ت پيغمبر صلي الله عليه وسلم دارد پس   ازين گروه که چنين اعتقاد داشته باشند وجهي نداشت.

روايت پنجم آنکه روي الکليني عن معاذبن کثير عن ابي عبدالله عليه السلام قال ان الله عزوجل انزل علي نبيه کتابا فقال يا محمد هذه وصيتک الي النجباء فقال و من النجباء يا جبرائيل فقال علي بن ابي طالب و ولده و کان علي الکتاب خواتيم من ذهب فدفعه رسول الله صلي الله عليه وسلم الي علي و امره ان يفک خاتما منه فيعمل بما فيه ثم دفعه الي الحسن عليه السلام ففک منه خاتما فعمل بما فيه ثم دفعه الي الحسين عليه السلام ففک خاتما فوجد فيه ان اخرج بقوم الي الشهاده فلا شهاده لهم الا معک و اشتر نفسک لله ففعل ثم دفعه علي بن الحسين عليه السلام ففک خاتما فوجد فيه ان اطرق و اصمت و الزم منزلک و اعبد ربک حتي ياتيک اليقين ففعل ثم دفعه الي ابنه محمد بن علي بن الحسين عليه السلام ففک خاتما فوجد فيه حدث الناس و افتهم و انشر علوم اهل بيتک و صدق آبائک الصالحين ولا تخافن احداً الا الله فانه لاسبيل لاحد عليک ثم دفعه الي جعفر الصادق ففک خاتما فوجد فيه حدث الناس و افتهم ولا تخافن احدا الا الله وانشر علوم اهل بيتک و صدق آبائک الصالحين فانک في حرز و امان ففعل ثم دفعه الي ابنه موسي عليه السلام و هکذا الي قيام المهدي رضي الله عنهم اجمعين و رواه من طريق آخر عن معاذ بن کثير ايضاً عن ابي عبدالله رضي الله عنه و فيه في الخاتم الخامس و قل الحق في الامن و الخوف و لاتخش الا الله و اين روايت فايده هاي عمده دارد اول آنکه حضرات ائمه هر چه ميکردند بموجب فرموده خدا ميکردند و همه ايشان مامور بودند باموري که بعمل آوردند و تصرف در زمين و دخل کردن در امور مملکت هيچ کس را ازين بزرگان نفرموده بودند و الا سعي و تلاش اين کار ميکردند و واقع هم مي شد دوم آنکه حضرت امير رضي الله عنه تا عهد خلافت خلفاء ثلاثه مامور بود بسکوت و عدم منازعت و انقياد و تسليم با خلفاء ثلاثه از حضور پروردگار و فيه المدعاء سوم آنکه بعضي ائمه رضي الله عنهم را مثل حضرت باقر و حضرت صادق عليهما السلام با هيچ کس تقيه جايز نبود پس اقوال و افعال و روايات ايشان که نزد اهل سنت بتواتر و شهرت مرويست همه محمول بر صدق و اظهار است و آنچه امام ابوحنيفه و امام مالک و غيرهما از علماء اهل سنت ازيشان اخذ کردند و آموختند همه  بفرموده خدا بود و الحمد لله وآنچه شيعه در اقوال و اعمال ايشان که موافق اهل سنت در کتب شيعه مرويست تصرف ميکنند و حمل بر تقيه مي نمايند صريح مخالف وصيت است.

روايت ششم روي سليم قيس بن الهلالي في کتابه من احتجاجات اشعث بن قيس في خبر طويل ان امير المومنين رضي الله عنه قال لما قبض رسول الله صلي الله عليه وسلم و مال الناس الي ابي بکر رضي الله عنه فبايعوه حملت فاطمه رضي الله عنها واخذت بيد الحسن والحسين عليهما السلام ولم ندع احدا من اهل بدر واهل السابقه من المهاجرين و الانصار الا ناشدتهم الله حقي و دعوتهم الي نصرتي فلم يستجب لي من جميع الناس الا اربعه رهط الزبير و سلمان و ابوذر والمقداد واين روايت دال است صراحه بر آنکه تقيه بر آن امام بحق واجب نبود واگر تقيه واجب مي بود حضرت زهرا را سوار کردن و حسنين را در بدر گردانيدن حاصلي نداشت و اظهار اين امر با کساني که بيعت با ابوبکر رضي الله عنه کرده بودند خيلي مضر بود.

روايت هفتم سليم بن قيس مذکور در کتاب ديگر که نزد شيعه مشهور است بکتاب ابان ابن عياش الذي يرويه عن سليم ميگويد ان ابابکر بعث الي علي قنفذا حين بايعه الناس و لم يبايعه علي و قال له انطلق الي علي فقل له اجب خليفه رسول الله صلي الله عليه وسلم فانطلق فبلغه فقال ما اسرع ما کذبتم علي رسول الله صلي الله عليه وسلم و ارتددتم و الله ما استخلف رسول الله عليه وسلم غيري و اين روايت نيز نص صريح است بر بطلان تقيه.

روايت هشتم نيز روايت ابان است در کتاب سليم انه لما لم يجب علي غضب عمر واضرم بالنار باب دار علي واحرق الباب و دفعه فاستقبلته فاطمه رضي الله عنهما و صاحت يا ابتاه يا رسول الله فرفع عمر السيف و هو في غمده فوجي به جنبها و رفع السوط فضرب به درعها فصاحت يا ابتاه فاخذ علي بتلابيب عمر و هزه و وجي انفه ورقبته درين روايت هم  صريح بطلان تقيه است زيراکه اگر تقيه واجب مي بود اين هشت مشت شدن معني نداشت در اول وهله بايستي اجابت مدعاء حريفان کرد.

روايت نهم نيز دران کتاب است که قال عمر لعلي بايع ابابکر قال ان لم افعل ذلک قال اذا و الله يضرب عنقک قال کذبت والله يا ابن اصهاک لاتقدر علي ذلک انت الام و اضعف من ذلک و اين روايت ماده تقيه را از اصل برکند که حضرت امير رضي الله عنه دشنام هم داد و تکذيب هم فرمود و مؤکد بقسم  نمود و عمر رضي الله عنه را اضعف خلق الله دانست حالانکه در نهج البلاغه که اصح الکتب شيعه است مرويست که حضرت امير رضي الله عنه چون شنيد که لشکريان آنجناب اهل شام را بد ميگويند منع فرمود و گفت که اني اکره لکم ان تکونوا سبابين معلوم نيست که اينجا کدام ضرورت در پيش آمد که زبان پاک خود را باين دشنام غليظ آلوده فرمود.

روايت دهم آنکه روي محمد بن سنان ان امير المومنين قال لعمربن الخطاب يا مغروراني اراک في الدنيا قتيلا بجراحه من اعبد ابن ام معمر تحکم عليه جورا فيقتلک يدخل بذلک الجنان علي رغمه منک و اين کلام خشونت التيام بفراسخ بلکه بمراحل دور از تقيه است.روايت يازدهم نيز محمد بن سنان روايت ميکند ان امير المومنين رضي الله عنه قال لعمر رضي الله عنه ان لک و لصاحبک الذي قمت مقامه متکا وصلبا تخرجان من جوار رسول الله صلي الله عليه وسلم فتصلبان علي دوحه يابسه فتورق فيفتتن بذلک من والا کما ثم يوتي بالنار التي اضرمت لابراهيم صلي الله عليه وسلم و ياتي جرجيس ودانيال وکل نبي و صديق فتصلبان فيها فتحرقان و تصيران رمادا ثم تاتي ربح فتنفکهما في اليم نسفا درينجا هم آئين تقيه را صريح از دست داد و هر چند روايات بطلان تقيه در کتب شيعه بيش از حد شمار است اما درين رساله اثنا عشريه تبرکا بعدد ايمه اثنا عشر رضي الله عنهم برين دوازده روايت اکتفا رفت و هيچ عاقل بعد از شنيدن اين روايات تردد ندارد که چون عمر رضي الله عنه را که از جمله معاندان حضرت امير رضي الله عنه بسرکشي و هيبت و صولت مشهور و ضرب المثل است در هر باب باين مرتبه تذليل واقع مي شد ديگران که نسبت باو جبان و ضعيف القلب بودند يقين است که خيلي بي حواس مي‌شده باشند و دست و پا گم کرده پس تصرف نه فرمودن در ملک و گذاشتن امور خلافت بطور و اختيار اين اشخاص قليل و ذليل ديده و دانسته از حضرت امير بوقوع مي امد نه بنابر ناچاري و تقيه اگرچه سراين در گذشته که سراسر موجب فساد دين و ايمان خلايق شد و تحريف شريعت و تبديل کتاب الله ثمره آن گرديد هيچ در اذهان قاصره نميرسد والله اعلم باسرار اوليائه و اصفيائه و نيز وقوع تقيه از ائمه باوصف آنکه موت ايشان به اختيار ايشان است و علم ما کان و ما سيکون ايشان را حاصل است بحديکه ظلمه و فجره غصب بنات و اخ