ض) قَالَ: بَعَثَ النَّبِيُّ (ص) عَلِيًّا إِلَى خَالِدٍ لِيَقْبِضَ الْخُمُسَ، وَكُنْتُ أُبْغِضُ عَلِيًّا، وَقَدِ اغْتَسَلَ، فَقُلْتُ لِخَالِدٍ: أَلا تَرَى إِلَى هَذَا؟! فَلَمَّا قَدِمْنَا عَلَى النَّبِيِّ (ص) ذَكَرْتُ ذَلِكَ لَهُ، فَقَالَ: «يَا بُرَيْدَةُ أَتُبْغِضُ عَلِيًّا»؟ فَقُلْتُ: نَعَمْ. قَالَ: «لا تُبْغِضْهُ، فَإِنَّ لَهُ فِي الْخُمُسِ أَكْثَرَ مِنْ ذَلِكَ».    (بخارى:4350)
ترجمه: بريده (رض) مي‏گويد: نبي اكرم (ص) علي را بسوي خالد فرستاد تا خُمس اموال غنيمت را تحويل بگيرد. علي (با كنيزي كه از اموال خُمس بشمار مي رفت؛ همبستر شد و ) غسل كرد. من كه از اين كار علي،‌ ناراحت شدم، به خالد گفتم: اين را نمي بيني كه چكار كرده است؟!
هنگامي كه نزد نبي اكرم (ص) آمديم، اين ماجرا را برايش بازگو نمودم. آنحضرت (ص)  فرمود: «اي بريده! آيا كينة علي را در دل داري»؟ گفتم: بلي. فرمود: «با او دشمني مكن زيرا سهمية او از خُمس، بيشتر از اين است».
1660ـ عَنْ أَبِي سَعِيدٍ الْخُدْرِيِّ (رض) قَالَ: بَعَثَ عَلِيُّ بْنُ أَبِي طَالِبٍ (رض) إِلَى رَسُولِ اللَّهِ (ص) مِنَ الْيَمَنِ بِذُهَيْبَةٍ فِي أَدِيمٍ مَقْرُوظٍ، لَمْ تُحَصَّلْ مِنْ تُرَابِهَا، قَالَ: فَقَسَمَهَا بَيْنَ أَرْبَعَةِ نَفَرٍ بَيْنَ عُيَيْنَةَ بْنِ بَدْرٍ، وَأَقْرَعَ بْنِ حابِسٍ، وَزَيْدِ الْخَيْلِ، وَالرَّابِعُ: إِمَّا عَلْقَمَةُ، وَإِمَّا عَامِرُ بْنُ الطُّفَيْلِ، فَقَالَ رَجُلٌ مِنْ أَصْحَابِهِ: كُنَّا نَحْنُ أَحَقَّ بِهَذَا مِنْ هَؤُلاءِ، قَالَ: فَبَلَغَ ذَلِكَ النَّبِيَّ (ص) فَقَالَ: «أَلا تَأْمَنُونِي وَأَنَا أَمِينُ مَنْ فِي السَّمَاءِ، يَأْتِينِي خَبَرُ السَّمَاءِ صَبَاحًا وَمَسَاءً». قَالَ: فَقَامَ رَجُلٌ غَائِرُ الْعَيْنَيْنِ، مُشْرِفُ الْوَجْنَتَيْنِ، نَاشِزُ الْجَبْهَةِ، كَثُّ اللِّحْيَةِ، مَحْلُوقُ الرَّأْسِ، مُشَمَّرُ الأزَارِ، فَقَالَ: يَا رَسُولَ اللَّهِ، اتَّقِ اللَّهَ، قَالَ: «وَيْلَكَ أَوَلَسْتُ أَحَقَّ أَهْلِ الأرْضِ أَنْ يَتَّقِيَ اللَّهَ»؟ قَالَ: ثُمَّ وَلَّى الرَّجُلُ، قَالَ خَالِدُ بْنُ الْوَلِيدِ: يَا رَسُولَ اللَّهِ أَلاَ أَضْرِبُ عُنُقَهُ؟ قَالَ: «لاَ، لَعَلَّهُ أَنْ يَكُونَ يُصَلِّي». فَقَالَ خَالِدٌ: وَكَمْ مِنْ مُصَلٍّ يَقُولُ بِلِسَانِهِ مَا لَيْسَ فِي قَلْبِهِ، قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «إِنِّي لَمْ أُومَرْ أَنْ أَنْقُبَ عَنْ قُلُوبِ النَّاسِ وَلا أَشُقَّ بُطُونَهُمْ». قَالَ: ثُمَّ نَظَرَ إِلَيْهِ وَهُوَ مُقَفٍّ، فَقَالَ: «إِنَّهُ يَخْرُجُ مِنْ ضِئْضِئِ هَذَا قَوْمٌ يَتْلُونَ كِتَابَ اللَّهِ رَطْبًا لا يُجَاوِزُ حَنَاجِرَهُمْ، يَمْرُقُونَ مِنَ الدِّينِ كَمَا يَمْرُقُ السَّهْمُ مِنَ الرَّمِيَّةِ». وَأَظُنُّهُ قَالَ: «لَئِنْ أَدْرَكْتُهُمْ لأقْتُلَنَّهُمْ قَتْلَ ثَمُودَ». (بخارى:4351)
ترجمه: ابوسعيد خدري (رض) مي گويد: علي بن ابي طالب (رض) از يمن، يك قطعه طلاي ناخالص را در چرمي دباغي شده براي رسول خدا (ص) فرستاد. آنحضرت (ص) آنرا ميان چهار نفر يعني عيينه بن بدر، اقرع بن حابس، زيد الخيل و علقمه يا عامر بن طفيل تقسيم نمود. مردي از يارانش گفت: ما نسبت به اين طلا از اينها استحقاق بيشتري داريم. اين خبر به رسول خدا (ص)  رسيد. فرمود: «آيا شما مرا امين نمي دانيد در حالي كه من امين اهل آسمان هستم و صبح و شب، اخبار آسمان به من مي رسد»؟ آنگاه، مردي كه چشم هايش گود رفته بود و گونه ها و پيشاني بر آمده اي داشت و ريش اش پر پشت و سرش تراشيده و ازارش بالا زده بود، برخاست و گفت: اي رسول خدا! از خدا بترس. آنحضرت (ص) فرمود: «واي بر تو، آيا من مستحق ترين فرد روي زمين نيستم كه از خدا بترسم»؟
راوي مي گويد: سپس، آن مرد، پشت كرد و رفت. خالد بن وليد گفت: اي رسول خدا! آيا گردنش را نزنم؟ فرمود: «خير، شايد او نماز مي خواند». خالد گفت: بسيارند نماز گزاراني كه به زبان، چيزي مي گويند كه در دلشان نيست. رسول الله (ص) فرمود: «من دستور ندارم كه دل و درون مردم را بشكافم».
سپس رسول اكرم (ص) بسوي او كه پشت كرده بود و مي رفت، نگاه كرد و فرمود: «از نسل اين مرد، كساني بوجود مي آيند كه كتاب خدا را بسيار خوب تلاوت مي كنند ولي (تأثير آن) از حنجره هايشان نمي گذرد و از دين، خارج مي شوند آنگونه كه تير از هدف (شكار) خارج مي‌شود».
راوي مي‌گويد: گمان مي‌كنم كه فرمود: «اگر آنها را دريابم، مانند قوم ثمود به قتل    مي‌رسانم».
باب (13): نهي از استنجا با دست راست
122ـ عَنْ  أَبِي قَتَادَةَ (رض) قَالَ: قَالَ رَسُولُ اللَّهِ (ص): «إِذَا شَرِبَ أَحَدُكُمْ فَلا يَتَنَفَّسْ فِي الانَاءِ، وَإِذَا أَتَى الْخَلاءَ فَلا يَمَسَّ ذَكَرَهُ بِيَمِينِهِ وَلا يَتَمَسَّحْ بِيَمِينِهِ». (بخارى:153)
ترجمه: از ابو قتاده (رض) روايت است كه رسول الله (ص) فرمود: «هنگام آب خوردن، در ظرف آب، تنفس نكنيد و هرگاه به بيت الخلا رفتيد، نه با دست راست، آلت تناسلي خود را بگيريد و نه به وسيلة آن، استنجا كنيد».

باب (37): غزوة ذو الخلصه
1661ـ تَقَدَّمَ حَدِيْثُ جَرِيْرٍ (رض) فِي ذَلِكَ وَقَوْلُ النَّبِيِّ (ص): «أَلا تُرِيحُنِي مِنْ ذِي الْخَلَصَةِ»؟ وَفِي هَذِهِ الرِّوَايَةِ قَالَ جَرِيرٌ: وَكَانَ ذُو الْخَلَصَةِ بَيْتًا بِالْيَمَنِ لِخَثْعَمَ وَبَجِيلَةَ، فِيهِ نُصُبٌ تُعْبَدُ يُقَالُ لَهُ الْكَعْبَةُ، قَالَ: فَأَتَاهَا فَحَرَّقَهَا بِالنَّارِ، وَكَسَرَهَا، قَالَ: وَلَمَّا قَدِمَ جَرِيرٌ الْيَمَنَ، كَانَ بِهَا رَجُلٌ يَسْتَقْسِمُ بِالأزْلامِ، فَقِيلَ لَهُ: إِنَّ رَسُولَ رَسُولِ اللَّهِ (ص) هَا هُنَا، فَإِنْ قَدَرَ عَلَيْكَ ضَرَبَ عُنُقَكَ، قَالَ: فَبَيْنَمَا هُوَ يَضْرِبُ بِهَا إِذْ وَقَفَ عَلَيْهِ جَرِيرٌ: فَقَالَ: لَتَكْسِرَنَّهَا، وَلَتَشْهَدَنَّ أَنْ لا إِلَهَ إِلا اللَّهُ، أَوْ لأضْرِبَنَّ عُنُقَكَ، قَالَ: فَكَسَرَهَا، وَشَهِدَ. (بخارى:4357)
ترجمه: حديث جرير (رض) كه در آن نبي اكرم (ص)  فرمود: «آيا مرا از ذو الخلصه راحت     نمي كني»، قبلاً بيان شد. در اين روايت، جرير مي گويد: ذوالخلصه، خانه اي در يمن بود كه آنرا كعبه مي ناميدند و بتهايي در آن، عبادت مي شد و به قبايل خثعم و بجيله، ‌تعلق داشت.
يكي از راويان مي گويد: جرير رفت و آن بتها را شكست و به آتش كشيد. و هنگامي كه جرير به يمن رفت، مردي در آنجا بود كه با تيرها، فال مي گرفت. به او گفتند: همانا فرستادة رسول خدا (ص) اينجاست. اگر به تو دست يابد، گردن ات را مي زند.
راوي مي گويد: در آن اثنا كه او مشغول فال گرفتن بود، ناگهان، جرير، كنارش ايستاد و گفت: يا تيرها را مي شكني و گواهي مي دهي كه هيچ معبودي بجز الله، وجود ندارد و يا     گردن ات را مي زنم. با شنيدن اين سخن، آن مرد، تيرها را شكست و شهادت آورد.

باب (38): رفتن جرير به يمن
1662ـ وَعَنْهُ (رض) قَالَ: كُنْتُ بِالْيَمَنِ، فَلَ