ه مذكور شود.

بايد دانست كه مخالفت حضرت امير بنابر اجتهاد در مسايل فقيهه كه امامت و ميراث پيغمبر و عدم تمام هبه قبل القبض و تقسيم خمس و متعه الحج و غيره ازان  باب است اصلا كفر نيست و معصيت هم نيست زيراكه حضرت امير نيز مجتهدي بود از مجتهدين صحابه و مجتهدون را در مسايل اجتهاديه با هم خلاف جايز است ونيز مجتهد ماجور است و محارب حضرت مرتضي اگر از راه عداوت و بغض است نزد علماء اهل سنت كافر است بالاجماع و همين است مذهب ايشان در حق خوارج و اهل نهروان و حديث حربك حربي نزد ايشان بر همين محمول است اما درينجا لزوم كفر است نه التزام آن پس اطلاق مرتد بر ايشان نتوان كرد و چون شبهه  ايشان بسيار بي‌مغز و مقابل نصوص قطعيه  قرآني و احاديث متواتره پيغمبر است موجب اعتذار ايشان نمي تواند شد پس خوارج نزد اهل سنت در احكام اخروي كافراند دعاي مغفرت براي ايشان نبايد كرد و نماز جنازه ايشان نبايد خواند و علي هذا القياس و محارب حضرت امير نه از راه عداوت و بغض بلكه از شبهه فاسد و تاويل باطل مثل اصحاب جمل و اصحاب صفين پس در خطاء اجتهادي و بطلان اعتقادي خود مشترك اند فرق اين است كه اين خطاء اجتهادي و فسق اعتقادي اصحاب جمل اصلا مجوز طعن و تحقير نيست بسبب ورود نصوص قطيعه قرآني و احاديث متواتره در مدح ايشان از جناب پيغمبر عليه الصلوه والسلام مثل آنچه در حق حضرت موسي چون نصوص قطيعه قايم اند بر عصمت و علو درجه مانع اند از طعن و تحقير ايشان در آنچه با برادر خود حضرت هارون بعمل آوردند از راه عجلت و بي تاملي و آن لله في الله بود نه به هواي نفساني و نزعه شيطاني حاشا جناب او را من ذلك و در اصحاب صفين چون امور بالقطع ثابت نشده توقف و سكوت لازم است نظر بعمومات آيات و احاديث داله بر فضايل صحابه بلكه جميع مومنين و اميد شفاعت و نجات بعفو پروردگار آري اگر از جماعه شام باليقين كسي را معلوم كنيم كه عداوت و بغض حضرت امير داشت بحديكه تكفير آنجناب يا لعن و سب آن عالي قباب مي كرد اورا باليقين كافر خواهيم دانست و چون اين معني تا حال از روي روايت معتبره ثابت نشده و اصل ايمان آنها باليقين ثابت است تمسك به اصل داريم.

بالجمله اجماع اهل سنت است بر آنكه تكفير كننده حضرت امير يا منكر بهشتي بودن ايشان يا منكر لياقت خلافت از ايشان باعتبار اوصاف ديني مثل علم و عدالت و تقوي و ورع كافر است وچون اين معني در حق خوارج نهروان بالقطع به ثبوت پيوسته آنها را كافر ميگويند و از ديگران هرگز ثبوت نرسيده آنها را تكفير نمي كنند اين است تنقيح مذهب اهل سنت درين باب و موافق اصول ايشان زيراكه اجماع دارند بر آنكه منكر ضرويات دين كافر است و علو درجه ايمان حضرت امير و بهشتي بودن ايشان و لايق خلافت پيغمبر بودن از روي احاديث بلكه آيات قطيعه متواتره ثابت است پس منكر اين امور كافر باشد و محاربت با ايشان از راه شامت نفس و حب جاه يا از راه تاويل باطل و شبهه فاسد فسق عملي يا فسق اعتقادي است نه كفر و درين اصل اماميه نيز متفق اند پس درين حكم نيز بايد كه متفق باشند.

مقدمه هفتم مرد با ايمان كه مرتكب كبيره شود يا بسبب غلط فهمي و شبهه فاسد مصدر امري شنيع گردد او را سب جايز نيست بچند دليل:اول قوله تعالي «فَاعْلَمْ أَنَّهُ لَا إِلَهَ إِلَّا اللَّهُ وَاسْتَغْفِرْ لِذَنْبِكَ وَلِلْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ وَاللَّهُ يَعْلَمُ مُتَقَلَّبَكُمْ وَمَثْوَاكُمْ «19» «محمد» و قاعده اصوليه اتفاقيه است كه الامر بالشئ نهي عن ضده پس در حق مومنين فاسقين كه محتاج استغفار ايشان اند استغفار مامور به است و لعن و سب و دعاء بد در حق آنها ضد استغفار پس منهي عنه باشد و لهذا در آخر نماز بعد از تشهد در دعاء ماثو استغفار براي مومنين و مومنات در هر پنج وقت مشروع شده و دعاء بد و لعن كه دور افگندن از رحمت الهي است مقابله با امر شريعت كردنست پس حرام باشد.

دوم «الَّذِينَ يَحْمِلُونَ الْعَرْشَ وَمَنْ حَوْلَهُ يُسَبِّحُونَ بِحَمْدِ رَبِّهِمْ وَيُؤْمِنُونَ بِهِ وَيَسْتَغْفِرُونَ لِلَّذِينَ آَمَنُوا رَبَّنَا وَسِعْتَ كُلَّ شَيْءٍ رَحْمَةً وَعِلْمًا فَاغْفِرْ لِلَّذِينَ تَابُوا وَاتَّبَعُوا سَبِيلَكَ وَقِهِمْ عَذَابَ الْجَحِيمِ «7» «المومن» معلوم شد كه ملائكه حاملان عرش بااستغفار مومنين مشغولند و بديهي است كه مخالف مقربان حضور در جناب پادشاهان عرض كردن موجب غضب پادشاه و ناخوشي آن مقربان ميگردد و العياذ بالله.

سوم انكه شفاعت انبيا براي اهل كبائر ثابت است پس در صورت لعن و دعاي بد مقابله و معانده با پيغمبر خود و جميع پيغمبران لازم مي آيد و العياذ بالله.

چهارم آيت «وَالَّذِينَ جَاءُوا مِنْ بَعْدِهِمْ يَقُولُونَ رَبَّنَا اغْفِرْ لَنَا وَلِإِخْوَانِنَا الَّذِينَ سَبَقُونَا بِالْإِيمَانِ وَلَا تَجْعَلْ فِي قُلُوبِنَا غِلًّا لِلَّذِينَ آَمَنُوا رَبَّنَا إِنَّكَ رَءُوفٌ رَحِيمٌ «10»«الحشر» معلوم شد كه شان متأخرين امت همين است كه دعاي مغفرت سابقين نمايند و از كينه و بغض آنها احتراز كنند و هر كه خلاف اين كند گويا حق ملت و دين را تلف كرده باشد و العياذ بالله.

پنجم آنكه موجب محبت و دوستي ايمان است كه در فاسق موجود است و فسق او محتاج بعلاج مثل مرض پس طريق علاج آن آفت زده همين است كه ازاله اثر فسق ازو نماییم و ازاله اثر فسق را دو طريق است در حالت حيات امر بعمروف و نهي عن المنكر و وعظ و نصيحت و اقامه حد و تعزير و بعد از موت دعاي مغفرت و صدقات و فاتحه و درود و بديهي است كه چون شخصي از برادران شخصي بمرض صعب مبتلا شود علاج او باازاله اثر مرض مي كنند نه بقتل و ارهاق روح چنانچه در حديث صحيح وارد است كه «لعن المومن كقتله» زيراكه معني لعن ابعاد از رحمت است است و تا وقتي كه در او ايمان موجود است بعيد از رحمت نمي تواند شد پس معني لعن در حقيقت سلب ايمان او خواستن است و سلب ايمان موجب هلاك ابدي است بهزاران درجه شديد تر از قتل.

ششم آنكه وجود علت مستلزم وجود حكم است و زوال علت مستلزم زوال حكم پس در مومن فاسق ايمان كه صفه روح است و موجب دوستي و محبت دايم است بدوام روح پس وجوب محبت او دايم باشد بدوام روح و فسق كه عمل بدني است زيل است بزوال تعلق روح با بدن پس موجبات فسق كه بغض و عداوت و سب و تحقير و اهانت است نيز بعد الموت زايل گردد و مقتضيات ايمان كه طلب مغفرت و آمرزش است متعين باشد لاغير و لهذا در حديث صحيح وارد است كه «لاتسبوا الاموات فانهم قد افضوا الي ما قدمو» و موت در حق مومن فاسق حكم توبه دارد درين باب كه عمل بد را منقطع ميكند فرق اينست كه توبه عمل سابق را نيز محو مي كند و موت عمل سابق را محو نميكند و چون عمل بد منقطع شد محض ايمان ماند كه مقتضي وجوب محبت است.

هفتم انكه حق تعالي بر محض ايمان وعده جنت فرموده است قوله تعالي «وَعَدَ اللَّهُ الْمُؤْمِنِينَ وَالْمُؤْمِنَاتِ جَنَّاتٍ تَجْرِي مِنْ تَحْتِهَا الْأَنْهَارُ خَالِدِينَ فِيهَا وَمَسَاكِنَ طَيِّبَةً