د و چون مي‌بيند پيش‌تازان سوارش كه گروه اول بودند پيش مي‌آيند تكبير مي‌گويد. مردم هم با او هم صدا شده صداي الله اكبر بلند نموده تصور مي‌كردند كمك تازه‌اي رسيده. پارسيان نيز در خوف و هراس افتادند.
هاشم بن عتبه كه تا اين هنگام نرسيده بود، از راه مي‌رسد و چون از تدبير كار قعقاع اطلاع پيدا كرده و مي‌داند مؤثر بوده او نيز به لشكرش كه در راه بود پيغام داد تا دسته دسته شوند و يكي پس از ديگري بيايند.
با آن كه پارسيان در اواخر شب گذشته ضعيف شده بودند و با آن كه ديدند گروههاي امدادي قعقاع و هاشم پياپي مي‌رسند، مع الوصف امروز در كارشان دلسرد نبودند، زيرا تختهاي فيلان كه مسلمين در روز اول جنگ از پشت آنها به زمين افكنده معيوب شده بودند، تعمير و بر روي فيلهاي ديگري گذارده بودند و آنها را به ميدان آورده بودند. مسلمين كه تصور مي‌كردند كار خود را در جنگ امروز بزودي يكسره خواهند كرد، باز خود را روبرو با مشكل مهم كار ديدند.به هر جهت طرفين در مقابل يكديگر صف كشيدند. جنگ براي سومين بار درگرفت. اين بار قبل از اين كه فيلها و فيل‌بانان به فعاليت بپردازند سواران مسلمين پيش‌دستي كرده به سوي آنها حمله و سنگيني جنگ را به آن سو كشيدند تا از فعاليتشان جلوگيرند. دايره جنگ گاهي به نفع اين طرف و گاهي به سود آن طرف دور مي‌زد.
سعد كه از دور ناظر كار بود از خرابكاري و تلفاتي كه ممكن بود از فيلها به مسلمين برسد، سخت مي‌ترسيد؛ لذا از پارسياني كه از لشكر پارس جدا و به لشكر او پيوسته بودند(1) مي‌پرسد فيل از كجاي جسدش زودتر صدمه مي‌بيند و مي‌ميرد؟ گفتند: از چشم و خرطوم. لذا سعد به قعقاع و عاصم پيام داد تا كار دو رأس فيل بزرگ را كه در پيشاپيش قرار دارند و بقيه فيلها پيرو آن دو هستند به عهده گرفته از همان راهي كه پارسيان گفته بودند آنها را بكشند. آنها نيزه‌هاي خود را به كار انداختند. هر دو فيل را از ناحيه چشم مجروح كردند. فيل‌ها از شدت درد به عقب برگشتند و فيل‌بانان را به زمين پرتاب نمودند. بقيه فيلها كه وضع اين دو فيل را چنين ديدند از ميدان فرار كردند. مسلمين كه فرار فيلها را علامتي از علايم نصرت و مدد الهي دانستند، به كارشان دلگرم و به پيروزي خود مطمئن شدند.
هر دو لشكر كه مي‌دانستند سرنوشت قطعي جنگ در اين روز معين مي‌شود، مردانه و از خود گذشته به يكديگر تاختند تا پيروزي را به آغوش كشند. چون در اثر شدت جنگ غبار از ميدان برخاسته بود و متعاقب آن شب فرا رسيد و در تاريكي شب فرو رفتند، نه سعد مي‌ديد و مي‌دانست غلبه با كدام است و نه رستم. به طوري كه تواريخ مي‌گويند جنگ در اين شب به حدي به اوج رسيده بود كه صداي بهم خوردن و چكاوك اسلحه طرفين مانند صداي چكش آهنگران در فضا طنين انداز بود. هر دو طرف روبرو با جنگي شده بودند كه بي‌سابقه بود. هيچ‌كس نمي‌دانست پيروزي با كداميك خواهد بود. سعد كه شب سختي را مي‌گذراند جز دعا و تضرع به ساحت مقدس خدا هيچ كاري از دست بر نمي‌آمد در آن شب نه خواب به چشم او آمد و نه چشم ديگران.
همين كه صبح فرا رسيد، سعد ديد بعضي از مسلمين به سوي اردوگاه باز مي‌گردند. از وضع و آثار حركاتشان فهميد كه مسلمين برتري يافته‌اند. وقتي اين مطلب را به يقين دانست كه شنيد قعقاع در ميدان جنگ شعري بدين معني مي‌سرايد: (ما گروه زيادي را كشتيم؛ ما از شيران نيرومند پارس برتر شديم) آن شب وحشتناك به پايان رسيد و گرچه مسلمين پيش رفته بودند. ولي باز به پيروزي نهايي دست نيافتند.
-----------------------------------------
1) تاريخ ايران تأليف پيرنيا صفحه 52. آيا تصور مي‌شود كه چون مسلمين يك شبانه‌روز مداوم جنگيده و خسته شده‌اند، به خواب و استراحت مي‌پردازند؟ خير؛ چنين به نظر مي‌رسيد كه عهد كرده‌اند تا به پيروزي نرسيده‌اند و به طور كلي بر حريف غالب نشده‌اند سلاح از دست نگذارند؛ مخصوصاً كه پيروزي را قريب الوقوع مي‌دانستند، زيرا هنگام صبح آثار ناتواني در سپاه پارس به خوبي مشاهده مي‌شد، پس اگر به جنگ خود ادامه دهند يقين است كه به پيروزي خواهند رسيد، ولي اگر براي استراحت و رفع خستگي دست از كار بكشند، مسلماً براي سپاه پارس فرجه‌اي خواهد بود تا صفوف خود را بهتر منظم و خود را تقويت نمايند. در اين صورت پيشرفتي را كه مسلمين در شب به دست آورده‌اند از دست مي‌دهند و چه كسي مي‌داند كه بعداً چه پيش آيد.
سران مسلمين از اين امر غافل نبودند، لذا از تاريخ مي‌شنويم كه قعقاع هنگام صبح مي‌گويد: اي مردم! پس از ساعتي سرنوشت نهايي جنگ به نفع ما پيش خواهد آمد صبر و ثبات داشته مردانه بر شدت حملات خود بيفزاييد و فداكاري كنيد، پيروزي هميشه در اثر صبر به دست مي‌آيد: ﴿إِنَّ اللّهَ مَعَ الصَّابِرِينَ﴾.
مسلمين به نحو بهتري صف آرايي كردند؛ چنان كه گويي تازه نفس وارد شده‌اند مردانه بر دشمن تاختند. هنگام ظهر قسمتهاي چپ و راست لشكر پارس را عقب راندند و قسمت ميانه آنها را به كلي بر هم زدند و در مواضعشان رخنه كردند. بدين ترتيب نظم و انسجام لشكر پارس به كلي درهم ريخت. چنان كه تواريخ عرب و غير عرب نوشته‌اند در همين گير و دار باد سختي كه غالباً در اين نايحه مي‌وزد روبروي پارسيان وزيد و به حدي گرد و خاك در چشمانشان افكند كه مقاومتشان را ناممكن ساخت. اين باد تا آنجا شدت داشت كه سايه‌بان و تخت فرماندهي رستم را از جا بركند. رستم به ناچار جايش را ترك نمود و پا به فرار گذاشت و براي آن كه اسير دست مسلمين نشود خود را در نهر شط انداخت تا شناكنان به جايي برسد و نجات يابد. جز اين راهي نداشت، زيرا به چشم خود ديد كه لشكرش در حال فرار است، ولي رستم از كارش نتيجه نگرفت و از دست مسلمين نجات نيافت؛ زيرا هلال بن علقمه يكي از سرداران مسلمين او راديد و شناخت، لذا به تعقيبش شتافت و او را از آب برون كشيد و سرش را از تن جدا ساخت و فرياد برآورده: من رستم را كشتم، به پروردگار كعبه قسم، بياييد تا ببينيد، مسلمين تكبير گويان به دورش جمع شدند و از اين موفقيت عظيم خوشحال گرديدند و در همين وقت درفش كاويان پرچم ملي ايران كه به انواع جواهر گرانبها تزيين شده بود وايرانيان آن را در جنگهاي مهم با خود مي‌بردند و از آن فال نيك مي‌گرفتند، به دست شرار بن الخطاب افتاد(1).
همين كه لشكر پارس از قتل رستم سپهسالارشان و از دست رفتن درفش كاويان اطلاع يافتند، غرق در اندوه شدند روحيه خود را به كلي از دست دادند. چاره‌اي جز اين نبود كه براي نجات خود از نهر عبور كنند و خود را به مدائن برسانند، ولي مسلمين دست از آنها برنداشتند و به تعقيبشان پرداختند و آنها را خيلي آسان اسير يا به قتل مي‌رساندند. با هيچ گونه مقاومتي روبرو نمي‌شدند. حتي بعضي از روايات تاريخي مي‌گويد سپاه شكست خورده پارس به حدي خود را باخته بود كه مسلمانان هنگام فرارشان بر آنها دست مي‌يافتند و به خودشان امر مي‌كردند كه يكديگر را بكشند. آنها اطاعت مي‌نمودند و چنين مي‌كردند و چه بسا كه يك نفر مسلمان چندين 