ه تمام مواد آنهم بطوري كه، از لحاظ علم قانون گذاري، لازمة قانون است تنظيم گرديده‌است يعني: عيش، فراواني، عيش امنيت و مساوات كه اركان سعادت عمومي بشر را تشكيل مي‌دهند در وضع هر يك از آنها كاملا رعايت گرديده(27) بديهي است با توجه باين قسمت ضمناً طرز قانون گذاري را نيز بما مي‌آموزد!

و ثانياً براي ترويج و توسعة (علم) از علما تجليل شاياني مي‌كند و مقامي بس ارجمند براي آنان قائل مي‌گردد و علم را نيز فوق العاده مورد اهميت قرار مي‌دهد، قرآن جائي كه در مقام ستايش خدا و ملائكه‌است (اهل علم) را در عداد آنان مورد تمجيد قرار مي‌دهد ﴿شَهِدَ اللهُ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ وَالمَلَائِكَةُ وَأُولُو الْعِلْمِ قَائِمًا بِالْقِسْطِ لَا إِلَهَ إِلَّا هُوَ الْعَزِيزُ الحَكِيمُ. إِنَّ الدِّينَ عِنْدَ اللهَ الْإِسْلَامُ.. ﴾ [آل عمران: 18-19](28) آيا تجليلي فوق اين مي‌توان تصور كرد!  در قرآن صريحاً بدانشمندان وعدة مقامات شامخه و درجات رفيعه مي‌دهد! ﴿يَرْفَعِ اللهُ الَّذِينَ آَمَنُوا مِنْكُمْ وَالَّذِينَ أُوتُوا الْعِلْمَ دَرَجَاتٍ..﴾ [المجادلة:11] قرآن در اينجا ﴿ وَقُل رَّبِّ زِدْنِي عِلْمًا﴾ [طـه:114] بحضرت ختمي مرتبت: همان مرد حقيقت بيني كه لوح نقش با افكار محدود بشري به هيچ وجه آلوده نشده و با يك روح پاك و بي آلايش متوجه صفحه پهناور گيتي شده و بالاخره دانستي‌ها را و آنچه كه درخور مقامش بوده، دريافته بود، امر مي‌كند كه از خدا ازدياد علم را خواستار شود! آيا اين حكايت از كمال عظمت و اهميت علم نمي‌كند؟

خواننده محترم البته متوجه هستند، پيغمبري كه مهبط وحي و كانون دانش بوده وقتي كه مورد چنين امر الزامي واقع بشود، البته ما بمراتبي سزاوارتريم از اينكه مشمول چنين خطابي بوده باشيم از اينرو اين فرمان خدائي در نهايت شدت متوجه بما شده و اكيداً ما را ملزم مي‌كند كه بايد در توسعه علم كمال جديت و مجاهدت را بكار ببريم، بايد همه معارف‌خواه و دانش‌پرور بوده باشيم، بايد همه با خاطري پُر از مسرت در نهايت ثبات و پايداري لواي علم را بر دوش گرفته همواره مروج علم و حامي معارف باشيم چرا چنين نباشيم؟! و حال آنكه ما مسلمان و امت وسط هستيم، مائيم كه عهده‌دار اصلاح و تربيت ساير طبقات بشر مي‌باشيم!

قرآن ما را از پيروي هر آنچه كه غير معلوم است – از عقايد، كردار و گفتار- اكيداً منع مي‌كند ﴿وَلَا تَقْفُ مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ..﴾ [الإسراء:36](29).

قرآن كفار را براي اينكه بيعلم و در عين حال پيرو گمان بوده اند، جداً مذمت مي‌كند: ﴿وَمَا لَـهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِن يَتَّبِعُونَ إِلَّا الظَّنَّ وَإِنَّ الظَّنَّ لَا يُغْنِي مِنَ الحَقِّ شَيْئًا﴾ [النجم: 28](30)، ﴿..مَا لَـهُم بِهِ مِنْ عِلْمٍ إِلاَّ اتِّبَاعَ الظَّنِّ ...﴾ [النساء: 157]، ﴿وَمَا يَتَّبِعُ أَكْثَرُهُمْ إِلاَّ ظَنًّا إَنَّ الظَّنَّ لاَ يُغْنِي مِنَ الحَقِّ شَيْئًا ...﴾ [يونس:36].

قرآن حكمت را وسيلة رسيدن بهر گونه كمال مطلوب و سرچشمة فضائل، خلاصه آن را منشأ خير كثير مي‌داند ﴿يُؤتِي الْحِكْمَةَ مَن يَشَاء وَمَن يُؤْتَ الْحِكْمَةَ فَقَدْ أُوتِيَ خَيْرًا كَثِيرًا وَمَا يَذَّكَّرُ إِلاَّ أُوْلُواْ الأَلْبَابِ﴾ [البقرة:269](31)

در قرآن مقررات اسلام يا چيز هائي را كه بحضرت ختمي مرتبت وحي مي‌شد، بعنوان حكمت معرفي مي‌كند، ﴿ذَلِكَ مِمَّا أَوْحَى إِلَيْكَ رَبُّكَ مِنَ الْحِكْمَةِ ..﴾ [الإسراء:39](32) و خود قرآن نيز قرين با حكمت قرار داده مي‌شود؛ ﴿... وَأَنزَلَ اللهُ عَلَيْكَ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ وَعَلَّمَكَ مَا لَمْ تَكُنْ تَعْلَمُ... ﴾ [النساء:113](33)، ﴿هُوَ الَّذِي بَعَثَ فِي الْأُمِّيِّينَ رَسُولًا مِّنْهُمْ يَتْلُو عَلَيْهِمْ آيَاتِهِ وَيُزَكِّيهِمْ وَيُعَلِّمُهُمُ الْكِتَابَ وَالْحِكْمَةَ ...﴾ [الجمعة:2](34).

قرآن حكمت را اولين وسيله دعوت و تبليغ قرار مي‌دهد: ﴿ادْعُ إِلِى سَبِيلِ رَبِّكَ بِالْحِكْمَةِ وَالمَوْعِظَةِ الحَسَنَةِ.... ﴾ [النحل:125](35).

اسلام در تعظيم شأن (علم) بجائي مي‌رسد كه در موقع تحريم شرك بخدا – شركي كه الغاي آن در طليعة آمالش قرار گرفته و اولين مقصد وي مي‌باشد- رعايت مقام (علم) را نموده صريحاً آن را مقيد به نداشتن علم مي‌كند ﴿وَوَصَّيْنَا الْإِنْسَانَ بِوَالِدَيْهِ حُسْنًا وَإِنْ جَاهَدَاكَ لِتُشْرِكَ بِي مَا لَيْسَ لَكَ بِهِ عِلْمٌ فَلَا تُطِعْهُمَا.. ﴾ [العنكبوت:8] در اينجا خداوند به انسان توصيه مي‌كند كه نسبت به پدر و مادر خود از هيچ گونه نيكي دريغ نكند و همواره اوامرشان را پيروي بكند، مگر در جائي كه ملزم بكنند او را باين كه بدون (علم) و من غير دليل چيزي را شريك خدا قرار دهد، در اينجا ديگر نبايد از آنان فرمان برداري بكند.

چنانكه در جاي ديگر نيز نهي از آن را مقيد به نداشتن (برهان) مي‌كند: ﴿قُلْ إِنَّمَا حَرَّمَ رَبِّيَ الْفَوَاحِشَ مَا ظَهَرَ مِنْهَا وَمَا بَطَنَ وَالإِثْمَ وَالْبَغْيَ بِغَيْرِ الحَقِّ وَأَن تُشْرِكُواْ بالله مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ سُلْطَانًا وَأَن تَقُولُواْ عَلَى الله مَا لاَ تَعْلَمُونَ ﴾ [الأعراف:33] در اين آيه بطوري كه ملاحظه مي‌شود بحضرت ختمي مرتبت دستور داده مي‌شود كه بمشركين بگويد؛ پروردگار من حرام كرد اينكه چيزي را بدون (برهان) شر يك خدا قرار بدهيد! در واقع مي‌خواهد بگويد از شرك بخدا و بت پرستي در صورتي ممنوع هستيد كه بر طبق آن برهان نداشته باشيد!

 خوانندة محترم! به بينيد اسلام تاچه اندازه نسبت به (علم) و (برهان) عنايت دارد، مسئلة شرك با اينكه در واقع و بنظرش بديهي البطلان است و بهيچ وجه قابليت آنرا ندارد كه مقرون بعلم و برهان بوده باشد، نهي و منع از چنين چيزي را در اين دو آيه مقيد بنداشتن علم و برهان مي‌كند!

باري اين آيات گذشته از اينكه بر اهميت و كمال عظمت (علم و برهان) اشعار دارد، مي‌خواهد بما بفهماند: كه منشاء ايمان و اعتقاد بايد علم و برهان بوده باشد! و بدون راهنمائي اين دو راهنماي نيرومند نبايد چيزي را در اعماق قلب خود وارد كنيم، نبايد كوركورانه خلوت دل را گذرگاه هر چيزي قرار دهم. چنانكه در ضمن بيان محاجه حضرت ابراهيم با قومش، بزبان آن حضرت كساني را كه بدون (برهان) براي خدا شريك قائل شده بودند؛ جدا مذمت مي‌كند: ﴿وَكَيْفَ أَخَافُ مَا أَشْرَكْتُمْ وَلاَ تَخَافُونَ أَنَّكُمْ أَشْرَكْتُم بالله مَا لَمْ يُنَزِّلْ بِهِ عَلَيْكُمْ سُلْطَانًا فَأَيُّ الْفَرِيقَيْنِ أَحَقُّ بِالأَمْنِ إِن كُنتُمْ تَعْلَمُونَ﴾ [81:الأنعام](36) و در جاي ديگر نيز كه در مقام تهديد مشركين است، وعيد بر شرك را مقيد بنداشتن (برهان) مي‌نمايد! ﴿وَمَن يَدْعُ مَعَ الله إِلهاً آخَرَ لَا بُرْهَانَ لَهُ بِهِ فَإِنَّمَا حِسَابُهُ عِندَ رَبِّهِ إِنَّهُ لَا يُفْلِحُ الْكَافِرُونَ ﴾ [المؤمنون:117] با اينكه مي‌داند كه كفار بر طبق مقالة خود برها