أَغَيْرَ اللَّهِ أَبْغِي رَبًّا وَهُوَ رَبُّ كُلِّ شَيْءٍ وَلَا تَكْسِبُ كُلُّ نَفْسٍ إِلَّا عَلَيْهَ« وَلَا تَزِرُ وَازِرَةٌ وِزْرَ أُخْرَى» ثُمَّ إِلَى رَبِّكُمْ مَرْجِعُكُمْ فَيُنَبِّئُكُمْ بِمَا كُنْتُمْ فِيهِ تَخْتَلِفُونَ «164»«الانعام»و اگر اين انتساب بعمر رضي الله عنه موجب وجوب لعن او باشد محمد بن ابي بكر را چرا از دست بايد داد و زير لعن نبايد گرفت و اگر رفاقت و صحبت حضرت امير در حق او مانع لعن است زوجيت و صحبت پيغمبر چرا در حق حفصه رضي الله عنها مانع نميشود.

تعصب بيست و چهارم مقداد شيخ اين فرقه گفته است كه عمر بن الخطاب رضي الله عنه زنا كرده بود با مادر معاويه حالانكه شريف مرتضي در تنزيه الانبيا و الائمه و ديگر علماء اماميه بالقطع حكم كرده اند بانكه عمر و ديگر خلفا پاسداري ظواهر شريعت و ترويج شعاير دين و تقوي و زهد را خيلي رعايت ميكردند تا در نظر مردم از لياقت منصب امامت نيفتند و علي الخصوص عمر را رضي الله عنه درين باب كدوكاوش و احتياط و پرهيز تمام بود.

تعصب بيست و پنجم انكه گويند كه آنحضرت صلي الله عليه و سلم طلاق عائشه رضي الله عنها بلكه جميع ازواج خود را بحضرت علي تفويض فرموده بود كه هر گاه خواهد طلاق دهد هر كرا خواهد حالانكه خداي تعالي پيغمبر را مالك طلاق اين ازواج نداشته بود تا بتفويض ديگري چه رسد قوله تعالي «لَا يَحِلُّ لَكَ النِّسَاءُ مِنْ بَعْدُ وَلَا أَنْ تَبَدَّلَ بِهِنَّ مِنْ أَزْوَاجٍ وَلَوْ أَعْجَبَكَ حُسْنُهُنَّ إِلَّا مَا مَلَكَتْ يَمِينُكَ وَكَانَ اللَّهُ عَلَى كُلِّ شَيْءٍ رَقِيبًا «52»«الا حزاب» و اين فضيلت ازواج را ازان حاصل شد كه دنيا را طلاق داده آخرت را اختيار نمودند و صحبت پيغمبر را بر متاع زندگاني و عيش و كامراني ايثار فرمودند حق تعالي خواست كه ايشان را از پيغمبر در دنيا و آخرت جدا نسازد و مراره و تلخي طلاق نچشاند چنانچه در شرح آيت تخيير بتفصيل در كتب و تفاسير شيعه نيز ثابت قدمي اينها مذكور و مسطور است و پيش قدم همه ازواج درين ايثار و اختيار عائشه بود رضي الله عنها بالاجماع پس ممكن نيست كه آنحضرت صلي الله عليه وسلم اورا طلاق ميداد تا بتفويض طلاق او بدست ديگري چه برسد و اگر بالفرض تفويض طلاق هم واقع مي شد باز شيعه را چه فايده زيرا كه تا حين حيات آنجناب ايقاع طلاق رو نداد و بعد از وفات تفويض و توكيل باطل شد اذ الوكاله تبطل بموت الموكل بالاجماع در وقتي كه عائشه رضي الله عنها را با حضرت امير رضي الله عنه مقابله و مقاتله واقع شد حضرت امير مالك طلاق او نبود و نيز بديهي است كه ايقاع طلاق بعد از موت معني ندارد و چون تعصبات اين فرقه روزبروز در تجدد و تزايد است هرگز استيعاب و احاطه آنها امكان ندارد لا جرم بنابر نمونه اين قدر را مذكور كرده اقتصار نموده آمديم و درين باب مقصود در هرسه فصل همين عرض نمونه است نه احاطه و استيعاب و الله الملهم للحق و الصواب.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:135.txt">قسمت اول</a><a class="text" href="w:text:136.txt">قسمت دوم</a><a class="text" href="w:text:137.txt">قسمت سوم</a></body></html>هفوه اولي آنكه گويند كار انبيا و ائمه اخفاء دين و مذهب است هميشه اين بزرگواران به تقيه گذرانيده اند و مذهب و دين خود را بكسي واضح نه گفته اند اين را نمي فهمند كه پس حاصل از بعثت انبيا و نصب ائمه چه باشد اين خيال باطل ازان ناشي شده است كه هر صاحب عزم كه در پي رفع دولتي و وضع دولتي مي باشد عزم خود را اخفا ميكند و تدبير خودرا به كسي واضح نميگويد ليكن انبيا و ائمه را مثل صاحب عزمان دنيا طلب دولت خواه فهميدن و حال ايشان را بر حال آن جماعه قياس كردن همان مثل است كه كسي در صحن كاچي قليه جويد اضاع العمر في طلب المحال اگر اندك تامل كنند صريح معلوم توانند نمود كه بعث نبي و نصب امام باز او را باخفاي امر كردن بمشابه آنست كه شخصي را قاضي شهري نمايند و گويند كه هرگز تكلم مكن و حرف از زبان برميار و كلام خصمين را مشنو هر طفل مكتب ميفهمد كه تمسخر محض و لعب صرف است و سفاهت ظاهره و مناقض غرض بعث و نصب و اگر اين تقيه و نفاق انبيا و ائمه بخودي خود ميكنند نه بفرموده خدا پس عاصي و گنهكار باشند و تارك واجب القول بالعصمه نيافته بالجمله دروغ گفتن و نفاق ورزيدن شأن انبيا و ائمه نيست كه طول العمر بلا ضرورت اين خصال ذميمه را شيمه و ملكه خود سازند و مردم را اضلال و تلبيس دين مي نموده باشند اگر خوفي هم از منكرين و معاندين لاحق ايشان شود از كلمه الحق باز نمي مانند قوله تعالي في حق الانبيا «الَّذِينَ يُبَلِّغُونَ رِسَالَاتِ اللَّهِ وَيَخْشَوْنَهُ وَلَا يَخْشَوْنَ أَحَدًا إِلَّا اللَّهَ وَكَفَى بِاللَّهِ حَسِيبًا «39» «الاحزاب» و اگر انبيا تقيه ميكردند چرا اذيت كفار و ضرب و شتم و هتك حرمت و تذليل و اخراج از دست آنها چشيدند و مي كشيدند جائيكه عوام مومنان را گفته باشند «أَمْ حَسِبْتُمْ أَنْ تَدْخُلُوا الْجَنَّةَ وَلَمَّا يَأْتِكُمْ مَثَلُ الَّذِينَ خَلَوْا مِنْ قَبْلِكُمْ مَسَّتْهُمُ الْبَأْسَاءُ وَالضَّرَّاءُ وَزُلْزِلُوا حَتَّى يَقُولَ الرَّسُولُ وَالَّذِينَ آَمَنُوا مَعَهُ مَتَى نَصْرُ اللَّهِ أَلَا إِنَّ نَصْرَ اللَّهِ قَرِيبٌ «214»«البقره»*« وَكَأَيِّنْ مِنْ نَبِيٍّ قَاتَلَ مَعَهُ رِبِّيُّونَ كَثِيرٌ فَمَا وَهَنُوا لِمَا أَصَابَهُمْ فِي سَبِيلِ اللَّهِ وَمَا ضَعُفُوا وَمَا اسْتَكَانُوا وَاللَّهُ يُحِبُّ الصَّابِرِينَ «146»«آل عمران» برسل و انبيا و ائمه چه گمان بايد کرد و تتمه اين هفوه آنکه گويند معني اتقاکم در آيه «يَا أَيُّهَا النَّاسُ إِنَّا خَلَقْنَاكُمْ مِنْ ذَكَرٍ وَأُنْثَى وَجَعَلْنَاكُمْ شُعُوبًا وَقَبَائِلَ لِتَعَارَفُوا إِنَّ أَكْرَمَكُمْ عِنْدَ اللَّهِ أَتْقَاكُمْ إِنَّ اللَّهَ عَلِيمٌ خَبِيرٌ«13»«الحجرات» اکثر کم تقيه است و بهمين تفسير کرده اند علماء ايشان اين لفظ را و بموجب اين  تفسير لازم مي‌آيد که حضرت يحيي و حضرت زکريا و حضرت امام حسين که بالاجماع تقيه نکردند اصلا نزد خداي تعالي کرامت و بزرگي نداشته باشند و جميع منافقين عهد آنحضرت صلي الله عليه و سلم در نهايت مرتبه از کرامت و بزرگي باشند «سُبْحَانَكَ هَذَا بُهْتَانٌ عَظِيمٌ» «16» «النور» 

و آنچه  در باب وجوب «تقيه» و خوبي آن از حضرت صادق روايت کنند همه آثار مخترعه و موضوعه اين فرقه است هرگز مثل اين هفوه را حضرت امام تجويز نخواهد فرمود چه جاي ايجاب آن و حضرت امام چه قسم جد امجد خود اميرالمومنين عليه السلام بفرمايد حالانکه نص حضرت امير در کتاب «نهج البلاغه» که اصح الکتب شيعه و متواتر است نزد ايشان موجود است علامه الايمان ايثارک الصدق حيث يضرک علي الکذب حيث ينفعک و اين نص صريح دلالت مي‌کند که هر که تقيه کند ايمان ندارد و آيه «أُولَئِكَ يُؤْتَوْنَ أَجْرَهُمْ مَرَّتَيْنِ بِمَا صَبَرُوا وَيَدْرَءُونَ بِالْحَسَنَةِ السَّيِّئَةَ وَمِمَّا 