ار و پانصد شمشير و دو هزار نيزه، و سيصد زره و پانصد سپر فلزي و چرمي به منظور قتل عام مسلمانان فراهم آورده بودند؛ و مسلمانان پس از فتح قلعه‌هاي آنان بر اين اسلحه و لوازم جنگي دست يافتند.

به فرمان پيامبر بزرگ اسلام، بني‌قريظه در خانة بنت‌الحارث، زني از بني‌نجّار زنداني شدند، و براي آنان گودال‌هايي در بازار مدينه حفر کردند، و دستور دادند آنان را بياورند، و فوج‌فوج، آنان را به سوي آن گودال‌ها مي‌بردند، و در کنار آن گودال‌ها گردن‌هايشان را مي‌زدند، و به درون آن گودال‌ها مي‌افکندند. عده‌اي از آنان که هنوز در زندان به سر مي‌بردند، به رئيسشان کعب‌بن سعد گفتند: فکر مي‌کني که با ما چه بکند؟ گفت: هيچگاه شما نمي‌خواهيد عقلتان را به کار بياندازيد؟! مگر نمي‌بينيد که مرد جنگ از حرف خود برنمي‌گردد، و هرکه از ميان شما مي‌رود، بازنمي‌گردد؟! به خدا، سرنوشت همه شما کشته شدن است! شمار آنان ششصد تن تا هفتصد تن بود، که همة آنان را گردن زدند.

به اين ترتيب، مارهاي سمي مجسّمة نيرنگ و خيانت، که عهد و پيمان مؤکّد خويش را شکسته بودند، و در بحراني‌ترين شرايطي که مسلمانان در تاريخ خويش تجربه مي‌کردند، با احزاب درجهت ريشه‌کن کردن مسلمانان دست به يکي کرده بودند، براي هميشه ريشه‌کن شدند. آنان با اين کردارشان در رديف بزرگترين جنايتکاران جنگي قرار گرفته بودند که مستحق محاکمه و اعدام بودند.

در ميان اين جمعيت انبوه، شيطان‌ بني‌نضير، يکي از بزرگترين جنايتکاران جنگي در جنگ احزاب، حيي بن اخطب، پدر صفيه امّ‌المؤمنين -رضي الله عنها- نيز به قتل رسيد. وي هنگامي که قريشيان و مردمان غطفان از عرصة نبرد پاي کشيدند، در قلعة بني‌قريظه با آنان همراه شده بود، تا به عهدي که با کعب‌بن اسد، آن زمان که آمده بود تا کعب را در اثناي غزوة احزاب بر نيرنگ و خيانت تحريک کند، بسته بود، وفا کرده باشد. وقتي او را آوردند، حُلّه‌اي گرانبها بر دوش افکنده بود که از هر طرف به اندازة يک انگشت آن را پاره کرده بود. تا مبادا آن را غارت کنند، و دستانش با ريسماني به گردنش آويخته بود. به رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- گفت: هان! به خدا من هيچگاه خودم را به خاطر دشمني با شما ملامت نکرده‌ام؛ اما، چه مي‌شود کرد؟!

هرکه با خدا درافتد ورافتد! آنگاه گفت: هان اي مردمان! گريزي از فرمان خدا نيست! سرنوشت و قضا و قدري است که خداوند بر بني‌اسرائيل نوشته است! آنگاه نشست، و گردن او را زدند.

از زنان بني‌قريظه تنها يک زن به قتل رسيد. وي سنگ آسيا را بر سر خَلاّدبن سُوَيد غلتانده بود و او را به قتل رسانيده بود، که به خاطر آن جنايت کشته شد.

رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- فرموده بودند، پسران بالغ را بکشند، و پسران غيربالغ را واگذارند. از جمله پسران نابالغي که به اين ترتيب زنده ماند، عطية قُرَظي بود که او را زنده گذاشتند، و او اسلام آورد و از صحابة پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- گرديد.

ثابت بن‌قيس درخواست کرد که زبيربن باطا و خانواده و اموال وي را به او ببخشند. زبير زماني به ثابت احسان کرده بود. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- آن افراد و اموال را به ثابت بخشيدند. ثابت بن قيس به زبير گفت: رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- تو را به من بخشيده‌اند؛ اموال و خانوادة تو را نيز به من بخشيده‌اند؛ همه از آن خودت باشد! زبير، وقتي که فهميد همگي افراد قبيله‌اش کشته شده‌اند، گفت: از تو به حساب آن احساني که به تو کرده‌ام درخواست مي‌کنم که مرا به دوستان و عزيزانم ملحق گرداني! ثابت نيز گردن او را زد، و او را به عزيزانش از يهوديان بني‌قريظه ملحق گردانيد. از فرزندان زبيربن باطا، ثابت فقط عبدالرحمان بن‌زبير را زنده گذاشت که اسلام آورد، و از صحابة پيامبر‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- گرديد.

در آن شب، پيش از آنکه بني‌قريظه را از قلعه‌هايشان فرود آورند، عدّه‌اي از آنان اسلام آوردند، و جان و مال و فرزندانشان را مصونيت بخشيدند.

در همان شب، عمروبن سعدي (مردي که در راستاي نيرنگ زدن به رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- با بني‌قريظه همراهي نکرده بود) را محمدبن مسلمه فرمانده پاسداران ويژة پيامبراکرم -صلى الله عليه وسلم- ديد، و چون او را شناخت، رهايش کرد و معلوم نشد که به کجا رفت.

رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- اموال بني‌قريظه را پس از آنکه خُمس آن اموال راخارج کردند، ميان مسلمانان تقسيم کردند. براي هر سوارکار سه سهم قرار دادند: دو سهم براي اسب، و يک سهم براي شخص سوارکار؛ براي هر رزمندة پياده يک سهم؛ و برخي از اسيران را تحت سرپرستي سعدبن زيد انصاري به نجد فرستادند و با بهاي آنها اسب و اسلحه خريداري کردند.

پيامبر گرامي اسلام، از زنان بني‌قريظه ريحانة بنت‌عمروبن خُناقه را به عنوان خالصه براي خودشان برگرفتند. وي در خانة آن حضرت بود تا ايشان از دنيا رفتند و تا آن زمان هنوز در ملک آن حضرت باقي بود. اين گفتة ابن‌اسحاق است [1]. کلبي گفته است که آن حضرت وي را آزاد کردند و در سال ششم هجرت او را به همسري خويش درآوردند، و به هنگام بازگشت رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- از حجّه‌الوداع از دنيا رفت، و آن حضرت وي را در بقيع دفن کردند [2].

وقتي کار بني‌قريظه يکسره شد، ديگر دعاي بندة شايسته خدا، سعدبن‌معاذ -رضي الله عنه- مستجاب شده بود؛ دعايي که در گزارش ماجراهاي جنگ احزاب آورديم؛ و نبي‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- در مسجد براي او خيمه‌اي سرپا کرده بودند که بتوانند زود به زود از او عيادت کنند. همينکه کار بني‌قريظه يکسره شد جراحت دست او نيز ترکيد و سرباز کرد. عايشه گويد: خون از زخم دست سعد فوّاره زد. در مسجد خيمة ديگري نيز از آن بني‌غفار سرپا بود. آنان متوجّه قضيه نشدند، تا وقتي که خون به سوي خيمة آنان جاري شد. به يکديگر گفتند: اين خيمگيان! اين چيست که از سوي شما به طرف ما مي‌آيد؟! ناگاه دريافتند که آن خونها از زخم سعد فوّاره مي‌زند، و بر اثر همين خونريزي از دنيا رفت [3].

* در صحيحين از جابر روايت شده است که رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- گفتند: (اهتز عرش الرحمن لموت سعدبن معاذ) عرش رحمان براي مرگ سعدبن معاذ لرزيد! [4]

* ترمذي نيز به سند صحيح از انس نقل کرده است که گفت: وقتي که جنازة سعدبن معاذ را برداشتند، منافقان گفتند: چقدر جنازه‌اش سبک بود!؟ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- فرمودند: (إن الملائکه کانت تحمله) فرشتگان آن را حمل مي‌کردند! [5]

در اثناي محاصرة بني‌قريظه تنها يک مرد از مسلمانان کشته شد، و او خلاّد بن‌سُويد بود که زني از بني‌قريظه سنگ آسيا را بر سر او غلتانيده بود. همچنين در اثناي محاصره ابوسنان بن مِحصَن برادر عُکّاشه از دنيا رفت.

امّا ابولُبابه؛ شش شبانه روز همچنان به ستون مسجد پيامبر بسته بود. همسرش به هنگام فرا رسيدن وقت هر نماز به نزد او مي‌آمد و او را از بند آزاد مي‌کرد تا نماز بگزارد؛ سپس بازمي‌گشت و دوباره او را به ستون مسجد مي‌بست. سرانجام