 اين نوشتار دائرةالمعارف، بوي آن مي‌آيد كه در پي تعريف و تمجيد از طليحه مي‌باشد و با تكيه بر توانايي شعرسرايي و سخنوري وي به عنوان دو هنر باارزش درميان اعراب آن روز مي‌كوشد تا طليحه را شخصيتي بنام و سرآمد معرفي نمايد كه البته چنين شيوه‌اي، از اين دانشنامه بعيد نيست؛ چراكه با اندك توجهي در آن مي‌توان دريافت كه اين دانشنامه، اسلوب و روش خاصي در جهت خرده‌گيري بر اسلام دارد….
رسول‌خدا(ص) پيش از آن‌كه غايله‌ي طليحه را از بين ببرند، وفات نمودند. ابوبكر صديق(رض) به خلافت رسيد و پس از بستن درفش‌ها و پرچم‌هاي جنگي و تعيين فرماندهان، لشكري را به فرماندهي خالد بن وليد(رض) براي سركوبي طليحه اعزام نمود. امام احمد رحمه الله روايت كرده است: …زماني كه ابوبكر صديق(رض) درفش خالد(رض) را براي جنگ با مرتدها بست، گفت: من از رسول‌خدا(ص) شنيدم كه فرمودند: (نِعْمَ عبداللّه و أخو العشيرة خالد بن وليد، سيف مِن سيوف اللّه سلّه اللّه علي الكفار و المنافقين) يعني: «خالد بن وليد، چه بنده‌ي نيكي براي خدا و چه آدم خوبی است. او، شمشيري از شمشيرهاي خدا است كه خداوند متعال، آن را بر ضد كفار و منافقان از نيام بيرون كشيده است.» (7) هنگام حركت خالد(رض) از ذي‌قصه به سوي مقصدش، ابوبكر صديق(رض) ضمن خداحافظي با او، براي ايجاد ترس و دلهره درميان اعراب، چنان وانمود كرد كه آهنگ خيبر دارد و به او خواهد پيوست. ابوبكر صديق(رض) به خالد(رض) دستور داد تا ابتدا به سراغ طليحه برود و سپس به سوي بني‌تميم روان شود. طليحه در ميان بني‌اسد و غطفان بود و بني‌عبس و ذبيان نيز به آنان پيوستند. وي، كساني را به پيش جديله و غوث كه دو طايفه از طي‌ بودند، فرستاد و از آن‌ها خواست تا به او بپيوندند. آنان دعوت طليحه را پذيرفتند و عده‌اي از اين دو طايفه، شتابان به طليحه پيوستند. ابوبكر صديق(رض) پيش از آن‌كه خالد(رض) را اعزام كند، به عدي بن حاتم طائي(رض) فرمود: «سريع خودت را به قبيله‌ات برسان و آنان را از پيوستن به طليحه برحذر دار ‌كه پيوستن به طليحه، سبب نابودي و هلاكتشان خواهد بود.» عدي(رض) به سراغ قبيله‌اش (طي) رفت و از آنان خواست تا با ابوبكر صديق(رض) بيعت كنند(8) و دوباره به دين خدا بازگردند. اما آنان از پذيرش بيعت با ابوبكر صديق(رض) امتناع كردند. عدي(رض) آنان را از فرارسيدن لشكريان ابوبكر(رض) و فرجام بدِ راهي كه در پيش گرفته بودند، به قدري ترسانيد كه نرم شدند. خالد(رض) از راه رسيد و ثابت بن قيس بن شماس(رض) زيردست خالد(رض) و فرمانده‌ي آن دسته از انصار بود كه در لشكر خالد(رض) بودند. خالد(رض) عكاشه بن محصن و ثابت بن اقرم را به عنوان پيش‌رو و جلودار لشكر فرستاد. طليحه و برادرش، سلمه به همراه عده‌اي براي بررسي اوضاع و احوال بيرون آمده بودند كه عكاشه و ثابت را ديدند و با آن‌ها درگير شدند. عكاشه، حبال بن طليحه را كشت؛ طليحه بر عكاشه حمله‌ور شد و او را از پاي درآورد. سلمه نيز ثابت بن اقرم را كشت. خالد بن وليد(رض) و سپاهيانش رسيدند و ديدند كه عكاشه و ثابت شهيد شده‌اند. اين موضوع بر مسلمانان سخت و سنگين تمام شد. هنگامي كه خالد(رض) آهنگ بني‌طي را كرد، عدي بن حاتم(رض) پيش خالد(رض) رفت و گفت: «به من سه روز مهلت بده. آنان از من خواسته‌اند كه دست نگه‌داريم تا خويشاوندانشان را كه قبلاً به طليحه پيوسته‌اند، فرابخوانند و آنان را برگردانند؛ آن‌ها، از اين مي‌ترسند كه چون به تو بپيودند، طليحه خويشاوندانشان را در اردوگاهش بكشد. بنابراين دست نگه‌دار كه اين، بهتر از آن است كه در سركوبي و كشتنشان شتاب كني و آنان را به دوزخ افكني.» عدي(رض) پس از گذشت سه روز به همراه پانصد تن از افرادي كه به حق بازگشته بودند، به خالد ملحق شد و لشكر اسلام افزايش يافت. خالد(رض) به قصد طايفه‌ي بني‌جديله حركت كرد. عدي(رض) گفت: «به من مهلت بده تا پيش آن‌ها بروم؛ شايد خداي متعال،آنان را نيز همانند طايفه‌ي غوث نجات دهد.»(9)  عدي(رض) به نزد طايفه‌ي غوث رفت و آن‌قدر با آنان گفتگو كرد كه دعوتش را پذيرفتند. عدي(رض) خبر مسلمان شدن غوث را براي خالد(رض) آورد و هزار سوار از ايشان به لشكر اسلام پيوستند. عدي(رض) بهترين و خجسته‌ترين كسي بود كه در قبيله‌ي طي زاده شد و براي آنان مايه‌ي خير و نيكي بود(10). 
-----------------------------------------------------------------------------------------------
1) سوره‌ي حجرات- آيه‌ي17: «آنان، بر تو منت مي‌گذارند كه مسلمان شده‌اند! بگو: با مسلمان شدن خود، بر من منت مگذاريد؛ بلكه خدا، بر شما منت مي‌گذارد كه شما را به سوي ايمان آوردن، رهنمود گرديده است، اگر (در ادعاي ايمان) راست و درست هستيد.»
2) أسد الغابة (3/95)
3) حروب الردة، ص79
4) البداية و النهاية (6/323)
5) أسد الغابة (3/95)
6) دائرة المعارف الإسلامية زير كلمه‌ي طليحه
7) مسند أحمد‌ (1/173)؛ شيخ احمد شاكر، سند اين حديث را صحيح دانسته است.
8) ترتيب و تهذيب كتاب البداية و النهاية، خلافة أبي‌بكر، از دكتر محمد بن صامل سلمي، ص101
9) البداية و النهاية، ترتيب و تهذيب محمد سلمي، ص102
10) البداية و النهاية (6/322)خالد(رض) لشكرش را در (اجأ) و (سلمي) براي نبرد، بسيج كرد و در (بزاخه) با طليحه و همراهانش برخورد نمود. بسياري از طوايف و قبايل عرب بي‌طرف ماندند تا ببينند نتيجه‌ي جنگ چه مي‌شود. طليحه، خود را در عبا پيچيده بود و به گمان باطلش براي مردم پيش‌گويي مي‌كرد و از وحيي سخن مي‌گفت كه مدعي آن بود. عيينه بن حصن به همراه هفتصد نفر از بني‌فزاره در لشكر طليحه بود و به شدت مي‌جنگيد و هر از چند گاهي كه جنگ شدت مي‌يافت، پيش طليحه مي‌رفت و مي‌پرسيد: «آيا جبرئيل به نزدت آمد؟» و چون با پاسخ منفي طليحه روبرو مي‌شد، بازمي‌گشت و به جنگش ادامه مي‌داد. بار ديگر كه جنگ شديد شد، به نزد طليحه رفت و گفت: «هنوز جبرئيل پيشت نيامده است؟» طليحه پاسخ منفي داد و چون عيينه براي سومين بار نزد طليحه رفت و همان پرسش را تكرار كرد، طليحه از نزول جبرئيل به او خبر داد. عيينه پرسيد: «جبرئيل به تو چه گفت؟» طليحه‌ي دروغ‌گو چنين پاسخ داد كه جبرئيل به من گفت: «تو را آسياسنگي چون اوست و خبري كه آن را از ياد نمي‌بري!» عيينه با شنيدن ياوه‌گويي‌هاي طليحه برآشفت و گفت: «اي بني‌فزاره! برگرديد كه اين مرد، دروغ‌گو است.» مردم، از اطراف طليحه پراكنده شدند و گريختند. با فرارسيدن مسلمانان، طليحه نيز بر اسب سوار شد و همسرش نوّار را بر شتري نشاند و به سوي شام فرار كرد و بدين‌سان، عده‌اي از پيروانش كشته شدند و ديگران پراكنده گشتند و گريختند(1). 
خالد(رض) در نامه‌اي خبر شكست طليحه را به ابوبكر صديق(رض) گزارش داد. ابوبكر صديق(رض) در جواب خالد(رض) چنين نوشت: «خداوند، علاوه بر نعمتي كه به تو ارزاني داشته، به تو خير بيش‌تري عنايت كند. در كار خود تقواي الهي پيشه كن و بدان كه رحمت و نصرت خدا، با پرهيزكاران و نيكوكاران است. در مسؤوليتت كوشا باش و سستي نكن. بر هر كس كه از دشمنان خدا دست يافتي، او را بك