وند عملی می‌گردد، و دوم وجوب و حرمت صفت عمل است و خداوند از فلسفه‌ی احکام و مصالح آن آگاه است پس امر و نهی نموده زیرا به ماهیت امر و نهی آگاه و علیم است و مأمور و محذور از مصالح و مفاسد بندگان است. 
3- طرف سوم: در حد وسط دو گفتار سابق قرار دارد، و آن همان دیدگاه عقیده‌ی آشکار اهل سنت و جماعت است و آن اینکه بدانیم حکمت ناشی از امر سه نوع است. 
نوع اول: اینکه عمل مشتمل بر مصلحت یا مفسده‌ای باشد گرچه شرع هم درباره‌ی آن وارد نشده باشد مانند عدل و احسان که عبدالحسین به آن مثال آورده است و همه‌ی افعال [از این دست] را مثل هم دانسته است، و این بیانگر جهل و نیرنگ از او می‌باشد که در نوع دوم و سوم به تبیین آن می‌پردازیم. لذا جز با عدل و احسان نتوانسته بر آن تمثیل بیاورد و در صورت وجود مصلحت و یا مفسده مستلزم این نیست که بدون ورود شرع فاعل مصلحت از ثواب بهره‌مند و یا فاعل مفسده به عقاب دچار آید، و افراط‌گران قائل به حسن و قبح عقلی در این مسأله مخالطه نموده‌اند بلکه مانند عبدالحسین تصریح نموده‌اند به اینکه هر آنچه عقل به آن حکم نماید شرع هم به آن حکم داده و آن را به صورت قاعده و قانون قابل اتباع قرار داده‌اند و وای بر آنان که حکم خداوند را به عقل داده‌اند و خداوند می‌فرماید: [إِنِ الحُكْمُ إِلَّا للهِ] {الأنعام:57}  و می‌گویند هر آنچه عقل به آن حکم نماید خداوند به آن حکم می‌نماید و خداوند [نیز] می‌فرماید: [وَاللهُ يَحْكُمُ لَا مُعَقِّبَ لِحُكْمِهِ] {الرعد:41}  و می‌گویند ما حکم شرع را نمی‌پذیریم، مگر خردهایمان آن را روا بدارد، و نفرین بر این گونه خردها که حاکم خالق و موجد خود می‌باشند که آنها را از عدم به وجود آورده است. 
و برای رد این سخن آنچه در خلال سخن بر طرف اول بیان کردیم کافی است که خداوند حجت خود بر بندگان خود را منوط به دعوت رسل و ابلاغ آنها قرار داده است نه عقول آدمیان. 
نوع دوم: شارع چون به چیزی امر نماید نیک و حُسن گشته و چون از چیزی نهی نماید قبیح می‌گردد، و فعل بعد از ورود شرع نه قبل از آن صفت حُسن و یا قبح کسب می‌نماید و این نوع به این معنی است که افعالی وجود دارندكه عقل در ادراک حسن و قبح آن استقلال ندارد، تا اینکه شرع آنرا به وی آموزش دهد و این طور نیست که عقل به حسن عملی جزم نهاده سپس شرع بر خلاف آن به تبیین قبح آن بپردازد چنین مسأله‌ای وجود ندارد، با این نوع مفهوم شامل بیشتر عبادات می‌گردد و عقل به تنهایی نمی‌تواند حسن واقعی آن را درک نماید مگر اینکه شرع به آن وارد شود و این امر سخن معتزلیان و پیروان رافضی آنان را نقض می‌نماید زیرا آنان خود را در زیر این امر پنهان می‌دارند و اقرار می‌نمایند که عقولشان حسن این شعایر را درک نکرده است تا شرع بر آنها وارد گردد، و این حجت مخالفان‌شان از قبیل اشاعره و دیگران است. ولیکن مخالفان آنان چون حکمت را در اوامر و نواهی تماماً از این نوع قرار داده‌اند واز دو نوع دیگر که خداوند اهل سنت را به آن توفیق داده است غفلت نموده‌اند دچار اشتباه و خطا شده‌اند. نوع سوم: اینکه شارع به چیزی امر مي كند نه بخاطر مصلحتي كه در آن مي باشد و از چیزي نهي مي كند نه به خاطر مفسده اي كه در آن است بلكه فقط به خاطر ابتلا و امتحان بندگان می باشد که آیا خداوند را اطاعت می کنند یا نه . به اين معني كه حکمت در نفس مأمور و منهی [محل] نیست بلکه در امر و نهی تنهاست و در این نوع [سوم] کافی است بنده دارای صرف اعتقاد و عزم بر فعل داشته باشد و اگر صرف عزم و اراده بر انجام عمل حاصل گردید مقصود امر حاصل شده و اگر خداوند بخواهد مأمور را نسخ می‌نماید کمااینکه برای ابراهیم(ع) چنین شد که چون خدوند او را به ذبح فرزندش امر فرمود و با این وجود در نفس ذبح مصلحتی نبود بلکه مصلحت در امتحان و ابتلا بود و چون ابراهیم(ع) معتقد به وجوب انجام آن شده و آن عزم نهاد و مقصود [شارع] حاصل شد و خداوند آن را نسخ نمود و در فدیه‌ی او ذبح عظیم فدیه داد. 
این نوع و نوع قبل از آن معتزله و رافضه آن را نفهمیده‌اند و گمان نموده که حسن و قبح بودن چیزی آن نیست مگر اینکه از اول بدون امر شارع به آن متصف باشد، و اشعريه ادعا نموده‌اند که تمام شریعت امتحان است و افعال قبل از شرع دارای صفت [خود] نبوده‌اند و با شرع دارای [این] صفت نگردیده‌اند، اما حکما و جمهور اقسام سه‌گانه را اثبات نموده‌اند. و این قول درست و صواب مي باشد. 
پس عبدالحسین در پایان این فقره گفته است: (و اگر سلطان عقل نمی‌بود احتجاج به نقل نمی‌بود، و بلکه اگر عقل نمی‌بود کسی خداوند را عبادت نمی‌کرد و هیچ کدام از مخلوقات خدا را نمی‌شناختند، و تفصیل سخن در این زمینه در آثار علمای اعلام ما یافت می‌شود) و سخن مذکور بیان مذهب و دیدگاه فاسد او در تعظیم عقل است که رافضیان آن را از گمراهان معتزله اخذ نموده‌اند، و اینجا جای تفصیل و رد آن نیست و پاسخ آن را به کسی موکول می‌نمائیم که بیش از هر کسی دیگر با حجت‌های عقلی آشکار بر رد اصحاب این قول پرداخته و او کسی جز شیخ الاسلام ابن تیمیه نیست. که در بزرگترین آثار خود به نام (درء تعارض العقل و النقل) که شاگردش ابن قیم [الجوزیه] یا (موافقه صحیح المنقول لصریح المعقول) در طریق الهجرتین (ص 195) پیرامون کتاب می‌گوید: (کتابی است كه هیچ عالمی به چنین کاری نپرداخته که در یازده جلد با تحقیق دکتر محمد رشاد سالم به چاپ رسیده است و در آن پایه‌های اهل باطل را منهدم و سقف را بر آنان ویران نمود، و پایه‌ها و قواعد اهل سنت و حدیث در آن رفعت و تحکیم بخشیده  شده است – می‌گوید: سپس در فقره‌ی سوم تعدادی از اخبار بی‌اساس را نقل کرده است که در آن گفته شده است كه پیامبر(ص) وفات یافت در حالی که سرش در آغوش علی بود و بیان خواهیم نمود احادیث نقل شده [توسط عبدالحسین] در این زمینه با اخبار صحیح ثابته که پیامبر(ص) وفات یافت و سرش در آغوش عائشه بود در تعارض نیست جز جاهلان و کینه‌توزان کسی قائل به این تعارض نیست. اولین روایت اینکه ابن سعد در (الطبقات، 2/ ق 2/51) از علی روایت نموده که پیامبر(ص) در بیماری مرگ خود فرمود: برادرم را برایم فراخوانید من [علی] نزدش بیامدم، فرمود به من نزدیک شوید به او نزدیک شدم به من تکیه زد و همواره به من تکیه نموده بود و با من صبحت می‌کرد حتی برخی از آب دهان وی به من برخورد می‌نمود. 
می‌گویم: این از دلایل تکراری این جاهل است زیرا در مراجعه (34) به آن احتجاج نموده، و ما بر دروغین و جعلی بودن آن در (ج 1/406-407) بر رد و پاسخ آن پرداختیم و موسوی به شرح صاحب (الکنز) بر حدیث مذکور و ضعیف دانستن آن پرداخته و با این وجود در حاشیه آن نیز به آن اشاره نموده است.
و سپس می‌گوید: ابونعیم در (الحلیه) و ابواحمد فرضی و بسیاری از اصحاب سنن از علی روایت نموده‌اند که گفت: که رسول خدا(ص) - در آن هنگام – هزار باب [دانش] را به من فراداد و هر باب هم به هزار باب دیگر راه می‌یافت) و در حاشیه (9/260) آن را به کنز العمال نسبت داده است.