها برقرار مي‌کرد؛ به اين ترتيب که در جنگهاي قبيلگي، زنان قبيلة شکست خورده توسط مردان قبيلة پيروز شده به اسارت گرفته مي‌شدند، و آن مردان بدون هيچ رادع و مانعي آن زنان را از آن خود مي‌کردند، اما فرزنداني که از اين گونه مادران به دنيا مي‌آمدند، تا آخر عمر مي‌بايست اين عار و ننگ را تحمل کنند.

در عرف اجتماعي دوران جاهليت، مردان مي‌توانستند هرچند زني را که بخواهند به همسري بگيرند، هيچ حدو اندازه‌اي نداشت؛ قرآن کريم شمار زنان و همسران يک مرد را به چهار تن محدود گردانيد. خواهران را همزمان به عقد يک مرد درمي‌آوردند؛ و با همسران پدرشان پس از طلاق دادن پدر، يا وفات پدر ازدواج مي‌کردند؛ قرآن کريم از اين نوع ازدواج نيز نهي فرمود (سورة نساء، آية 22 و آية 23). طلاق و رجوع نيز يکسره در دست مردان بود، و شمار معين و اندازه مشخصي نداشت؛ اسلام، هم طلاق و هم رجوع را به حدود و ضوابطي محدود گردانيد[2]. 

زنا و فحشا در ميان همة اقشار جامعة عرب در آن روزگار رايج بود. و هيچيک از اقشار يا مناطق يا گروههاي مردمي مستثني نبودند. جز اينکه عده معدودي از مردان و زنان، شخصيت و خوي و خلق آنان برتر و والاتر از آن بود که حاضر شوند به اين رذيلت دچار بشوند. زنان آزاد وضعشان بهتر از کنيزان بود. فاجعة بزرگ؛ حال و روز کنيزان بود. مي‌توان گفت، اکثريت قريب به اتفاق مردان و زنان در عهد جاهليت احساس عار و ننگ نمي‌کردند که اين کار زشت به آنان نسبت داده شود. ابوداود از عمرو بن شعيب از پدرش از جدش روايت کرده است که گفت: مردي در محضر پيامبر -صلى الله عليه وسلم- برخاست و گفت: يا رسول‌الله؛ فلان شخص پسر من است! من در جاهليت با مادرش رابطة جنسي داشته‌ام! رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمود:

(لا دعوة في الإسلام! ذهب أمر الجاهلية! الولد للفراش، وللعاهر الحجر)[3].

«در اسلام اين نوع انتساب وجود ندارد! دوران جاهليت سپري شده است! فرزند از آن بستر است، و زناکار را جز سنگ نصيبي نيست!»

داستان کشمکش سعدبن ابي وقاص و عبدبن زمعه نيز دربارة پسر کنيز زمعه عبدالرحمان بن زمعه- مشهور است[4].

روابط مردان با فرزندانشان نيز انواع مختلفي داشت. بعضي از آنان مي‌گفتند:

إنما أولادنا بيننا
  
 أکبادنا تمشي علي الارض

«اين فرزندان ما در ميان ما، جگر گوشه‌هاي ما هستند، که روي زمين راه مي‌روند!»

بعضي ديگر از آنان، دخترانشان را از ترس بي‌آبرويي يا تنگدستي، زنده به گور مي‌کردند، و پسرانشان را از ترس بينوايي و تهيدستي مي‌کشتند (سورة انعام، آيه 151؛ سورة نحل؛ آية 58 و آية 59؛ سورة اسراء آيه 31؛ سورة تکوير، آية 8). البته، اين مورد اخير- قتل پسران- را نمي‌توانيم خلق و خوي رايج در آن دوران بدانيم؛ زيرا، قوم عرب بيش از همة اقوام، به پسرانشان نيازمند بودند تا بواسطة آنان شر دشمن را از سر خودشان کوتاه کنند.

روابط مردان با برادران و پسرعموهايشان و خاندانشان بسيار مستحکم و پرتوان بود. تعصب قبيلگي رمز حيات و ممات آنان بود. در ميان افراد هر قبيله در ارتباط با يکديگر، روح اجتماعي و حس نوع دوستي کاملا برقرار بود، و تعصب نيز بر آن افزوده مي‌شد. پايه و بنياد نظام اجتماعي را تعصّب نژادي و حميت خويشاوندي تشکيل مي‌داد. آنان مطابق مضمون اين ضرب‌المثل عربي رفتار مي‌کردند که مي‌گويد: «انصر أخاک ظالما أو مظلوما»، برادرت را در هر حال ياري کن؛ خواه ستمگر باشد، خواه ستمديده! آنهم به معناي حقيقي واژگان اين ضرب‌المثل، نه با آن تعديل و تصحيحي که اسلام در اين زمينه پيشنهاد کرده است، مبني بر اينکه ياري کردن شخص ستمگر- در واقع بازداشتن او از ستمگري است. با وجود اين، بسيار مي‌شد که رقابت و کشمکش بر سر جاه و مقام و منزلت و سروري، آتش جنگ را در ميان قبائل و طوايفي روشن مي‌کرد که در اصل همه از يک پدر بودند، چنانکه در ماجراي اوس و خزرج، عبس و ذبيان؛ بکر و تغلب، و ديگر قبائل روي داد.

برعکس، روابط ميان قبائل مختلف از هرجهت از هم پاشيده بود، و تمامي نيروي قبائل عرب در جنگ صرف مي‌شد. تنها عاملي که مي‌توانست تا حدودي از شدت و حدت اين جنگها بکاهد، بيم و هراسي بود که در ارتباط با برخي آداب و رسوم مشترک فيمابين تعاليم ديني و خرافات، بر آنان حاکم بود. گاه نيز، «موالات» و «حلف» و «تبعيت» به گردهم آمدن قبائل بسيار دور از يکديگر منجر مي‌گرديد. ماه‌هاي حرام براي قوم عرب رحمتي بود، و پشتوانه‌اي براي تثبيت زندگاني و تأمين معاش آنان؛ چه، قوم عرب در ماههاي 