 بلده فليس لك عليه سلطان بيد و لسان و اما كتابك الي الحسين باسمه و لاتنسبه الي ابيه بل الي امه قال الحسين و يلك من لا يرمي به الرجون افاستصغرت اباه و هو علي بن ابي طالب ام الي امه و كلته و هي فاطمه بنت الرسول فتلك افخر له انت تعقل و السلام بالجمله شرارت و بد ذاتي اين زياد و اولاد نا پاك او خصوصا عبيدالله قاتل حضرت امير حسين رضي الله عنه در حق كافه مسلمين عموما و در حق خاندان حضرت امير خصوصا به حديست كه زبان اقلام از تقرير بيان آن تن بعجز در داده و مسئله مشكل نزد شيعه آن است كه اين زياد ولد الزنا بود و ولد الزنا نزد اماميه نجس العين است و به وصف اين حضرت او را بر مردم فارس و لشكر مسلمانان امير فرمود و در آن وقت امامت نماز پنج گانه و عيدين و جمعه بر ذمه امير مي بود پس همين ولد الزنا پيش مي رفت و نمازهاي خلق الله را تباه مي كرد و اين مسئله نزد اماميه مصرح بها است كه نماز به امامت ولد الزنا فاسد است پس اماميه را هرگز نمي رسد كه به سبب ظهور خيانت و ظلم عمال عثمان بر وي طعن نمايند. طعن دوم آن كه حكم بن ابي العاص را كه پدر مروان بود و آن حضرت صلي الله عليه و سلم وي را بر تقصيري اخراج فرموده بود باز در مدينه طلبيد جوابش آن كه حكم را آن حضرت صلي الله عليه و سلم براي دوستي او با منافقين و فتنه انگيزي او در ميان مسلمين و معاونت كفار اخراج فرموده بود و چون بعد از وفات پيغمبر و خلافت شيخين عليهم السلام زوال كفر و بطلاق نفاق به حدي شد كه نام و نشاني اين دو فرقه در بلاد حجاز و مدينه منوره خصوصا از بيضه شيطان هم كمياب تر گشت و قاعده اصول مقرر است كه الحكم المعلول بالعله يرتفع عند ارتفاعها پس حكم به اخراج او نيز مرتفع شد و شيخين به آن جهت آمدن او را روا دار شدند كه هنوز احتمال فتنه و فساد قايم بود زيرا كه حكم از بني اميه بود و شيخين در تيم وعدي بنابر عداوت جاهليت باز عرق حميتش به جوش مي آيد و در ميان مسلمين موشك دواني كند و چون عثمان خليفه شد كه برادر زاده او مي شد ازاين معني هم اطمينان كلي دست داد لهذا اورا به مدينه منوره طلبيد و صله رحم نمود و خود عثمان را از اين باب سؤال كرده بود كه حكم را چرا در مدينه آوردي او خود جواب شافي فرمود گفت كه من اجازت آوردنش در مدينه منوره مرض موت آنجناب گرفته بودم چون ابوبكر خليفه شد و با او گفتم شاهد ديگر براي اجازت در خواست چون شاهد ديگر نداشتم سكوت كردم و هم چنين عمر رضي الله عنه رفتم كه شايد گفته مرا تنها قبول نمايد او هم بدستور ابوبكر شاهد ديگر خواست باز سكوت كردم چون خود خليفه شدم به علم يقيني خود عمل كردم و شاهد اين مقوله عثمان در كتابهاي اهل سنت موجود است به روايت صحيح كه در مرض موت آن حضرت صلي الله عليه و سلم روزي فرمودند كه كاش نزد من مردي صالح بيايد كه با وي سخن كنم ازواج مطهرات و ديگر خادمان محل عرض كردند يا رسول الله ابوبكررا بطلبيم فرمود نه باز گفتند عمر را طلبيم فرمودنه باز گفتند كه علي را بطلبيم فرمود نه باز گفتند عثمان را بطلبيم گفت آري و چون عثمان آمد و خلوت فرمود و تا دير با او سر گوشي نمود عجب نيست كه در آن سر گوشي كه وقت لطف و كرم بود شفاعت اين گنهكار كرده باشد و پذيرا هم شده باشد و ديگري بر آن مطلع نشده و نيز ثابت شده است كه حكم آخر عمر خود از نفاق و فساد توبه كرده بود چنان چه من بعد از او چيزي بوقوع نيامد و مع هذا پير فرتوت شده بود و قواي او متساقط گشته خوف از فتنه از او نمانده بود پس در آوردن او در مدينه در اين حالت از قبيل نظر به اجنبيه كه زوال فرتوت كه ديو شكل باشد خواهد بود اصلا محل طعن نيست. طعن سوم آن كه اهل بيت و اقارب خود را مالهاي کثير بخشش فرمود و اسراف از حد گذارنيد و بيت المال را خراب كرد چون حكم ابن ابي العاص را به مدينه آورد يك لكهه درم به او بخشيد و پسر اورا كه حارث بن الحكم بود محصول بازارهاي مدينه و عشور گنج و مندويات آن جا دهانيد و مروان را خمس افريقيه داد و عبدالله بن خالد بن اسيد بن ابي العاص بن اميه را چون از مكه نزد او آمد سه لكهه درم انعام فرمود و يك دختر خود را دو دانه مرواريد داد كه قيمت آنها از حساب تجار و جوهريان در گذشته بود و دختر ديگر را مجمري از زر مرصع به ياقوت و جواهر گران قيمت بخشيد و اكثر بيت المال را در تعمير عمارات و باغات و اراضي و مزارع خود صرف نمود و عبدالله بن الارقم و معيقب دوسي اين حالت را ديده از حدمت داروغگي بيت المال كه از عهد عمر بن الخطاب به ايشان تعلق داشت استعفا نمودند و گذاشتند ناچار شده آن خدمت بزيد بن ثابت معين نمود و روزي بعد از تقسيم بيت المال بقيه كه باقي بود آن را به زيد بن ثابت بخشيد آن بقيه زياده از لكهه درم بود و ظاهر است كه مبذر و مسرف در مال خود مطعون وملام شرع است چه جاي آن كه در مال مسلمين اين قسم كارها كند و اتلاف حقوق نمايد جواب اين انفاق كثير را از بيت المال قراردادن و محل طعن گرفتن و افترا و بهتان صريح است مالداري و ثروت عثمان رضي الله عنه قبل از خلافت خصوصا در آخر عمر خلافت عمر رضي الله عنه كه فتوح بسيار از هر طرف مي رسيد و قسمت مي شد تمام صحابه صاحبان ثروت و دولت شده بودند چنان چه بعضي از فقرا و مهاجرين را كه در زمان آن سرور به نان شب محتاج بودند هشتاد هشتاد هزار درم زكات بر آمد و حضرت امير را نيز وسعت و فراخي تمام بود وعمارات و باغات و مزارع هر همه پيدا كرده بودند عثمان رضي الله عنه چون از سابق هم غني بود و تجارت عمده در اين وقت خيلي مال دار شده بود و اين خرج و بذل او محض بر قبيله خودش نبود در راه خدا و اعتاق برده ها و ديگر وجوه خيرات و مبرات صرف مي كرد چنان چه هر جمعه يك برده آزاد مي كرد و هر روز مهاجرين و انصار را ضيافت مي نمود و طعامها مكلف به هيئت مجموعي مي خورانيد چنان چه حسن بصري گفته است كه شهدت منادي عثمان ينادي يا ايها الناس اغدوا علي اعطياتكم فيغدون فياخذونها و افره يا ايها الناس اغدوا علي ارزاقكم فيغدون فياخذونها وافيه حتي و الله لقد سمعته اذناي يقول علي كسوتكم فياخذون الحلل و اغدوا علي السمن و العسل قال الحسن و ارزاق داره و خير كثيره رواه ابو عمر في الاستيعاب و انفاقات او را در تواريخ بايد ديد و سخاوت وجود اورا از آن بايد فهيمد و هيچ كس جود و انفاق في سبيل الله را اسراف نگفته «لاسرف في الخير» حديث صحيح است و ظاهر است چون انفاق بر اقارب و خويشاوندان خود باشد اجر مضاعف مي‌شود چنان چه در حديث صحيح است كه صدقه بر مسكين تنها صدقه است و بر اقارب دو خير است هم صدقه و هم صله رحم و در قرآن مجيد نيز اقارب را بر ديگر مصارف مقدم ساخته اند قوله تعالي «لَيْسَ الْبِرَّ أَنْ تُوَلُّوا وُجُوهَكُمْ قِبَلَ الْمَشْرِقِ وَالْمَغْرِبِ وَلَكِنَّ الْبِرَّ مَنْ آَمَنَ بِاللَّهِ وَالْيَوْمِ الْآَخِرِ وَالْمَلَائِكَةِ وَالْكِتَابِ وَالنَّبِيِّينَ وَآَتَى الْمَالَ عَلَى حُبِّهِ ذَوِي الْقُرْبَى وَالْيَتَامَى وَالْمَسَاكِينَ وَابْنَ السَّبِيلِ وَالسَّائِلِ