َزَقْنَاهُمْ يُنْفِقُونَ «54»«القصص» را نيز بتقيه تفسير کنند و گويند حسنه تقيه است و سيئه اظهار حالانکه ما قبل آيت صريح دلالت بر اظهار ميکند «وَإِذَا يُتْلَى عَلَيْهِمْ قَالُوا آَمَنَّا بِهِ إِنَّهُ الْحَقُّ مِنْ رَبِّنَا إِنَّا كُنَّا مِنْ قَبْلِهِ مُسْلِمِينَ «53»«القصص» و نيز در صورت تقيه حاجت صبر نيست انجام تقيه خود بر آش و پولاد تورانيان دست زدن نه صبر بر مشقت و در تقيه خود سراسر موافقت و اتحاد است نه مخالفت و عناد.

از مبطلات تقيه در کتب اين فرقه روايات ناطقه از اهل بيت عليهم السلام موجود است از انجمله روايتي که از حضرت امير منقول شد.

و از انجمله اين روايت است که رضا در نهج البلاغه آورده قال امير المومنين اني و الله لو لقيتهم واحدا و هم طلاع الارض کلها ما باليت و لا استوحشت و اني من ضلالتهم التي هو فيها والهدي الذي انا عليه لعلي بصيره من نفسي و يقين من ربي و اتي الي لقاء الله و لحسن ثوابه المنتظر راج کذا في نهج البلاغه پس کسي که از جنگ اعداء تن تنها با وجود کثرت آنها بحدي که روي زمين را بپوشند نترسد و وحشت دامنگير نشود و مشتاق لقاء الله باشد و منتظر ثواب و اميدوار عنايات و کرامات او باشد در هر دو صورت موت و حيات از وي تقيه چه امکان دارد و نيز تقيه نمي‌شود الا بخوف و خوف دو مرتبه دارد:

اول خوف جان و اين خود اصلا حضرات ائمه را نمي باشد بدو وجه اول آنکه موت ايشان باختيار ايشان است چنانچه کليني در کافي اثبات اين مسئله نموده و ساير اماميه بران اجماع دارند دوم انکه ائمه را علم ما کان و ما يکون حاصل مي باشد پس اجل خود را و کيفيت و وقت موت خود را بتفصيل و تخصيص ميدانند پس پيش ازان چرا از جان خود بترسند.

دوم خوف مشقت و ايذاء بدني و بدگوئي و هتک حرمت و اين چيزها را تحمل کردن و گوارا ساختن کار نيکانست هميشه تحمل بلا در امتثال اوامر الهي نموده‌اند و با پادشاهان جبار و فرعونان روزگار مقابله نموده اگر ازين امر جبن کنند و تحمل مشقت در عبادت و مجاهده بر خود گوارا ندارند از نيکان نباشند چه جاي امام نيكان پس تقيه بهيچ وجه ايشان را روا نبود و نيز اگر تقيه واجب مي بود حضرت امير چرا در بيعت ابوبکر رضي الله عنه شش ماه توقف ميکرد چنانچه مزعوم شيعه است که صريح اظهار ملال و ناخوشي بود و اول وهله چرا بيعت نمي فرمود.

روايت سوم روي العياشي عن زراره بن اعين عن ابي بکر بن حزم قال اوضأ رجل و مسح علي خفيه فدخل المسجد و صلي فجاء علي فوجا رقبته فقال و يلک تصلي علي غير وضوء فقال امرني عمر بن الخطاب فاخذ بيده فانتهي به اليه ثم قال انظر ما يقول هذا عنک و رفع صوته علي عمر فقال انا امرته بذلک پس درينجا تقيه کجا رفت که کردن آن مصلي را بخشش کردند و عمر را بزجر و توبيخ نهيب کردند.

روايت چهارم راوندي که مقتداي شيعه و شارح نهج البلاغه است در کتاب مرايح الحوايج از سلمان فارسي رضي الله عنه روايت کنند ان عليا بلغه عن عمر انه ذکر شيعته فاستقبله في بعض طرفات بساتين المدينه و في يد علي قوس فقال يا عمر بلغني عنک ذکرک شيعتي فقال اربع علي صلعتک فقال علي انک لههنا ثم رمي بالقوس علي الارض فاذا هو ثعبان کالبعير فاغرا فاه و قد اقبل نحو عمر لتبلعه فقال عمر الله الله يا ابا الحسن لاعدت بعدها في شي و جعل يتضرع اليه فضرب يده الي الثعبان فعادت القوس کما کانت فمضي عمر الي بيته فقال سلمان فلما کان في الليل دعاني علي فقال سر الي عمر فانه حمل اليه من ناحيه المشرق مال و قد عزم ان يحتبسه فقل له يقول لک علي اخرج ما حمل اليک من المشرق ففرقه علي من هو لهم و لا تحتبسه فافضحک قال سلمان فمضيت اليه و اديت الرساله فقال اخبرني عن امر صاحبک من اين علم به فقلت و هل يخفي عليه مثل هذا فقال يا سلمان اقبل عني ما اقول لک ما علي الا ساحر و اني المستيقن بک و الصواب ان تفارقه و تصير من جملتنا قلت ليس کما قلت لکنه ورث من اسرار النبوه ما قد رايت منه و عنده اکثر من هذا قال ارجع اليه فقل السمع والطاعه لامرک فرجعت الي علي فقال احدثک عما جري بينکما فقلت انت اعلم  مني فتکلم بکل ما جري بيننا فقال ان رعب الثعبان في قلبه الي ان يموت درين روايت هم گردن تقيه زده اند و بيخ او برکنده پس صريح معلوم شد که سکوت حضرت امير بر اموري که در خلافت شيخين واقع مثل قصه فدک و نکاح حضرت ام کلثوم و غير ذلک محض بنابر استصواب و تحسين آنها بود و الا قدرت انکار بوجه اتم داشت و با وصف قدرت انکار اگر بر منکرات شرعي سکوت و مداهنت ميکرد فاسق مي شد بلکه در مقدمه نکاح دختر حضرت زهرا رضي الله عنها اگر باين همه اقتدار تهاون ميفرمود چه قباحت که لازم نمي آمد و باين مداهنات و تهاونات از لياقت امامت بمراحل بعيده دور مي افتاد معاذ الله من ذلک چنانچه اگر يک دو بار منکري را ديد يا به علم غيب معلوم فرمود آن قسم تصرف قهري نبود که سخت ترين اين فرقه ظلمه که اصلا پاس کسي نداشت يعني عمر بن الخطاب اين قدر مرعوب شد تا بديگران چه رسد پس تحريم متعه و ترويج سنت تراويج و قسمت خمس و غنايم و توليت عمال و ديگر مهمات خلافت را مي پسنديد اولا بيک گردش چشم بر هم ميزد و حاجت فوج ولشکر واعوان وانصار اصلا ندشت يک کمان بي تير کفايت ميکرد و آنچه در کتب اماميه مسطور است که سکوت او در عهد عمرين و موافقت اودر امور دين وخلافت با ايشان بحسب ظاهر بجهت آن بود که مقهور و ذليل و بي مقدور بود و طاقت مقابله با آنها نداشت همه غلط و واهي است لايعبا به والحمد لله.

و نيز از اثبات اصل تقيه لازم مي آيد چيزهايکه در ناموس اهل بيت و آب روي ايشان و غيرت ايشان خلل مي اندازد مثل دختر خود دادن به کافري بلکه تزويج جميع دختران و خواهران خود با کافران با وصف قدرت بر دفع آنها که باظهار يک معجزه در طرفه العين فضيحت مي شدند و نيز در کتب شيعه و اهل سنت باتفاق متواتر است که حضرت امير و اهل بيت با خلفاء ثلاثه وديگر صحابه در مسايل بسيار از فروع فقهيه مخالفتها نموده و مناظره ها فرموده وهيچ کس درين مناظره و مخالفت اينها را مطعون نه کرده چه جاي ايذاء ديگر پس تقيه باطل شد زيراکه در بعضي مسايل اظهار واقع شد و مضرتي نرسيد پس معلوم شد که قدرت اظهار موجود بود و خوف مضرت معدوم و نيز اگر تقيه واقع شود يا بامر خدا باشد يا بغير امر او و اگر شق اول است پس معلوم ميشود که معاذالله خداي تعالي حکيم نيست زيراکه کاري فرمودن و آنچه مخالف آن کار باشد نيز فرمودن شان حمقا و سفهاست مثل آنکه گلکاري براي مرتب خانه بيارند و گويند که دست باينخانه مرسان و مرمت کن واگر شق ثاني است محض بخوف ايذاء مردم پس دليل جبن حضرات ائمه و کسالت و بيصبري انهاست و اين امور سلب لياقت امامت ميکنند تمام قرآن مملو است بتاکيد بر تحمل مشقتهاي جهاد وصبر بر بلاها و جابجا مدح صابرين فرموده ازين امور گريختن و دل دزديدن هرگز عادت صالحان و صابران نبوده است و نيز اگر تقيه واجب مي بود امير المومنين بعمر چرا ميگفت که لولا عهد عهد الي حبيبي لا اخونه لعلمت اينا «حَتَّى إِذَا رَأ