اين چند تن نيز، تنها يک دو تن از آنان با شمشير به قتل رسيده بود.

درگير و دار اين تيراندازي‌ها، رگ اَکحَلِ[6] سعدبن معاذ تير خورد؛ مردي از قبيله قريش به او تير زده بود، به نام حبّان بن‌عرقه؛ سعد دست به دعا برداشت و گفت: خداوندا، تو مي‌داني که نزد من هيچ نبرد و جهادي محبوب‌تر از آن نيست که با آن کسان که رسول تو را تکذيب کردند واز وطنش آواره ساختند بجنگم! خداوندا، من گمان مي‌کردم که جنگ ميان ما و قريشيان را پايان داده‌اي؛ حال اگر همچنان جنگ و نبرد ما با قريشيان برقرار است، مرا در برابر آنان نگاه‌دار تا در راه تو با آنان جهاد کنم؛ اما اگر جنگ ما را با قريشيان پايان داده‌اي، اين زخم مرا بترکان و مرگ مرا به واسطة همين زخم قرار ده! [7]  و در پايان دعايش افزود: و مرا مميران تا چشمانم به شکست و تسليم بني‌قريظه نيز روشن گردد! [8]
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سوره احزاب، آيه 22.
[2]- سوره احزاب، آيه 12.
[3]- صحيح البخاري، ج 2، ص 590.
[4]- صحيح بخاري.ج2ص590
[5]- شرح صحيح مُسلم، نووي، ج 1، ص 227.
[6]- رگ اَکحَل، رگي است در دست، بالاتر از مچ انسان، که به هنگام فصد (رگ‌زني) آن را قطع مي‌کنند.
[7]- صحيح بخاري، ج 3، ص 591.
[8]- سيرة ابن‌هشام، ج 3، ص 337.در همان اثنا که مسلمانان با اين گرفتاري‌ها در صحنه نبرد روياروي بودند، مارهاي سمي خطرناک دسيسه و توطئه نيز در لانه‌هايش مي‌خزيدند، و قصد آن داشتند که زهر خود را به پيکر مسلمين وارد سازند. بزرگ تبهکاران بني‌نضير، حيي‌بن‌اخطب به منطقة سکونت بني‌قريظه شتافت و به سراغ کعب بن‌اسد قُرظي رفت. وي سرور و پيشواي بني‌قريظه و نمايندة عهد و پيمان آنان با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- بود، و با آن حضرت پيمان بسته بود که هرگاه جنگي براي ايشان روي دهد، از ايشان پشتيباني کند؛ چنانکه گذشت. حيي‌بن اخطب بر در خانة کعب رفت و دقّ‌الباب کرد؛ اما، کعب در خانه‌اش را بر روي وي بست. حيي پيوسته اصرار ورزيد و با او صحبت کرد، تا بالاخره در خانه‌اش را به روي وي گشود. حيي گفت: من- اي کعب- براي تو عزت جاويدان را همراه با يک درياي بيکران آورده‌ام! قريشيان همگي را با فرماندهان و سروران ايشان همراه آورده‌ام و در ذَنَب نَقمي در کنار احمد جاي داده‌ام؛ و اينها همه با من عهد و پيمان بسته‌اند که تا ريشة محمد و اطرافيانش را از جاي برنکنند، از اين منطقه بيرون نروند!

کعب در پاسخ وي گفت: به خدا، تو ذلت هميشة روزگار را همراه با ابري بي‌باران که آبش از دست رفته است، براي من آورده‌اي؟! ابري که فقط رعد و برق دارد، و آبي در آن نيست که ببارد؟! واي بر حال تو، اي حيي! مرا به وضع و حال خودم واگذار! که من از محمد جز صدق و وفا چيز ديگري سراغ ندارم!

حيي‌بن‌اخطب، چنانکه گويي اُشتري چموش را مي‌خواهد رام گرداند، آنقدر بر او پيچيد تا کعب به او اين امتياز را داد و به او گفت: من با تو عهد و پيمان مي‌بندم که هرگاه قريشيان و طوايف غطفان بازگشتند و نتوانستند به محمد آسيبي برسانند، من نيز با تو در قلعه‌ات همراه خواهم گرديد، تا هر آنچه بر سر تو مي‌آيد بر سر من نيز بيايد! و با اين ترتيب، کعب بن اسد پيمانش را شکست، و خود را از قيد و بند عهد و پيماني که با مسلمانان بسته بود بيرون آورد، و با مشرکان در جنگ با مسلمانان همداستان گرديد[1].

در مقام عمل نيز، يهوديان بني‌قريظه وارد عمليات جنگي شدند.

* ابن اسحاق گويد: صفيه دختر عبدالمطلب در حصن فارع، دژ حسّان بن‌ثابت بود. در آن قلعه زنان و کودکان تحت سرپرستي حسّان بودند. صفيه گويد: مردي از يهوديان بر ما گذشت، و به گشت زدن پيرامون قلعه پرداخت. در آن اوان، بني‌قريظه ديگر وارد جنگ شده بودند، و عهد و پيمان خودشان را با رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- شکسته بودند، و ميان ما و آنان کسي نبود که از ما دفاع کند. رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان نيز سخت با دشمن درگير بودند، و اگر کسي به سراغ ما مي‌آمد، نمي‌توانستند دست از دشمن بدارند و به حمايت از ما بشتابند. گويد: گفتم: اي حسان، اين مرد يهودي، چنانکه مشاهده مي‌کني، پيرامون قلعة ما گشت مي‌زند، و من به خدا ايمن نيستم از اينکه وي اين وضعيت آسيب‌پذير ما را به يهوديان پشت سر ما خبر ندهد؛ رسول‌خدا -صلى الله عليه وسلم- نيز با اصحابشان درگير جنگ با دشمن‌اند و نمي‌توانند به داد ما برسند؛ بر سر او فرود آي و او را به قتل برسان! حسّان گفت: به خدا، تو مي‌داني که از من چنين کاري برنمي‌آيد؟! صفيه گويد: کمربند خود را محکم کردم و عمودي آهنين به دست گرفتم، و از قلعه فرود آمدم و آهنگ آن مرد يهودي کردم، و با آن عمود بر فرق وي زدم و او را به قتل رسانيدم. آنگاه به قلعه بازگشتم و گفتم: اي حسّان، از قلعه فرود آي و جامه و اسلحه و لوازمش را برگير؛ مرد بودن وي مانع آن گرديد که من وسايل و لوازمش را از او بازگيرم! حسّان گفت: مرا نيز به وسايل و لوازم و اسلحه‌اش نيازي نيست! [2]

اين کار ارزشمند عمة رسول خدا -صلى الله عليه وسلم- در راستاي مصونيت و محفوظ ماندن زنان و کودکان مسلمانان تأثيري شگرف برجاي نهاد؛ آنچنانکه گويي يهوديان گمان کردند که اين دژها و قلعه‌ها تحت حمايت رزمندگان لشکر اسلام‌اند، در حاليکه به طور کامل خالي از مردان و رزمندگان بودند. اين بود که بار ديگر جرأت تکرار چنين عملي را پيدا نکردند، و براي آنکه يک دليل عملي درجهت پيوستن به صفوف جنگجويان بت‌پرست داشته باشند، از لحاظ تدارکات و پشتيباني کمک رسانيدن به آنان را آغاز کردند؛ چنانکه مسلمانان از همين کمک‌رساني‌هاي آنان به مشرکان بيست شتر را مصادره کردند.
--------------------------------------------------------------------------------
[1]- سيرة ابن‌هشام، ج 2، ص 220-221.
[2]- سيرةابن‌هشام، ج 2، ص 228؛ ابن حجر عسقلاني يادآور شده است که اين روايت را احمد به سند قوي از عبدالله بن زبير نقل کرده است؛ نکـ: فتح الباري، ج 6، ص 285، شرح کتاب فرض الخُمس، باب 18، صحيح البخاري.خبر به رسول اکرم -صلى الله عليه وسلم- و مسلمانان رسيد. دست به تحقيقات محلي زدند تا موضع بني ‌قريظه براي آن حضرت مکشوف گردد، و آن چنان که بايد و شايد از نظر نظامي و رزمي با آنان روياروي شوند. براي اين منظور، نبي‌‌اکرم -صلى الله عليه وسلم- سعدين، سعدبن معاذ و سعدبن عباده، و عبدالله بن‌رواحه، و خوّات بن جبير را مأمور تحقيقات گردانيدند و به آنان فرمودند: برويد، ببينيد، آيا اخباري که دربارة اين جماعت به ما رسيده است حقيقت دارد يا نه؟ اگر حقيقت داشت، به نحوي رمزي که من دريابم، مطلب را به من برسانيد، و با اشاعة مطلب بازوان مردم را سست نکنيد؛ اما اگر همچنان نسبت به ما وفادار بودند، آشکارا در ميان مردم اعلام کنيد!

مأموران تحقيق، همينکه به يهوديان بني‌قريظه نزديک شدند، دريافتند که آنان در بدترين وضعيت قرار دارند؛ زيرا، بني‌قريظه آشکارا نسبت به آنان ابراز دشمني کردند، و دهان به دشنام دادن و ناسزا گفتن به ايشان گشودند، و به رسول خدا -صلى ال