)در حالي كه شمشير از نيام بيرون كشيده بود، بالاي سر ايشان ايستاد و به هر كافري كه قصد حمله به پيامبر(ص) را مي نمود، حمله‌ور مي‌شد. پس ابوبكر(رض) شجاع‌ترين مردم است.»(5) 
4ـ حضور ابوبكر در كنار رسول‌خدا(ص)، هنگام نزول بشارت نصرت و پيروزي اهل بدر
پس از آن‌كه اسباب ومقدمات جنگ فراهم شد، رسول‌خدا(ص) دست به دعا برداشتند و از خدا پيروزي و نصرتي را طلبيدند كه پيش از آن وعده داده بود؛ ايشان چنين دعا فرمودند: (اللهمَّ أنْجزْ لي مَا وَعَدتَنِي، اللهمَّ إنْ تهْلك هَذِهِ الْعصَابة مِنْ أهلِ الإسْلامِ فَلاَ تُعْبَد في الأرْضِ أبَدًا) «خدايا! آن چه را به من وعده فرمودي به انجام رسان؛ خداوندا! اگر همين گروه اندك از مسلمانان نابود شوند، پس از اين هرگز در زمين پرستش نخواهي شد.» رسول‌خدا(ص) آن چنان دعا مي‌كردند و خدا را به نصرت مي‌طلبيدند كه رداي ايشان افتاد. ابوبكر(رض) آن را بر شانه‌هاي پيامبر(ص) گذاشت و گفت: «اي رسول‌خدا! ديگر بس است كه قطعاً خداوند، آن‌چه را به شما وعده فرموده، عملي مي‌سازد(6) . خداي متعال، همان دم آيه فرو فرستاد كه: (إِذْ تَسْتَغِيثُونَ رَبَّکُمْ فَاسْتَجَابَ لَکُمْ)(7) 
در روايت ابن‌عباس(رض) چنين آمده است كه رسول‌خدا، روز بدر دعا كردند: «بارخدايا! از تو مي‌خواهم كه وعده و پيمانت را به انجام برساني؛ خداوندا! اگر چنين بخواهي كه اين جمع اندك از مسلمانان نابود شوند، دیگر پرستش نخواهي شد.» ابوبكر(رض) دست رسول‌خدا(ص) را گرفت وگفت: «خداوند، شما را كفايت مي‌كند.»
رسول‌خدا(ص) در حالي از سايه‌بان بيرون شدند كه اين آيه بر زبانشان جاري بود:(سَيُهْزَمُ الْجَمْعُ وَيُوَلُّونَ الدُّبُرَ)(8) رسول‌خدا(ص) مدتي را با التهاب و نگراني در سايه‌بان به‌سر بردند و سپس برخاستند و فرمودند: «اي ابوبكر! تو را بشارت باد كه نصرت الهي براي تو فرا رسيد؛ اين جبرئيل(ع) است كه افسار اسبش را گرفته واو را چنان براي نصرت مسلمانان مي‌تازاند كه گرد و غبار به هوا برخاسته است.» سپس رسول‌خدا(ص) به نزد مسلمانان رفتند وآنان را به جنگ و جهاد برانگيختند(9). 
ابوبكر صديق(رض) از اين ماجرا، اين درس بزرگ را فرا گرفت كه براي نزول نصرت وياري الهي به خلوت و تنهايي خويش فرو رود وبا تمام وجود خدايش را فراخواند و با صدق و اخلاص پيشاني به پيشگاه پروردگارش بسايد و دو زانو به آستان كبرياي الهي بنشيند و عرض نياز نمايد. اين صحنه در حافظه، قلب و درون ابوبكر(رض) ماندگار شد تا در چنان لحظاتي و در چنان موقعيت‌هايي به آقايش محمد مصطفي(ص) اقتدا كند. بدون ترديد در فرياد‌خواهي رسول خدا(ص) به پيشگاه پروردگار متعال، آموزه‌اي بس بزرگ براي حاكمان، زمام‌داران و مسؤولان وتمام كساني كه مي‌خواهند از پيامبر(ص) و صحابه‌ي بزرگوارش الگو بردارند، وجود دارد.
زماني كه تابش خورشيد شدت گرفت و گرد و غبار ميدان نبرد به فضا برخاست وچكاچك شمشيرها بلند شد، رسول‌خدا(ص) مردم را به جنگي شجاعانه فراخواندند؛ مجاهدان با ياد و ذكر خدا روياروي كافران ايستادند؛ خود پيامبر اكرم(ص) نيز گام در ميدان نبرد نهادند و مبارزه‌ي سخت و سنگيني نمودند. ابوبكر صديق(رض) نيز در كنار رسول‌خدا(ص) بود(10)  واز خود شجاعت بي‌نظيري به نمايش گذاشت. صديق اكبر(رض) آن‌چنان براي مبارزه با كفار آماده بود كه تنها به سرفرازي اسلام مي‌انديشيد و راضي بود براي اين منظور با فرزندش نيز بجنگد؛ عبدالرحمن پسر ابوبكر رضي الله عنهما در جنگ بدر در جرگه و لشكر مشركان قرار داشت و از جنگاورترين مردان قريش بود و در تيراندازي سرامد و مشهور. عبدالرحمن(رض) پس از آن‌كه مسلمان شد، به پدرش ابوبكر(رض) گفت: «در جنگ بدر شما در مقابل من قرار گرفتيد و در تيررس من بوديد، اما من جاي ديگري رفتم و شما را نكشتم.» ابوبكر فرمود: «اگر تو درتيررس من قرار مي‌گرفتي، حتماً تو را هدف قرار مي‌دادم.»(11) 
5 ـ موضع ابوبكر(رض) در قبال اسيران بدر
ابن‌عباس(رض) مي‌گويد: زماني كه عده‌اي از كافران، در جنگ بدر اسير شدند، رسول‌خدا(ص) به ابوبكر و عمر فرمودند: (ما ترون في هؤلاء الأساري؟) يعني:«نظر شما درباره‌ي اين اسيران چيست؟ » ابوبكر(رض) گفت: «اي پيامبر خدا! اين‌ها، با مسلمان‌ها خويشاوند و پسرعمو هستند؛ بنابراين پيشنهاد من اين است كه از آنان فديه بگيريم و با آن، توان خود را در مقابل كفار بالا ببريم؛ علاوه بر اين شايد خدا خواست كه اين‌ها نيز مسلمان شوند.» رسول‌خدا(ص) فرمودند: «عمر! نظر تو چيست؟ » عمر(رض) گفت: «نه اي رسول‌خدا، به خدا سوگند كه با ابوبكر(رض) در اين‌باره موافق نيستم؛ بلكه پيشنهاد مي‌كنم به ما اجازه دهيد تا گردن‌هايشان را بزنيم؛ به علي(رض) اجازه دهيد تا گردن عقيل را بزند؛ به من اجازه دهيد تا گردن نزديكان خود را بزنم؛ چرا كه هر يك از اين‌ها رهبران و لشكريان كفر هستند.» رسول اكرم(ص) نظر ابوبكر(رض) را پذيرفتند. روز بعد رسول‌خدا(ص) و ابوبكر(رض) را ديدم كه نشسته‌اند و مي‌گريند؛ علت را جويا شدم و گفتم: اي رسول‌خدا! چرا شما و يارِتان گريه مي‌كنيد؟ به من بگوييد تا اگر بتوانم با شما همدردي كنم و بگريم و اگر نتوانستم براي ابراز همدردي با شما به خود ظاهر گريستن بگيرم. رسول‌خدا(ص) فرمودند: «به خاطر پيشنهادي كه دوستانت به من كردند تا از اسيران فديه بگيرم، عذاب خداوند، نزديك‌تر از اين درخت (درختي كه نزديك پيامبر(ص) قرار داشت) برايم نمايان شد». خداوند متعال اين آيات را فرو فرستاد:(مَا کَانَ لِنَبِيٍّ أَن يَکُونَ لَهُ أَسْرَى حَتَّى يُثْخِنَ فِي الأَرْضِ تُرِيدُونَ عَرَضَ الدُّنْيَا وَاللّهُ يُرِيدُ الآخِرَةَ وَاللّهُ عَزِيزٌ حَکِيمٌ(67) لَّوْلاَ کِتَابٌ مِّنَ اللّهِ سَبَقَ لَمَسَّکُمْ فِيمَا أَخَذْتُمْ عَذَابٌ عَظِيمٌ(68) فَکُلُواْ مِمَّا غَنِمْتُمْ حَلاَلاً طَيِّبًا وَاتَّقُواْ اللّهَ إِنَّ اللّهَ غَفُورٌ رَّحِيمٌ(69)) (انفال:67-69)
يعني: «هيچ پيغمبري حق ندارد كه اسيران جنگي داشته باشد مگر آن‌كه خوب دشمن را ضعيف گرداند و بر او غالب آيد. شما، كالاي ناپايدار دنيا را مي‌خواهيد و خداوند، سراي آخرت (و سعادت هميشگي) را (براي شما) مي‌خواهد و خداوند، عزيز و حكيم است. اگر حكم سابق خدا نبود (كه بدون ابلاغ، امتي را كيفر ندهد،) عذاب بزرگي به شما در مقابل آن‌چه (به عنوان فديه از اسيران) گرفتيد، مي‌رسيد. اكنون از آن‌چه به عنوان فديه گرفته‌ايد، (‌بدون دغدغه) حلال و پاكيزه بخوريد و (هميشه) از خدا بترسيد. بي‌گمان خداوند، بسيار آمرزنده و مهربان است.»
خداوند، پس از نزول اين آيات، استفاده از غنيمت جنگي را براي مسلمانان حلال فرمود(12). 
در روايتي از عبدالله بن مسعود(رض) چنين آمده است: روز بدر رسول‌خدا(ص) به صحابه فرمودند: «‌درباره‌ي اين اسيران چه نظري داريد؟» ابوبكر(رض) گفت: «اي رسول‌خدا! اين‌ها اقوام و خويشان شما هستند؛ پس اين‌ها را بگذاريد و مهلتشان دهيد تا شايد توبه كنند و خداوند، توبه‌شان ر