ه روايت كرده كه مي‌فرمايد: (لقد كان فيما قبلكم من الأمم محدثون، فإن يكن في أمتي أحد فإنه عمر) يعني: در امتهاي پيش از شما مردمي بودند كه به آنها حقايقي الهام مي‌شد، اگر در امت من چنين كسي باشد، قطعاً او عمر خواهد بود.
2ـ حضرت عمر لياقت پيغمبري داشت، چنان كه ترمذي و حاكم هر دو از رسول الله روايت كرده‌اند كه فرموده است: (لو كان من بعدي نبي لكان عمر بن الخطاب) يعني: اگر من خاتم انبياء‌نبودم و بعد از من پيغمبري مبعوث مي‌شد آن پيغمبر، عمر بن الخطاب بود». سعدي شاعر شهير شيرازي به اين حديث توجه داشته كه در شأن عمر مي‌گويد:
ديگر عمر كه لايق پيغمبري بدي = گر سيد رسل نبدي ختم انبياء
3ـ حضرت عمر طرفدار حق بود، چنان كه ابن ماجه و حاكم هر دو از رسول الله روايت كرده‌اند كه فرموده است: (إن الله وضع الحق على لسان عمر يقول به). يعني خدا حق را بر زبان عمر قرار داد تا حق را بگويد». در روايت ديگر آمده است: (إن الله وضع الحق على لسان عمر وقلبه).حضرت عمر به حدي متواضع بود كه حتي در زمان خلافتش كه فرمانرواي امپراتوري وسيع اسلام بود و فرماندهان لشكرش در جبهه هاي جهاد پيش مي رفتند، و هر روز خبر مسرت بخش تازه‌اي از فتوحات به او مي‌رسيد و غنايم زيادي از طلا و نقره و غيره مانند سيل به مدينه سرازير مي‌شد و همه تحت اختيارش قرار مي‌گرفت و بديهي است كه اين امور نشاط‌انگيز در روحيه هر فرمانروايي تأثير مي‌گذارد و او را مغرور و خودخواه مي‌كند، ولي در روحيه اين شخص عظيم و اين فرمانرواي بزرگ كوچكترين تأثيري نگذاشت و رفتار واخلاقش را ذره‌اي تغيير نداد. در همان ايام كه در اوج قدرت و عظمت بود، در حين خطبه جمعه روي منبر در مسجد مدينه، همان لباس ساده عادي را كه حاضرين مي‌پوشيدند، او نيز مي‌پوشيد از اين لحاظ هيچ فرقي با ديگران نداشت.
حضرت عمر در زمان عزت امپراتوري خود هرگاه براي اداي حج بيت الله به مكه مي رفت نه تنها بارگاهي همراه نداشت، بلكه حتي خيمه و چادر ساده‌اي كه هر مسافر عادي در آن ايام داشت با خود نمي‌برد. هر وقت مي‌خواست در جايي استراحت كند، ملافه يا پوستي را بر شاخه درختي مي‌انداخت يا مي‌آويخت تا زير سايه‌اش استراحت كند. اين مطلب را از عبدالله بن عباس مي‌شنويم كه مي‌گويد: (حججت مع عمر، فما ضرب فسطاطاً ولا خباء، كان يلقي الكساء أو النطع فيستظل تحته) يعني من همراه عمر حج كردم، او در سفر حج نه خيمه‌اي مي‌زد و نه سايباني داشت، ملافه يا پوستي در جايي مي‌آويخت و زير سايه آن مي‌گرفت، استراحت مي‌كرد.
حضرت عمر در همان ايام شوكتش كه پشت دو امپراتوري بزرگ جهان را مي‌لرزاند، ديده شد كه مشكي پر از آب بر دوش گرفته، به جايي مي‌رود، علت اين كار را از او پرسيدند، جواب داد: چون ناخودآگاه خودم را پسنديدم، از خوف اين كه مبادا تكبر باشد، نفس خويش را با اين كار فرو نشاندم. اين مطلب از عبدالله بن عمر بن حفص روايت شده مي‌گويد: (حمل عمر بن الخطاب قربة ماء على عاتقه، فقيل له في ذلك فقال: أعجبتني نفسي، فأردت أن أذلها) يعني: عمر بن الخطاب مشك آبي را بر دوشش گرفته بود، بعضي گفتند: چرا چنين مي‌كني؟ گفت:‌خود را پسنديدم، لذا خواستم با اين كار نفس خود را ضعيف كنم.
روزي كه قاصد سعد بن أبي وقاص در بيرون شهر مدينه با حضرت عمر ملاقات مي‌كند و خبر پيروزي مسلمين در قادسيه را كه فوق العاده مهم بوده، به او مي‌دهد و طبعاً هر كس باشد در اين هنگام كه به چنين پيروزي درخشاني دست مي‌يابد، خودخواه و خيره سر مي‌شود، ولي اين خبر در حضرت عمر اثري نكرد و جز اينكه از اين پيروزي دلخوش شده، خدا را شكر كند چيزي ديگر از او مشاهده نشد، و تا آنجا كماكان فروتن ماند كه چون آن قاصد او را نمي‌شناخت همچنان بر شترش سوار بود و حضرت عمر پياده در كنارش با شتاب قدم بر مي‌داشت و با هم درباره اين پيروزي بزرگ سؤال و جواب مي‌كردند و با همين حال كه قاصد سوار شتر و حضرت عمر پياده بود، وارد شهر شدند و چون قاصد شنيد كه مردم بر حضرت عمر به نام امير المؤمنين سلام مي‌كنند، او را شناخت و عرض كرد: چرا نفرمودي كه امير المؤمنيني؟ حضرت عمر با همان تواضع فرمود: برادرم، باكي نيست.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:98.txt">خلافت حضرت عمر</a><a class="text" href="w:text:99.txt">دورانديشي ابوبكر (رض)</a><a class="text" href="w:text:100.txt">رايزني ابوبكر براي انتخاب عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:101.txt">ديدگاه عبدالرحمن بن عوف درباره عمر</a><a class="text" href="w:text:102.txt">ديدگاه عثمان (رض) درباره عمر بن خطاب (رض)</a><a class="text" href="w:text:103.txt">ديدگاه ساير اصحاب</a><a class="text" href="w:text:104.txt">انتخاب عمر و عهدنامه ابوبكر صديق (رض)</a><a class="text" href="w:text:105.txt">منصوص نبودن نحوه انتخاب خليفه</a><a class="text" href="w:text:106.txt">اولين خطبه حضرت عمر در آغاز خلافتش</a><a class="text" href="w:text:107.txt">روش حكومت اسلامي در دوره نبوت و خلافت ابوبكر و عمر</a><a class="text" href="w:text:108.txt">عدالت عمر</a><a class="text" href="w:text:109.txt">واقعه اول: از نگاه عمر مردم همه آزاده‌اند</a><a class="text" href="w:text:110.txt">واقعه دوم: برابري همگان در دادگاه عمر</a><a class="text" href="w:text:111.txt">واقعه سوم: شكستن غرور متكبران</a><a class="text" href="w:text:112.txt">تحليلي از عدالت عمر</a><a class="text" href="w:text:113.txt">نظارت عمر بر عمل كارگزارانش</a><a class="text" href="w:text:114.txt">فتوحات در زمان عمر (رض)</a><a class="text" href="w:text:115.txt">جبهه شام</a><a class="text" href="w:text:116.txt">جبهه عراق</a><a class="text" href="w:text:117.txt">آخرين سفارش‌هاي ابوبكر به عمر درباره جبهه‌ها</a><a class="text" href="w:text:118.txt">عمر بن خطاب و افكار جبهه</a><a class="text" href="w:text:119.txt">نخستين رويارويي عمر با مردم پس از خلافت</a><a class="text" href="w:text:120.txt">استقبال سرد مردم از درخواست عمر</a><a class="text" href="w:text:121.txt">دومين درخواست عمر</a><a class="text" href="w:text:122.txt">سخنراني مثني براي مردم مدينه در مورد ماهيت نظام ايران</a><a class="text" href="w:text:123.txt">واكنش مردم</a><a class="text" href="w:text:124.txt">نخستين دسته عازم عراق مي‌شود</a><a class="text" href="w:text:125.txt">واپسين توصيه‌هاي عمر</a><a class="text" href="w:text:126.txt">مثني پس از ورود به عراق چه مي‌بيند؟</a></body></html>در مبحث خلافت ابوبكر (رضي الله عنه) خوانديم كه در سقيفه بني ساعده بر سر انتخاب خليفه چه گذشت و فهميديم كه چه فتنه‌اي در كمين بود واگر عمر با آن سياست و دور انديشي كه از خصايص بارز اين مرد بزرگ بود، ‌كار خلافت را در همان مجلس به سرعت خاتمه نمي‌داد منجر به نزاع داخلي مي‌شد و مشكلي به بار مي‌آورد كه معلوم نبود كار مسلمين به كجا بكشد.
هنگامي كه ابوبكر (رضي الله عنه) مريض شد واحساس كرد كه به موت نزديك مي‌شود، بيش از دو سال و چند ماه از ماجراي سقيفه نگذشته و هنوز شبح مهيب هيولاي آن واقعه از يادش نرفته بود، او مرد سياست بود ودر مدت خلافتش با سياست سروكار داشت، رجال سياسي از رويدادهاي گذشته علم و معرفت پيدا مي‌كنند و با روشن بيني بصيرتشان قضاياي آينده را زير نظر گرفته علاج واقعه را قبل از وقوع مي‌نمايند.آري، ابوبكر از ماجراي سقيفه درس گرفت