د با سواران ذي الكلاع(2) حميري كه به دستور ابوعبيده و طبق نقشه عمر راه را بر روي آنها بسته بود روبرو گرديد. پس از جنگ سختي كه بين طرفين درگرفت با دادن تلفات شكست خورد و از همان راهي كه آمده بود دست خالي به حمص برگشت.
زمستان هم با سرماي شديدش آمد و رفت. اينك فصل بهار جان پرور به جايش نشست. مسلمين نه تنها نرفتند، بلكه بر شدت محاصره و حملاتشان افزودند و كار را بر مردم شهر دشوار ساختند؛ زيرا نه جرأت داشتند از شهر خارج شوند و به طور جدي با مسلمين بجنگند، چه مي‌دانستند كه اينها همان جنگاوراني هستند كه چندي قبل لشكر عظيم هراكليوس را در يرموك به زشتي شكست دادند، و نمي‌توانستند در داخل شهر به دفاع خود ادامه دهند، چون شش ماه متوالي در محاصره بوده‌اند و هيچ‌گونه مواد غذايي از خارج به آنها نرسيده بود، روبرو با خطر گرسنگي شده بودند. طبيعي است كه در چنين اوضاع و احوالي بين نسناس حاكم شهر و باهان فرمانده پادگان و ساير امراء در ادامه يا ترك دفاع اختلاف نظر پديد مي‌آيد و مسلماً تصميمشان مختل و روحيه مدافعين ضعيف مي‌گردد.
-------------------------------------------------------
1) دير بر وزن كيل كلمه‌اي است سرياني و عبارت است از عبادتگاه خصوصي و انفرادي راهب يا راهبه مسيحي.
2) ذوالكلاع همان پادشاه حمير يمن است كه در زمان خلافت ابوبكر با جلال و شكوه سلطنت به مدينه آمد و چون ديد ابوبكر خليفه مسلمين لباس ساده مي‌پوشد از لباس فاخر پادشاهي در آمد و مانند خليفه لباس ارزان قيمت و ساده پوشيد.در اين هنگام كه اهل شهر در خطر افتاده بودند از هر دري نااميد شده بودند، به ناچار با مسلمين صلح كردند. شهر بزرگ دمشق پس از شش ماه محاصره در اواخر سال 23 هجري به عنوان صلح به دست مسلمين افتاد.
اما اين صلح چگونه صورت گرفت؟ روايات مختلفي دارد كه صحيح‌تر از همه آنها اين روايت است كه مي‌گويد: خالد بن الوليد كه مأمور گشودن دروازه شرقي دمشق بود، جاسوسهاي ورزيده و كارداني داشت كه در كارشان به حدي دقيق بودند كه گهگاه از اموري كه در داخل شهر رخ مي‌داد اطلاع پيدا مي‌كردند و به خالد خبر مي‌دادند.
اين جاسوسان شبي به خالد اطلاع دادند كه براي پيشواي روحاني مسيحيان شهر فرزندي به دنيا آمده و بدين مناسبت اهل شهر را غذا مي‌دهد و براي اشراف، امراء و نيروهاي لشكر مدافع شهر مهماني شام و مجلس شب‌نشيني و عيش و نوش فراهم كرده به حدي شراب نوشيده‌اند كه از وظيفه و كارشان غافل و غرق در عالمي ديگر شده‌اند.
خالد اين پيش آمد را غنيمت شمرد و با استفاده از اين فرصت دستور داد پله‌اي از طناب بسازند و همين كه پاسي از شب گذشت، پله طنابي را مانند كمند پشت يكي از كنگره‌هاي حصار افكند و خودش با چند نفر از دليران فداكار گروهش از قبيل قعقاع بن عمرو و مذعور بن عدي به وسيله اين پله بالا رفتند و خود را بر فراز ديوار رسانيدند. سپس به وسيله همين پله كه آن را به طرف شهر آويختند، پايين رفته به دروازه شهر رسيدند. نگهبانان را كه غافل و سرمست بودند به قتل رساندند و دروازه را به روي گروهي كه در پشت در مستقر بودند باز نمودند. همه با هم تكبير گويان وارد شهر شدند و به هركسي كه با آنها به مقابله مي‌پرداخت با شمشير پاسخ مي‌داند و پيش مي‌رفتند.
همين كه خبر اين حادثه در شهر پيچيد، مردم وحشت زده و سراسيمه به طرف دروازه‌هاي ديگر شهر شتافتند و آنها را بر روي مسلمين باز كردند و درخواست امان نمودند و با ابوعبيده كه ا ز كار خالد بي خبر بوده نمي‌دانست در شهر چه مي‌گذرد، صلح نمودند. او به مردم امان داد و چون از ماجراي خالد خبر يافت، پيغام داد تا دست از شمشير بكشد.
اين دو نفر سردار تقريباً‌ در وسط شهر به هم مي‌رسند. خالد مي‌گويد من دروازه شهر را در حين جنگ باز كردم ودر حال جنگ به داخل شهر داخل شدم؛ لذا اموال شهر بايد غنيمت باشد، ولي ابوعبيده نپذيرفت و به اين فتح عنوان صلح و به مردم، اموال، زن، فرزند و معابد شان امان داد. چون ابوعبيده فرمانده كل قواي مسلمين بود، خالد تسليم نظرش گرديد و به تمامي شهر عنوان صلح داده شد. بين ابوعبيده فرمانده مسلمين از يك طرف و حاكم فرمانده پادگان شهر از طرف ديگر صلح‌نامه‌اي مبادله شد، مبني بر اينكه شهر دمشق به عنوان صلح به مسلمين تسليم گرديده جان، مال،‌ آبرو، معابد و عبادات مردم در امان است. اهل شهر در مقابل محافظت شهر و حفظ نظم و امنيت آن كه به عهده مسلمين خواهد بود هر ساله جزيه يعني ماليات سرانه به دولت اسلام خواهند پرداخت.
بعضي از تاريخ نويسان غرب مي‌گويند: چون نگهبانان دمشق از نتيجه مقاومت و دفاع خود مأيوس شدند، وظايف خود را ترك نمودند. اين بود كه اهل شهر مجبور به تسليم گرديدند و دروازه‌ها را بر روي مسلمين باز نموده طلب امان نمودند. ابوعبيده نيز با آنها صلح نموده و وارد شهر گرديد.
بعضي ديگر از مورخين اسلامي نوشته‌اند: چون خالد از يك طرف شهر در حال جنگ وارد شده بود و ابوعبيده از طرف ديگر شهر به عنوان صلح داخل گرديد و اين دو نفر در وسط شهر به هم رسيدند، نصف شهر از آن سو كه ابوعبيده آمده بود عنوان صلح و نصف ديگري كه خالد گرفته بود عنوان فتح به خود گرفت. ولي روايت صحيح همان است كه به تفصيل بيان كردم. ابوعبيده خبر تسخير اين شهر بزرگ مسيحي را كه پايتخت امپراتوري بيزانس در سرزمين شام و مركز مهم نظامي آن دولت بود به حضرت عمر در مدينه اطلاع داد. آن حضرت و عموم مسلمين مدينه از استماع اين مژده خيلي خرسند شدند؛ زيرا فتح اين شهر تسلط مسلمين بر بقيه مراكز و شهرهاي شام و فلسطين را تضمين و آسان مي‌نمود.
حضرت عمر در اثر اين فتح بزرگ تا آنجا به پيشرفت آينده مسلمين در آن سرزمين مطمئن گرديد كه به ابوعبيده فرمان داد لشكر عراق را كه قبلاً‌ همراه خالد به فرمان ابوبكر از آنجا به جبهه يرموك آمده بودند و اكنون در فتح دمشق شركت كرده فراغت يافته‌اند، تحت امارت هاشم بن عتبه با قعقاع بن عمرو به عراق بازگرداند و چنان كه در واقعه قادسيه گفتيم، قعقاع با هزار نفر سوار روز دوم جنگ قادسيه و هاشم با بقيه لشكرش روز سوم به قادسيه رسيدند. در جنگ قادسيه شركت نمودند و به پيروزي رسيدند.
آري، حضرت عمر پس از فتح دمشق نسبت به فتح بقيه سرزمين شام و فلسطين به حدي مطمئن گرديد كه وجود اين گروه مهم را در اينجا لازم ندانست و آن را از لشكر ابوعبيده جدا كرد و به كمك سعد بن ابي وقاص در جنگهاي عراق و پارس حركت داد.
اكنون دمشق تحت سيطره مسلمين در آمده است. مسلمانان با خاطري آسوده در قسمتهاي مختلف شهر مستقر گرديده و در هر جاي آن كه بخواهند بدون ترس گردش مي‌كنند. امور داخلي شهر را در اختيار گرفته‌اند وبهتر از پيش آن را منظم اداره مي‌نمايند و بهتر از حكم و امراي بيزانس با مردم رفتار و قلوب آنها را به خود جلب مي‌كنند پس ديگر خطري در بين نيست و حالا طبق فرمان سابق عمر نوبت حمله به شهر فحل رسيده كه در محاصره ابوالاعور سلمي است.ابوعبيده محافظت و نگهداري دمشق و نظم داخلي آن 