اخت و سوخت غلط است صحيح آن است كه شجاع بن زبرفان را كه لوطي بود به امر حضرت امير سوختن فرموده و بالفرض اگر از راه سياست قاطع طريق را هم سوختن فرموده باشد محل طعن نمي‌تواند شد زيرا كه فعل او با فعل معصوم موافق افتاد دليل سوم آنكه ابوبكر را مسئله جده و كلاله معلوم نبود كه از ديگران سؤال مي‌كرد جواب آنكه اين طعن بر اهل سنت موجب الزام نمي‌شود زيرا كه نزد ايشان علم به جميع احكام بالفعل در امام شرط نيست آري اجتهاد و ملكه استنباط شرط است و همين است كار مجتهد كه اول تتبع نصوص مي‌كند و تفحص اخبار مي‌نمايد اگر حكم منصوص يافت موافق به نص فتوي مي‌دهد و اگر منصوص نيافت به استنباط مشغول شد و چون در وقت ابوبكر رضي الله عنه نصوص مدون نبودند و روايات احاديث مشهور نشده ناچار از صحابه تفحص مسموعات‌شان مي نمود قال في شرح التجريد اما مسئله الجده و الكلاله فليست بدعا من المجتهدين اذ يبحثون عن مدارك الاحكام و يسألون من احاط بها علماً و لهذا رجع علي في بيع امهات الاولاد الي قول عمر و ذلك لا يدل علي عدم علمه بلكه اين تفحص و تحقيق دلالت مي‌كند كه ابوبكر صديق در احكام دين كمال احتياط مرعي مي‌داشت و در قواعد شريعت شرايط اهتمام تمام بجا مي‌آورد و لهذا چون مسئله جده را مغيره ظاهر كرد پرسيد كه هل معك غيرك و الا در روايات تعدد شرط نيست پس اين امر در حقيقت منقبت عظمي است براي صديق چه بلا تعصب بيجاست كه منقبت را منقصت سازند و محل طعن گردانند آري.

بيت:

چشم بدانديش پراكنده باد * عيب نمايد هنرش در نظر

و اگر شيعه گويند كه اكتفاء بر اجتهاد در حق امام مذهب اهل سنت است نزد ما علم محيط بالفعل به جميع مسايل شرع شرط امامت است اين جواب بكار نمي‌آيد گوييم چون بناء مطاعن بر مذهب اهل سنت است لابد قرار داد ايشان را در اين باب مسلم بايد داشت و الا نفي امامت ابوبكر نزد اهل سنت كه مدعاي اين باب است ميسر نخواهد آمد و اگر اهل سنت را بسيار تنگ كرده تشيع بر ذمه ايشان ثابت مي‌كنند اينك جواب بر اصول شيعه بايد شنيد جواب ديگر اگر ابوبكر را رضي الله عنه مسئله جده و كلاله معلوم نشود در امامت او نقصاني نمي‌كند زيرا كه به موجب روايات شيعه حضرت امير را نيز بعضي مسايل معلوم نبود حال آنكه بالاجماع امام مطلق بود روي عبدالله بن بشر ان عليا سئل عن مسئله فقال لا علم لي بها ثم قال و ابردها علي كبدي سئلت عما لا اعلم و رواه سعدان ابن نصير ايضاً و نيز حضرت امام به حق ناطق جعفر صادق را بعضي مسايل معلوم نبود روي صاحب قرب الاسناد من الاماميه عن اسماعيل بن جابر انه قال قلت لابي عبدالله عليه السلام في طعام اهل الكتاب فقال لا تأكله ثم سكت هنيهه ثم قال لاتأكله ثم سكت هنيهه ثم قال لا تأكله و لا تتركه الا تنزها ان في آنيتهم الخمر و لحم الخنزير از اين خبر صريح معلوم شد كه امام را حكم طعام اهل كتاب معلوم نبود و آخر بعد تأمل بسيار هم حكم صريح معلوم نشد ناچار به احتياط عمل فرمود.<?xml version="1.0" encoding="UTF-8"?>
<html><body><a class="text" href="w:text:88.txt">1</a><a class="text" href="w:text:89.txt">2</a><a class="text" href="w:text:90.txt">3</a><a class="text" href="w:text:91.txt">4</a><a class="text" href="w:text:92.txt">5</a><a class="text" href="w:text:93.txt">6</a><a class="text" href="w:text:94.txt">7</a><a class="text" href="w:text:95.txt">8</a><a class="text" href="w:text:96.txt">9</a><a class="text" href="w:text:97.txt">10</a><a class="text" href="w:text:98.txt">11</a></body></html>اول كه عمده طعنها نزد شيعه است قصه قرطاس است بروايه بخاري و مسلم از ابن عباس آمده كه آنحضرت صلي الله عليه وسلم در مرض موت خود روز پنجشنبه قبل از وفات بچهار روز صحابه را كه در حجره مبارك حاضر بودند خطاب فرمود كه نزد من كاغذي و دواتي و قلمي بياريد تا من براي شما كتابي بنويسم كه بعد از وفات من گمراه نشويد پس اختلاف كردند حاضران در آوردن و نه آوردن و عمر گفت كه كفايه ميكند ما را قرآن مجيد كه نزد ما است و هر آئينه آن حضرت را صلي الله عليه وسلم درين وقت درد شدت دارد پس بعضي تائيد قول عمر كردند و بعضي گفت كه هان بياريد آنچه حضرت ميخواهند از كاغذ و دوات و شور و شغب بسيار شد و درين اثنا كسي اينهم گفت كه ايا آن حضرت را هذيان و اختلاط كلام رو داده است باز از آنحضرت نيز پرسيد كه چه اراده ميفرمايد پس بعضي از ايشان باز اين كلام را ازان حضرت اعاده خواستند آنحضرت صلي الله عليه وسلم فرمود كه اين وقت از پيش من برخيزيد كه نزد پيغمبران تنازع و شور و شغب لايق نيست و نوشتن كتاب باين قضيه و پرخاش موقوف ماند اينست قصه قرطاس كه خاطرخواه شيعه موافق روايات صحيحه اهل سنت است و درين قصه بچند وجه طعن متوجه به عمر ميشود اول آنكه رد كرد قول آنحضرت را و قول آن حضرت همه وحي است قوله تعالي «وَمَا يَنْطِقُ عَنِ الْهَوَى «3» إِنْ هُوَ إِلَّا وَحْيٌ يُوحَى «4»«النجم» و رد وحي كفر است قوله تعالي «إِنَّا أَنْزَلْنَا التَّوْرَاةَ فِيهَا هُدًى وَنُورٌ يَحْكُمُ بِهَا النَّبِيُّونَ الَّذِينَ أَسْلَمُوا لِلَّذِينَ هَادُوا وَالرَّبَّانِيُّونَ وَالْأَحْبَارُ بِمَا اسْتُحْفِظُوا مِنْ كِتَابِ اللَّهِ وَكَانُوا عَلَيْهِ شُهَدَاءَ فَلَا تَخْشَوُا النَّاسَ وَاخْشَوْنِ وَلَا تَشْتَرُوا بِآَيَاتِي ثَمَنًا قَلِيلًا وَمَنْ لَمْ يَحْكُمْ بِمَا أَنْزَلَ اللَّهُ فَأُولَئِكَ هُمُ الْكَافِرُونَ «44»«المائده» دوم آنكه گفت كه آيا آنحضرت را هذيان و اختلاط كلام رو داده حالانكه انبيا ازين امور معصوم اند و جنون بالاجماع بر انبيا جايز نيست و الا اعتماد از قول و فعل شان برخيزد پس در همه حالات قول و فعل انبيا معتبر و قابل اتباع است سوم انكه رفع صوت و تنازع كرد بحضور پيغمبر حالانكه رفع بحضور آنجناب صلي الله عليه وسلم كبيره است بدليل قرآن «يَا أَيُّهَا الَّذِينَ آَمَنُوا لَا تَرْفَعُوا أَصْوَاتَكُمْ فَوْقَ صَوْتِ النَّبِيِّ وَلَا تَجْهَرُوا لَهُ بِالْقَوْلِ كَجَهْرِ بَعْضِكُمْ لِبَعْضٍ أَنْ تَحْبَطَ أَعْمَالُكُمْ وَأَنْتُمْ لَا تَشْعُرُونَ «2» «الحجرات» چهارم حق تلفي امت نمود زيرا كه اگر كتاب مذكور نوشته مي شد امت از گمراهي محفوظ مي ماند و حالا درهر وادي سراسيمه و حيران اند واختلاف بيشمار در اصول و فروع پيدا كرده اند پس وزر و وبال اين همه اختلافات بر گردن عمر است اينست تقرير طعن با زور و شوري كه دارد و در هيچ كتاب باين طمطراق پيدا نمي‌شود جواب ازين مطاعن چهارگانه اولا بطريق اجمال آنست كه اين كارها فقط عمر نه كرده است تمام حاضران حجره درين مقدور گروه شده بودند و حضرت عباس و حضرت علي نيز دران وقت حاضر بودند پس اگر در گروه مانعين بودند شريك عمر شدند در همه مطاعن و اگر در گروه مجوزين بودند لابد بعضي مطاعن بايشان هم عايد گشت مثل رفع صوت بحضور پيغمبر صلي الله عليه وسلم خصوصا درين وقت نازك و مثل حق تلفي امت كه بسبب منع مانعين از احضار قرطاس و دوات ممتنع شدند و نه در آن وقت و نه بعد ازان كه فرصت دراز بود آورده آن كتاب را نوشتند پس اين وجوه طعن مشترك است در عمر و در غير او كه بعضي از آنها به 