ي منزل من السماء دارد چون غلبه وهم در مذاهب و دلايل شيعه بسيار يافته شده است بنابر اين از عقل ايشان اعتماد برخاست و لهذا سلف گفته اند که الشيعه نسوان هذه الامه حالا اوهام ايشان را به تفصيل بايد شنيد بايد دانست که غلبه وهم بر عقل در دريافت مطالب حقه به چند نوع مي باشد.

نوع اول آنکه حکم جزئي را کلي داند مثل آنکه هر مخالف دشمن است و منشاء غلط فهمي ايشان درين جا آنست که معکوس اين حکم کلي است زيرا که هر دشمن مخالف است پس وهم حکم ميکند که عکس اين حکم کلي حکم کلي است و اين غلط شيعه را در حق اهل بيت و اصحاب افتاده بلکه در حق اهل سنت و اهل بيت نيز رو داده که صحابه و اهل سنت را در بعضي مسايل فقهيه بيشتر تعلق امامت و لواحق آن دارد مخالف روايات اهل بيت يافتند پس حکم کردند بعداوت ايشان با اهل بيت حال آنکه مخالفت را عداوت گفتن هرگز نزد عقل راست نمي آيد چه اگر دو شخص   مقصد واحد را اراده کنند و در طريق وصول به آن مقصد مخالفت نمايند يکي را دشمن ديگر نتوان گفت بالبداهه شاگردان فقيه اعظم اهل سنت ابوحنيفه کوفي رحمه الله عليه که قاضي ابويوسف و محمد ابن الحسن شيباني‌اند در مسايل بسيار مخالفت استاد خود کرده‌اند و آنها را دشمن استاد خود هيچ عاقل نمي تواند گفت و ازهمين قاعده شاخه‌هاي بسيار متفرع مي‌شود مثل آنکه اگر شخصي بر فعل شخص ديگر انکار کند و يا او را در مشوره و اجتهادي تخطيه نمايد دشمن اوست و انکار حضرت امير را بر عثمان رضي الله عنهما و تخطيه بغض مجتهدات او را دليل بر دشمني حضرت امير با عثمان مي آورند و علي هذا القياس انکار حضرت ام المومنين عائشه را بر حضرت امير در مقدمه تاخير قصاص عثمان رضي الله عنهم محمول بر دشمني مي سازند و چون اصل فاسد است فروع فاسدتر باشند و در کتب شيعه خلاف اين اصل ثابت است ابومخنف روايت مي‌کند از حضرت امام حسين در باب صلح نمودن حضرت امام حسن با معاويه که ايشان انکار برين صلح مي فرمودند و تخطيه حضرت امام حسن نمودند و لفظ روايت اين است که ان الحسين بن علي کان يبدي الکراهيه لما فعله اخوه الحسن من صلح معاويه و يقول لو جزّ انفي کان احب الي مما فعله اخي پس انکار و خطبه اگر موجب عداوت باشد لازم آيد که حضرت امام حسين دشمن حضرت امام حسن باشند معاذ الله من اعتقاد هذا الکفر الصريح.

نوع دوم آنكه صيغه حصر در اکبر زياده کنند تا در نتيجه غلط افتد و ازين قبيل است اکثر دلايل شيعه که نمونه آن در باب امامت گذشت مثل آنکه حضرت امير عالم و شجاع و متقي بود و هر که عالم و شجاع و متقي باشد همونست امام يعني غير او امام نيست حالانکه در صغري اصلا حصر ثابت نشده و اين غلط بسبب عدم تکرر    اوسط است بتمامه در مقدمتين و تکرار شرط انتاج است و وهم بسبب عجز در تعمق معاني قيود عاقل ميشود و ميفهمد که شايد درين صورت اوسط بتمامه مکرر شده باشد و نيز از همين جنس است اين دليل که حضرت امير واجب الاطاعت است همونست امام و علي هذا القياس.

نوع سوم آنکه مطلوب چيزي باشد و نتيجه چيز ديگر برآيد ليکن بسبب کمال قرب و مجاورت در ميان مطلوب و نتيجه وهم قناعت کند که مطلوب حاصل شد و بهمين سبب اکثر تقريبات دلايل شيعه تمام نمي‌شود چنانچه در مباحث امامت مفصل گذشت مثل آنکه حضرت امير باب مدينه العلم است و هر که باب مدينه العلم باشد امام است وهم پنداشت که امام چون رئيس امت است و باب نيز رياست خانه دارد بوجه من الوجوه پس چون حضرت امير باب شد امام هم شد حالانکه باب مدينه العلم شدن چيزي ديگر است و امام بودن چيز ديگر در ميان هر دو نه اتحاد است و نه لزوم.

نوع چهارم مصادره بر مطلوب که وهم بسبب تغاير لفظ يا مفهوم مي پندارد که مقدمه دليل چيز ديگر است و مطلوب چيز ديگر يکي را به ديگري ثابت کردم حالانکه عقل هر دو را يک چيز ميفهمد يا يک ذات ميداند پس اثبات يکي بديگري اثبات الشي ء بنفسه است نزد عقل چنانچه شيعه گويند که حضرت امير اولي بتصرف است و هر که اولي بتصرف است امام است حالانکه اولي بتصرف عام عين معني امام است پس اکبر و اوسط هر دو يک چيزند و صغري و مطلوب يک قضيه از جهت معني اگر چه در لفظ تغاير باشد و يک قسم از مصادره آنست که مقدمات دليل واضح از مطلوب نباشند بلكه اخفي و اقبل للمنع باشند به نسبت مطلوب نزد خصم مثل آنكه حضرت امير معصوم است و معصوم امام است امامت حضرت امير نيز نزد اهل سنت ثابت است و لو في وقت من الاوقات و معصوميت نزد ايشان خاصه انبياست در هيچ وقت حضرت امير را معصوم نمي‌دانند آري محفوظ مي‌شمارند و دلايل مثبته امامت آنجناب بسيار واضح و قوت دارند و دلايل اثبات عصمت مخدوش و مقدوح.

نوع پنجم غلط باشتراك لفظي يعني بر دو چيز يك لفظ اطلاق مي‌شود حكم چيز ديگر ثابت كنند مثل نبي امام است در نزول شريعت و وحي و خليفه نبي نيز امام است در حكم و احكام و جنگ و صلح پس چون نبي معصوم باشد خليفه هم مي‌بايد كه معصوم باشد حال آنكه اطلاق امام بر نبي به معني ديگر است و اطلاق امام بر خليفه به معني ديگر و از همين قبيل است غلطي كه در توجيهات نحويه واقع مي‌شود مثل آنكه گويند «و هم راكعون» حال است از «و يقيمون الصلوه» براي احتراز از صلوه يهود و از اين قبيل است غلط مجاز يعني چيزي را به علاقه مجاز يك لفظ گفته مي‌شود آنچه لازم نمي‌باشد آن چيز را ثابت كنند مثل آنكه بعضي روافض گويند كه الله نور و كل نور محسوس فالله محسوس و همين است مذهب هشام بن الحكم و ديگر پيشوايان ايشان و حال آنكه اطلاق لفظ نور بر ذات باري تعالي بنابر مجاز است و محسوسيت لازم نوري حقيقي است و مثل آنچه گويند كه حضرت امير را حق تعالي نفس نبي فرمود چرا كه نبي معصوم و مفترض الطاعه و اولي به تصرف و افضل از جميع انبيا و خلايق بود و حضرت امير را نيز اين همه احكام ثابت باشند حال آنكه اگر حضرت امير را نفس فرمود به طريق مجاز فرمود و بر مجاز حكم حقيقت مترتب نمي‌شود و الا شجاع را موجب سلب انسانيت او شود.

نوع ششم ايهام العكس است يعني مقدمه صادقه به دست عقل افتد و وهم را كليه صادق شمرده در دلايل بكار برد مثل آنكه هر انسان معصوم قابل امامت است مقدمه صادقه است و عکس او را وهم تراشيد که هر قايل امامت معصوم است حالانکه نزد منطقيين ثابت و مقرر است که موجبه کليه منعکس نمي‌شود بموجبه کليه.

نوع هفتم اغفال اللزوم است يعني حکم ملزوم را به لازم اعم دهند واز ان دو غلط افتند مثل انکه گويند نبي را عصمت از ان واجب است که رياست امت دارد پس هر رئيس امت مي بايد که معصوم باشد حالانکه عصمت نبي از جهت تصديق معجزه است نه از جهت رياست و ازين قبيل است آنچه گويند که عزل ابوبکر از تبليغ براه از آن جهت بود که قابل نيابت پيغمبر نبود پس قابل هيچ نيابت نباشد حالانکه عزل او از جهت موافقت عادت عرب بود در نقض عهد و از همين قبيل است آنچه گويند که معاويه را در مقابله حضرت امير از ان خطاکار ميدانند که صحابه را در مقابله اهل بيت دعوي خلافت نميرسيد پس هر صحابي را بمقابله اهل بيت دعوي خلافت نميرسد و علي هذا 