دگان عبور می‌کرد آنها را به استقامت فرا می‌خواند و به آنها مژده می‌داد، ایشان از کنار خاندان یاسر گذشت، یاسر و پسرش عمار و مادرش بودند، پیامبر به آنها گفت: (مژده دهید ای خانوادة یاسر که جایگاه شما بهشت است)(2) . 
در داستان اسلام ابوذر آمده است که او اسلام آوردنش را در مسجد الحرام اعلام کرد، مشرکین بلند شده و به سوی او رفتند و او را زدند، و فقط عباس بود که نگذاشت بیشتر او را کتک بزنند(3) . 
و از سعید بن زید روایت است که گفت: (سوگند به خدا که وقتی اسلام آوردم پناهگاهم عمر بود و او هنوز مسلمان نشده بود)(4) . 
و از عبدالله بن عمرو روایت است که گفت: (عقبه بن ابی معیط را دیدم که پیش پیامبر(ص) آمد، آن حضرت مشغول نماز بود، عقبه ردایش را دور گردن پیامبر انداخت و فشار داد به طوری که نزدیک بود ایشان را خفه کند، آنگاه ابوبکر آمد و او را از پیامبر دور کرد و گفت:  (أَتَقْتُلُونَ رَجُلًا أَن يَقُولَ رَبِّيَ اللَّهُ وَقَدْ جَاءکُم بِالْبَيِّنَاتِ مِن رَّبِّکُمْ )(غافر: 28). «آیا مردی را می‌کشید که می‌گوید: پروردگار من الله است و حال آن که نشانه‌های روشنی از سوی پروردگارتان برایتان آورده است». 
و بزار اضافه کرده که آنها پیامبر را رها کردند و به ابوبکر روی آوردند(5) . 
به خاطر شدت شکنجه‌هایی که اصحاب با آن مواجه بودند پیامبر (ص) آنها را راهنمایی کرد که به حبشه هجرت کنند، بنابراین بسیاری از اصحاب به سوی حبشه هجرت نمودند، و سرزمین و خانوادة خود را ترک کردند تا دین شان در امان بماند(6) . 
اصحاب دو بار به حبشه هجرت نمودند، در هجرت دوم تعداد مهاجرین بیش از هشتاد مرد و یک زن بود(7) . 
سپس خداوند برای پیامبر(ص) و یارانش چنین نمود که هیئتی از خزرج از مدینه به مکه آمدند تا از اهل مکه علیه اوس کمک بگیرند، آنگاه پیامبر (ص) با آنها دیدار کرد و اسلام را به آنان عرضه نمود، آنها اسلام را پسندیدند و بعد وعده کردند که آن را به قومشان عرضه کنند. رفتند و آن را به قوم خویش عرضه کردند، و بعد از آن در سال آینده دوازده نفر برای ادای حج آمدند و با پیامبر بر اسلام بیعت کردند(8) . 
پس از آن پیامبر(ص) مصعب بن عمیر (رض) را همراه آنان فرستاد تا به آنها دین بیاموزد و پیش نمازشان باشد. 
وقتی مصعب به مدینه رسید با مردم ارتباط برقرار کرد و افراد زیادی به دست او مسلمان شدند، از آنجمله دو سردار قبیلة بنی عبدالاشهل، اسید بن حضیر و سعد بن معاذ به دست او مسلمان شدند، سعد اسلام آورد و وقتی پیش قومش بازگشت سخن گفتن با آنها را اگر ایمان نیاورند حرام قرار داد آنگاه همه مسلمان شدند، و مصعب به آنها دین می‌آموخت و فقط بعضی از قبیله های کوچک اسلام نیاوردند و بعد از غزوة خندق، همه شان مسلمان شدند(9) . 
سپس اسلام در مدینه گسترش یافت، جابر بن عبداللهب می‌گوید: (ما گفتیم تا کی پیامبر را رها کنیم که به کوه‌های مکه طرد ‌شود و احساس خطر ‌کند، آنگاه هفتاد نفر از ما به سوی او رفتند و در موسم حج نزد او آمدند و با او وعده گذاشتیم که در شعب عقبه دیدار کنیم، یکی یکی آن جا رفتیم تا اینکه همه جمع شدیم و گفتیم: ای پیامبر خدا! بر چه چیزی با تو بیعت کنیم؟ فرمود: با من بیعت کنید که در هرحال از من اطاعت کنید و امر به معروف و نهی از منکر نمایید، و با من بیعت کنید که در راه خدا از ملامت کردن هیچ ملامت کننده‌ای نهراسید و مرا یاری کنید و از من دفاع کنید و مرا حفاظت کنید از آنچه خود و زنان و فرزندانتان را از آن حفاظت می‌کنید، و در عوض پاداش شما بهشت است.
آنگاه ما بلند شدیم و با او بیعت کردیم، و اسعد بن زراره – که از همه کوچکتر بود – دست پیامبر را گرفت و گفت: آرام، آرام، ای اهل یثرب! ما سوار بر شتران پیش او نیامده‌ایم مگر اینکه ایمان داشتیم که او پیامبر خداست، و جدا شدن او امروز به سوی ما جدایی از همه عرب است، و برگزیدگان شما کشته خواهند شد، و طعمة نیش شمشیرها قرار خواهید گرفت، یا بر این سختی‌ها صبر می‌کنید و پاداش شما نزد خدا است، و اگر می‌ترسید که بزدلی نشان دهید این را بگویید که این عذرتان بهتر پیش خدا پذیرفته است! گفتند: ای اسعد! از ما دور شو، سوگند به خدا که این بیعت را هرگز ترک نمی‌کنیم و آن را نمی‌شکنیم. آنگاه ما با پیامبر بیعت کردیم، او شرط‌هایی برای ما گذاشت و پاداش ما را بهشت گرداند)(10) . 
و به آنها وعدة رسیدن به خلافت و یا وزارت و یا دنیا نداد. سپس پیامبر به مسلمین اجازه داد که به مدینه هجرت کنند. 
براء بن عازب می‌گوید: (اولین کسی که از اصحاب پیامبر پیش ما آمد مصعب بن عمیر و ابن ام مکتوم بود، آنها به ما قرآن یاد می‌دادند، سپس عمار و بلال و سعد آمدند، بعد از آنها عمر بن خطاب به همراه بیست نفر آمد، سپس پیامبر (ص) آمد)(11) . 
ابوبکر خواست به همراه برادران مهاجر خود هجرت کند، اما پیامبر (ص) به او گفت: (صبر کن! امیدوارم به من اجازه هجرت داده شود؛ ابوبکر گفت: پدر و مادرم فدایت باد آیا این امید را داری؟ فرمود: بله)(12) . 
آنگاه ابوبکر دو شتر را آماده کرد، و سپس وقتی به پیامبر (ص) اجازه هجرت داده شد، نزد ابوبکر آمد و خواست که در هجرت با او همراه باشد، ابوبکر گفت: بله، خوب است. آنگاه هر دو بیرون رفتند و در غار ثور تا سه روز پنهان شدند، و خانواده ابوبکر این هجرت را زیر نظر داشتند. عبدالله بن ابی بکر شب هنگام اخبار اهل مکه را برای پیامبر و ابوبکر می‌آورد. و خانوادة ابوبکر غذای روزانه آنها را آماده می‌کردند. و عامر بن فهیره غلام ابوبکر گوسفندان ابوبکر را آن جا می‌آورد و پیامبر و ابوبکر از شیر آن می‌نوشیدند(13) . 
سپس هجرت بزرگ سرور انسانیت به همراه برترین انسان بعد از پیامبران انجام شد، تا آغاز پیروزی و قدرت یافتن اسلام باشد. و پیامبر (ص) علی (رض) را در مکه گذاشت تا در رختخواب او بخوابد و قریش متوجه بیرون رفتن پیامبر نشوند(14) . 
*	مرحلة مدنی: 
اهل مدینه به گرمی از پیامبر (ص) استقبال کردند، و از همه سو او را احاطه نمودند و هر یک دوست داشت که به افتخار میزبانی پیامبر نایل آید، اما ایشان (ص) چهارده شب در (دار بنی عمرو بن عوف) اقامت گزید، سپس کسی را به دنبال بنی نجار فرستاد و آنها در حالی که شمشیر به دوش داشتند نزد پیامبر (ص) آمدند و پیامبر (ص) حرکت کرد تا آن که در میان بنی نجار در جای مسجد خود اقامت نمود، و آن جا ساختن مسجد را شروع کرد و مهاجرین و انصار در ساختن مسجد با او مشارکت نمودند(15) . 
پس از آن، پیامبر هر یک از مهاجرین را با فردی از انصار برادر قرار داد، تا مهاجرین احساس غربت نکنند و جدایی از خانواده و فامیل را فراموش کنند. 
سپس پیامبر (ص) جامعه اسلامی را با خشت‌های ایمان یعنی با مهاجرین که خانه و کاشانة خود را برای یاری کردن دین خدا ترک گفته بودند و انصار که مهاجران را دوست دارند، تأسیس کرد. جهاد آغاز شد و اصحاب با پیامبر (ص) زندگی می‌کردند و فرمان او را اجرا می‌نمودند و از آنچه او نهی می‌کرد پرهیز می‌کردند. 
و پیامبر (ص) خودش بیست و یک(16)  جنگ را فرماندهی کرد، و بقولی ایشان 