ت که فرمود: (خواستم کسی را به دنبال ابوبکر و پسرش بفرستم، و به او بسپارم تا گویندگان چیزی نگویند، و امیدواران امیدی نکنند ...)(2) . 
اما ابوبکر(رض)  از متفرق شدن امت بیم داشت، و او غیب نمی‌دانست؛ بنابراین، مصلحت امت را در این دید که امام بعد از خود را تعیین کند، و می‌دانست که بهترین و برترین فرد امت و سزاوارترین فرد آن به خلافت بعد از او عمر است؛ از این رو او را تعیین کرد.
و عمر (رض) نظرش این بود که آن شش نفر همه شایستگی خلافت را دارند؛ بنابراین، امر خلافت را در آنها قرار داد. 
اصل در خلافت شورا است، و صورت‌های دیگر هم جایز هستند، و خلافت جز با موافقت اهل حل و عقد منعقد نمی‌گردد، پس قضیه به شورا بر می‌گردد؛ چون اگر اهل حل و عقد آن انتخاب را قبول نکنند تنفیذ نمی‌شود. والله اعلم.
------------------------------------------------------------------------
1) مختصر منهاج السنة (1/699). 
2) بخاری (ح 5538). 
================================
147- شما گفته‌اید: (و دوم: اینکه، اگر امامت امری وابسته به شورا می‌بود و  امت حق داشت هر کسی را که شایسته آن می‌بیند انتخاب کند، پس چرا ابوبکر چنین نکرد و کار را به امت نسپرد، و عمر بن خطاب را تعیین کرد با اینکه اصحاب به او اعتراض کردند؛ چنان که ابن ابی شیبه روایت کرده است که: وقتی مرگ ابوبکر فرا رسید کسی را به دنبال عمر فرستاد تا او را جانشین خود کند، مردم گفتند: فرد تندخو و درشتی را خلیفه ما می‌کنی، و اگر او حاکم ما شود درشت خوتر و تندخوتر می‌گردد، پس به پروردگارت چه پاسخ می‌دهی و حال آن که عمر را خلیفه ما نموده‌ای؟ ابوبکر گفت: آیا از پروردگارم مرا می‌ترسانید؟ به او می‌گویم: بار خدایا! بهترین بنده‌ات را خلیفه آنها کرده‌ام، سپس کسی را به دنبال عمر فرستاد و گفت: تو را وصیتی می‌کنم...)(1) . 
پاسخ:
اول: اینکه، ابوبکر(رض)  از ما پیامبر (ص) را بهتر می شناخت، پیش‌تر گفتیم که او از همة اصحاب به پیامبر (ص) نزدیکتر بود، و ایشان و دینشان را بهتر می شناخت، و او می‌دانست که امکان این کار وجود دارد، و تعیین جانشین جایز است و از آن منع نشده است، و اصحاب اصل تعیین جانشین را تأیید می‌کردند، یعنی هیچ کس به خاطر اصل مسئله تعیین جانشین اعتراض نکرد و این را می‌گویند اجماع.
دوم: اینکه، شما ادعا کرده‌اید که بعضی از صحابه اعتراض کردند، برای انعقاد امامت شرط نیست که همه افراد جامعه راضی باشند، و وقتی اهل حل و عقد که با تأیید آنها امام، امام می‌گردد راضی شدند کافی است، و کسانی که به امامت علی راضی نبودند چندین برابر بیشتر از ناراضیان امامت عمر هستند و این در نزد اهل سنت باعث نقض امامت علی(رض) نمی شود.
سوم: اینکه، ابن ابی شیبه و ابن عساکر روایاتی ذکر کرده‌اند که نشانگر این است که علی(رض)  به فرمانروایی و خلافت عمر (رض) راضی بوده است، و اگر رضایت همه شرط ‌بود پذیرفتن امامت عمر عیبی برای علی شمرده می‌شد. ابن ابی شیبه با سند خودش روایت کرده است: (ابوبکر (رض) وقتی بیمار شد سرش را به سوی مردم بیرون کرد و گفت: ای مردم! من کسی را خلیفه کرده‌ام آیا شما راضی هستید؟ مردم بلند شدند و گفتند: راضی هستیم، آنگاه علی بلند شد و گفت: راضی نمی‌شویم مگر آن که عمر بن خطاب باشد، آن وقت عمر بن خطاب شد)(2) . 
چهارم: اینکه، این کار ابوبکر (رض) یکی از شیوه‌های جایز نزد مسلمین بود، وهرگاه امام بیم آن را داشت که فتنه یا اختلافی پیش می‌آید جایز است که او جانشینی تعیین کند.
ماوردی می‌گوید: (امامت از دو جهت منعقد می‌شود: یکی با انتخاب اهل حل و عقد و دوم: با تعیین امام قبلی)(3) . 
--------------------------------------------------------------------
1) المصنف (8/574). 
2) المصنف (32020)، و ابن عساکر (47/ 35). و روایتهای دیگری نیز در این رابطه آورده است.
3) الأحکام السلطانیة (ص 33). 148) شما گفته‌اید: (و همین‌طور امام محمد بن مفلح مقدسی حنبلی (متوفای 763 هـ) می‌گوید: وقتی ابوبکر (رض) عمر (رض) را به عنوان جانشین خود تعیین کرد به معیقیب دوسی گفت: مردم در مورد جانشینی عمر چه می‌گویند؟ گفت: گروهی او را نپسندیده‌اند و گروهی او را پسندیده‌اند. گفت: آیا کسانی که او را نپسندیده‌اند بیشترند یا کسانی که او را پسندیده‌اند؟ گفت: نه، بلکه کسانی بیشترند که او را نمی‌پسندند...(1) .  
ابوبکر با اینکه می‌دانست که بیشتر مردم از این کار او راضی نیستند، چگونه آن را به آنها تحمیل کرد و آنها را آزاد نگذاشت تا هر کس را که می‌خواهند برای زمامداری حکومت انتخاب کنند؟ بهتر آن بود که به احساسات و خواسته اکثریت مسلمین پاسخ مثبت می‌داد، و کسی را حاکم آنها قرار نمی‌داد مگر بعد از جلب رضایتشان و اتفاق آنان بر آن فرد، یا اینکه براساس قاعده شورا باید با اهل حل و عقد مشوره می‌کرد).
پاسخ:
اول: اینکه، قبلا گذشت که مردم از تعیین او راضی بودند، و علی نیز راضی بود و این روایت با سندی است که در کتابی آمده که در قرن دوم تألیف شده است.
و روایتی که شما ذکر کرده‌اید مولف آن در قرن هشتم و بدون سند آن را ذکر کرده است به نظر شما کدام یک باید مقدم باشد؟!
دوم: اینکه صدیق (رض) خلیفه پیامبر خدا (ص) از دیگران به دین خدا آگاهتر بود، و بعد از پیامبر (ص) به او اقتدا می‌شد، پیامبر (ص) در دهها حدیث او را تأیید کرده است، و اصحاب او را تعظیم می‌کردند و دوست می‌داشتند.
سوم: اینکه روایاتی آمده است که بر این تأکید می‌کنند که او در سپردن خلافت به عمر (رض) مشورت کرده است.
ابن سعد و طبری و غیره با اسانید متعددی روایت کرده‌اند که ابوبکر وقتی به بستر بیماری افتاد عبدالرحمان بن عوف را فرا خواند و به او گفت: در مورد عمر بن خطاب به من بگو. عبدالرحمان گفت: تو مرا از چیزی می‌پرسی که خودت آن را بهتر می‌دانی. ابوبکر گفت: گرچه بهتر می‌دانم. عبدالرحمان گفت: سوگند به خدا او بهترین کسی است که مورد نظر شماست.
سپس عثمان بن عفان را فرا خواند و گفت: در مورد عمر به من بگو. عثمان گفت: تو از همه ما به او آگاه‌تر هستی. گفت: با اینکه از شما به او آگاهترم (می‌خواهم نظر شما را بدانم).
عثمان گفت: آنچه من در مورد او می‌دانم این است که درون او بهتر از ظاهر اوست، و در میان ما هیچ کسی مانند او وجود ندارد. ابوبکر گفت: خداوند بر تو رحم نماید، سوگند به خدا اگر او را ترک می‌کردم از تو فراتر نمی‌رفتم.
و با سعید بن زید اباالاعور و اسید بن حضیر و دیگر مهاجرین و انصار مشورت کرد.
اسید گفت: او بعد از تو بهترین است، برای آنچه سبب رضامندی (خدا) می‌شود راضی می‌گردد، و بر آنچه سبب ناخشنودی (خدا) می‌شود ناخشنود می‌گردد، آنچه پنهان می‌نماید بهتر از آن چیزی است که اظهار می‌نماید، و هیچ‌کسی در به دست گرفتن این امر از او قوی‌تر نیست.
بعضی از اصحاب شنیدند که عبدالرحمان و عثمان نزد ابوبکر رفته و با او به خلوت نشسته‌اند؛ بنابراین، نزد ابوبکر رفتند و یکی از آنها به او گفت: به پروردگارت چه می‌گویی وقتی از تو در مورد اینکه عمر را خلیفه ما می‌کنی بپرسد و حال آنکه تو درشت‌خویی او را می‌بینی؟ ابوبکر گفت: مرا بن