اشد از جمله نزد امام احمد، (1/445-389) و حاکم، (3/388) از ابن مسعود(رض) روایت شده است. 
و قول عائشه (که من در مورد علی چیزی نمی‌گویم) صحیح نیست بلکه ضعیف و مردود است، و این روایت از عائشه با روایت ترمذی، (4/345) و ابن ماجه، (148) و حاکم، (3/388) روایت شده است و حال در آن قول عائشه درباره‌ی علی وجود ندارد. 
و بعد از تبیین موضع‌گیری عائشه رضی الله عنها [با علی(رض)] سخن عبدالحسین و افترای سفیهانه و بی‌محتوای او برملا می‌گردد. 
و اما آنچه علی را به آن ستوده که (او برادر محبوب پیامبر(ص) است تا آخر سخن) در مورد آن قبلاً سخن گفته‌ایم، و جز تعریف آن به محبت خدا و رسول(ص) معنایی دیگر برای آن روا نیست و مکانت و جایگاه علی در قلب پیامبر(ص) جای انکار نیست و عائشه هم آن را انکار نکرده است و عائشه هم نزد خدا و رسول(ص) دارای جایگاهی برتر از علی و امثال اوست و این مقام مستلزم نکوهش و یا کاهش مقام و منزلت سایر صحابیان نیست و خداوند دفاع و حمایتی که از عائشه نموده است از هیچ کدام از افراد غیر انبیای خویش ننموده است و عائشه همان شخصیتی است که چون از پیامبر(ص) درباره‌ی وی جویا شدند او را به محبوب‌ترین مردم نزد خویش ستود و او همان کسی است که پیامبر(ص) درباره‌ی او سخن گفتن را از دختر خویش فاطمه و همسرانش ام سلمه و زینب و دیگران نپذیرفت و او همان کسی است که او را مایه‌ی برکت بر امت محمد(ص) قرار داده است و صحابه به این امر اقرار نموده‌اند که می‌توان به صفحه‌های 119-112 مراجعه کرد. 
حیرت و سرگردانی عبدالحسین در سخن عائشه که می‌گوید: (پیامبر به سینه‌ی من تکیه زده بود) همچون حیرت احمقان در سخن خردمندان است، و معنای سخن او رضی‌الله عنها این است که وصیت هنگام مرگ انجام نگرفته بلکه در، (ص 95-96) ذکر کردیم که صحبت ما درباره‌ی انکار و وصیت موهوم شیعه بر دو بخش است. 
نخست: وصیت مزعوم آنان در طول حیات پیامبر(ص) که بطلان همه‌ی احادیث مورد احتجاج آنان با پاسخ بر آنها را بیان کردیم و کسی از صحابه و تابعین در زمان صحابه ادعای آن را ننموده است، بلکه این گمان ابتدا این طور سر برآورد که گفتند پیامبر(ص) هنگام مرگ به علی وصیت کرده است، و این همان نوع دوم از نصوص وصیت مزعوم است و این همان وصیتی است که عائشه با حجت آشکار خویش به ابطال آن می‌پردازد، و از ابن عباس هم با روایت امام احمد، (1/357) از ارقم بن شراحیل روایت گردیده که گفته است: همراه ابن عباس از مدینه به شام در سفر بودم از وی پرسیدم: آیا پیامبر وصیت نموده است؟ به ذکر مفهوم [واقعی] وصیت یعنی امامت نماز از جانب ابوبکر صدیق(رض) با توصیه‌ی پیامبر(ص) پرداخت و گفت: پیامبر(ص) نماز را به قضا [و تأخیر] نینداخته است اینکه بیماری بر وی گران شد و به آرامی از خانه بیرون رفت و پاهایش به سختی بر زمین راه می‌رفت و جان به جان آفرین تسلیم کرد و وصیت نکرد) و این سخن از ابن عباس به ثبوت رسیده باشد یا به ثبوت نرسیده باشد در میان صحابه در نفی وصیت مزعوم با گفتار عائشه رضی‌الله عنها - مخالفتی نخواهید یافت اما استدلال [عبدالحسین و امثال او] با: [كُتِبَ عَلَيْكُمْ إِذَا حَضَرَ أَحَدَكُمُ المَوْتُ إِنْ تَرَكَ خَيْرًا الوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ بِالمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى المُتَّقِينَ] {البقرة:181}  و یا با روایت (ما حق امریء مسلم له شیء یوصی فیه ان یبیت لیلتین إلا و وصیته مکتوبة عنده) بر اثبات وصیت مزعوم از بی‌اساس‌ترین استدلال‌هاست و چیزی همانند خانه‌ی عنکبوت است، زیرا آیه و روایت مذکور را نمی‌توان بر همه‌ی ما ترکه‌ی مرده از قبیل ثروت، کالا، علم و دیانت تعمیم داد زیرا اگر چنین معنای دربرداشته باشد اینکه می‌فرماید (إِنْ تَرَكَ خَيْرًا) بی‌مفهوم می‌ماند، و هر فرد در دنیا ما ترکه‌ی خود را بر اساس این سخن به جایی می‌گذاشت و شرط مذکور [در آیه] لغو و زاید به شمار می‌آمد و کلام خداوند از این امر مبراست، پس با این توضیح گفتار خداوند (إِنْ تَرَكَ خَيْرًا) در آیه و نیز سخن پیامبر(ص) (و له شیء یوصی فیه) در روایت، مربوط به وصیت مخصوص است و با توجه به قرینه‌ی خطاب عام [در آیه و حدیث مذکور] نمی‌توان آن را جز بر چیزی نزد همه‌ی مردم یافت شود برای چیز دیگر به کار برد، و نزد برخی هم با توجه به قرینه‌ی شرط مذکور در آیه چیزی جز [وصیت به] ثروت نیست و آیه و حدیث مذکور و امثال آنها خاص وصیت به مال می‌باشند. 
و صورت دوم: اینکه عمل عبدالحسین [در استدلال به آیه‌ی مذکور] قطع و قیچی کردن ناروا و زشت است زیرا آیه مذکور با [...الوَصِيَّةُ لِلْوَالِدَيْنِ وَالأَقْرَبِينَ بِالمَعْرُوفِ حَقًّا عَلَى المُتَّقِينَ] {البقرة:181}) خاتمه می‌یابد، و جز نابخردان و جاهلان آیا کسی آن را غیر از مال و ثروت به شمار می‌آورد؟ و استدلال عبدالحسین در این مورد همچون سایر احتجاج‌های سابق او چون برتر بودن آل بیت [بر دیگران] با آیه‌ی غنایم است؛ که خداوند فرموده:[وَاعْلَمُوا أَنَّمَا غَنِمْتُمْ مِنْ شَيْءٍ فَأَنَّ للهِ خُمُسَهُ وَلِلرَّسُولِ وَلِذِي القُرْبَى] {الأنفال:41} و دنباله‌ی آیه را قیچی نموده است، به مراجعه (12) و پاسخ ما بر آن در (ج، 2321-233) نگریسته شود. 
صورت سوم: از سلف [صالح] به ثبوت رسیده است که تفسیرشان از کلمه‌ی «خیر» در آیه‌ی مذکور مال و دارایی است، و ابن کثیر (1/212) از ابن عباس از مجاهد، عطاء، سعیدبن جبیر، ابی‌عالیه، عطیئه، ضحاک، سدی، ربیع بن أنس، مقاتل بن حیان، قتاده و دیگران نقل است [که منظور از «خیر» مال و دارایی است] برخی گفته‌اند منظور از آن مال فراوان است و برخی هم گفته اند مال اندک است، و مهم اینکه با هم اتفاق دارند که منظور از آن [تنها] مال و دارایی است و اما حماقت این رافضیان را ببینید که این آیه و حدیث مذکور در واقع از جمله‌ی دلایلی بر علیه خودشان در بزرگترین مسأله‌ای است که با اهل سنت مخالفت ورزیده‌اند که همان مسأله‌ی ارث فاطمه و قضیه‌ی فدک است زیرا از دو حال خارج نیست، یا اینکه پیامبر(ص) بعد از خود مالی به جای گذاشت یا خیر چیزی از وی به جای نماند، پس اگر – ما ترکه‌ای از پیامبر (ص) باقی نمانده باشد مطالبه‌ی فاطمه از ارث باطل می‌گردد، و قضاوت ابوبکر [در این باره]، و یا سخن عائشه: (پیامبر(ص) بعد از خود، دینار و درهم و گوسفند و بزی به جای نگذاشت و به چیزی وصیت نکرد، صحیح و درست می‌باشد، و اگر پیامبر(ص) ثروت و مالی هم به ارث گذاشته باشد عدم وصیت به آن بیانگر آن است – زیرا دلیلی بر آن یافت نمی‌شود – که آنچه پیامبر(ص) بعد از خود به جای گذاشته است مال و ثروتی بوده که سزاوار ارث نبوده است، و دَین پیامبر(ص) از آن بیرون آمده و باقیمانده‌ی آن صدقه می‌باشد، و با این توضیح قضاوت ابوبکر(رض) و سخن عائشه که پیامبر(ص) بعد از خود چیزی به جای نگذاشت که ارث قابل توصیه‌ای باشد و تنها برای ادای دین و امانات بود صحیح خواهد بود. و این شیوه جواب در برابر عبدالحسین تنها بر مبنای اصول آنان و دلایلی است که عبد