بزنیم، حتی اگر آن حدیث از لحاظ سند، مشکلی نداشته باشد. از طرفی اگر سخنی، با عقل و منطق سازگار بود و با قرآن هم مخالفتی نداشت، آن را می‌پذیریم حتی اگر آن سخن از یک شخص غیرمعصوم – مانند سلمان یا ابوذر – صادر شده باشد. به عبارت دیگر گویی معصوم بودن یا نبودن صاحب سخن، تأثیر در پذیرش یا عدم پذیرش آن سخن ندارد و نباید هم داشته باشد. اگر سخنی، معقول و منطقی و موافق قرآن باشد آن را می‌پذیریم، گویندة آن هر که می خواهد باشد، و اگر سخنی معقول و منطقی نباشد و یا با قرآن مخالف باشد، آن را نمی‌پذیریم حتی اگر آن سخن را از زبان امام علی ع نقل کرده باشند و این یعنی بیهوده بودن اعتقاد شیعه به امامت و عصمت امام علی ع و فرزندان او. زیرا اعتقاد به امامت و عصمت آن بزرگواران، عملاً تأثیری در برسی روایات ندارد. اگر ما به امامت و عصمت آنها هم اعتقاد نداشته باشیم، باز سخنان معقول و موافق قرآن را از آنها می‌پذیریم و اکنون هم که به عصمت آنها معتقدیم، سخنان نامعقول و مخالف قرآن را که از آنان نقل کرده‌اند نمی‌پذیریم. پس اعتقاد و عدم اعتقاد به امامت و عصمت آنان یکی است. 
پنجم. حتی اگر بطور قطع و یقین سخنی از معصوم به ما برسد که شک و شبهه‌ای در صدور آن از زبان معصوم نباشد و از لحاظ عقل و هماهنگی با قرآن نیز مشکلی نداشته باشد، ممکن است در برداشت ما از آن سخن خطا رخ دهد و ما کلام معصوم را درست نفهمیم و همین نشان می‌دهد که وجود امامان معصوم برای تفسیر معصومانه دین و جلوگیری از انحراف مردم و بروز اختلافات در میان امت، کافی نیست و اگر خداوند می‌خواست در میان امت، اختلافی رخ ندهد و مردم به فهم تماماً درست و کامل از دین برسند، همه را معصوم می‌آفرید چرا که وجود مرجع معصوم به تنهایی نمی‌تواند مانع خطای مردم و ایجاد اختلاف شود. حتی در میان اصحاب پیامبرص و امامان معصوم هم اختلاف و تشتت آراء وجود داشت. اکنون نیز که عالمان شیعه به احادیث و روایات امامان معصوم رجوع می‌کنند، به فهم واحدی از این روایات نمی‌رسند و هزار گونه اختلاف و تشتت آراء در میان آنها وجود دارد. به عبارت دیگر فلسفة وجودی امامان معصوم در عمل محقق نشده است و معلوم نیست که حرف حق کدام است و حرف باطل کدام. در عالم تشیع نیز هر عالِمی ساز خود را می‌زند و به معصوم نسبت می‌دهد! 
<?xml version='1.0' encoding='UTF-8' standalone='yes' ?><html><body><a class="text" href="w:text:3.txt">شناسنامه</a><a class="text" href="w:text:4.txt">مختصرى دربارة استاد حجت الله نيكوئي</a><a class="text" href="w:text:5.txt">مقدمه</a><a class="folder" href="w:html:6.htm:false:true">بخش اول: تئوری امامت در ترازوی نقد</a><a class="folder" href="w:html:23.htm:false:true">بخش دوم: مصاحبه‌ای انتقادی پیرامون تئوری امامت و نقدهای مخالفان</a><a class="folder" href="w:html:27.htm:false:true">بخش سوم: نامه‌ها و پاسخ‌ها</a></body></html>از مجموع مطالبی که در نقد ادلة عقلی ضرورت امامت آوردیم (خصوصاً در بحث تناقض غیبت امام دوازدهم با این ادله) و نکاتی که در بالا و تحت عنوان «ناکارآمدی تئوری امامت در عصر حاضر» متذکر شدیم، ضعف و سستی تفسیر متکلمان شیعه از حدیث ثقلین بخوبی آشکار می‌شود. حدیث مذکور – که از قول پیامبر آمده – چنین است: 
«إنی تارک فیکم الثقلین کتاب الله وعترتی، ما إن تمسکتم بهما لن تضلوا أبدا» من از میان شما می‌روم در حالی که دو یادگار گرانبها برای شما به جای می‌گذارم. کتاب خدا (قرآن) و عترتم (خاندان رسول) مادام که به این هر دو چنگ زنید هیچ گاه گمراه نمی‌شوید. 
اگر به ادلة عقلی ضرورت امامت – که در آنها فلسفه وجودی امام را تفسیر قرآن و بیان احکام الهی و حقایق دینی عنوان کرده‌اند – توجه کنید و حدیث ثقلین را در کنار آنها بگذارید، به تفسیر شیعه از این حدیث می‌رسید و آن اینکه قرآن به تنهایی برای هدایت و راهنمایی انسان به سوی سعادت و کمال کافی نیست و ضرورتاً نیاز به مفسران معصوم و منصوب از سوی خدا دارد و پیامبرص در این حدیث خواسته است تا آن مفسران معصوم را – که عترت او هستند – معرفی کند. به عبارت دیگر بعد از پیامبرص، مردم باید تفسیر صحیح قرآن را از زبان عترت او – که بنا به ادعای شیعه همان امامان دوازده گانه‌اند – بشنوند، در غیر این صورت به گمراهی و ضلالت خواهند افتاد: 
«مقارن نمودن اهل بیت و قرآن کریم در لزوم تمسک به آنها و اینکه این دو هرگز از یکدیگر جدا نمی‌شوند، نشانگر آن است که هیچ یک از این دو به تنهایی کافی نیست، کسانی که می‌گفتند: «کتاب خدا ما را بس است» سخت در اشتباه بودند، هم خود و هم مردم را فریب می‌دادند».(1)  
حال سخن ما این است که اگر این تفسیر از حدیث ثقلین درست باشد، نتیجة منطقی آن، ضلالت و گمراهی قطعیِ همة انسان‌ها در عصر غیبت و محرومیت میلیاردها انسانِ بی‌‌گناه از هدایت و سعادت خواهد بود. چرا که امکان عملی تمسک به عترت پیامبرص در فهم و تفسیر قرآن منتفی شده است و مردم یا خودشان در آیات قرآن تدبر می‌کنند و با اتکا به عقل خود، به فهمی بشری (و لذا ناقص، ناخالص و خطاآلود) از دین می‌رسند و یا از عالمان و فقیهان (که آنها نیز فهمی بشری از دین دارند) تقلید می‌کنند. پس با این حساب همة آنها گمراهند و تا ظهور امام معصوم راهی به سوی هدایت و سعادت وجود ندارد. آیا چنین سخنی پذیرفتنی است؟ تنها راهی که برای شیعه می‌ماند این است که بگوید: هر چند عترت رسول اکرمص اکنون حاضر نیستند، اما تعالیم آنها در قالب احادیث و روایات به ما رسیده است و این تعالیم، خلاء وجودی آنها را پر می‌کند. ما در بند قبل و تحت عنوان «ناکارآمدی تئوری امامت در عصر حاضر» نشان دادیم که اگر قایل به ضرورت وجود امامان معصوم پس از پیامبرص آنهم با ادله‌ای که قبلاً از قول متکلمان شیعه آوردیم – باشیم، هیچگاه نمی‌توانیم تعالیم به جای مانده از امامان را پرکنندة خلاء وجودی آنها بدانیم. در اینجا نیز می‌افزاییم که اگر تفسیر شیعه از حدیث ثقلین – که متکی به ادلة ضرورت امامت است – درست باشد، لازمة منطقی آن وجود و حضور امامان معصوم در همة اعصار است و غیبت امام معصوم با این تفسیر سازگار نیست و توسل به تعالیم به جای مانده از امامان معصوم نیز مشکلی را حل نمی‌کند. 
به نظر ما اگر قبول کنیم که پیامبرص به زبان مردم سخن می‌گوید و عرف گفتاری مردم را رعایت می‌کند، باید بپذیریم که منظور آن حضرت از حدیث ثقلین این بوده که چون اهل بیت و خاندان من از همة مردم به من نزدیکترند و بیشتر از دیگران در معرض تعالیم من قرار دارند، معارف قرآنی و احکام الهی را بیشتر و بهتر از دیگران می‌دانند. لذا مردم باید حتی الامکان سعی کنند از علم آنها استفاده کنند و از محضرشان درس دین بیاموزند. خصوصاً اگر توجه کنیم که حدیث ثقلین به دو صورت آمده است، در یکی: «کتاب الله و سنتی»، و در دیگری «کتاب الله و عترتی» و این دو منافاتی با هم ندارند بلکه همدیگر را کامل می‌کنند. توضیح اینکه حدیث ثقلین در اصل حاوی عبارت: «کتاب الله و سنتی» بوده و پیامبرص در این حدیث گفته است که بعد