ر در باب روزه و نماز و زكات و تلاوت قرآن همه لغو خواهد شد و نزد خود شيعه نص امامت حضرت امير را بار بار گفتن و تاكيد كردن همه لغو و بيهوده خواهد بود معاذ الله من ذلك و سبب فرمودن اين خطبه چنانچه مورخين و اهل سير آورده اند صريح دلالت مي كند كه منظور افتادن محبت و دوستي حضرت امير بود زيرا كه جماعه از صحابه كه در مهمت ملك يمن با آن جناب متعين شده بودند مثل بريده اسلمي و خالد بن الوليد و ديگر نام داران هنگام مراجعت از آن سفر شكايت‌هاي بيجا از حضرت امير به حضور صلي الله و عليه و سلم عرض نمودند چون جناب رسالت پناه صلي الله عليه و سلم ديد كه اين قسم حرفها مردم را بر زبان رسيده است و اگر من يك يا دو كس را از اين شكايت ها منع خواهم نمود محمول بر پاس علاقه نازكي كه حضرت امير را با جناب او بود خواهند داشت و ممتنع نخواهند شد لهذا خطبه عام فرمود و اين نصيحت را مصدر ساخت به كلمه كه منصوص است در قرآن الست اولي بالمومنين من انفسهم يعني هر چه مي گويم از راه شفقت و خير خواهي مي گويم محمول بر پاسداري كسي نه نمايند و علاقه كسي را با من در نظر نيارند محمد بن اسحق و ديگر اهل سير به تفصيل اين قصه را آورده اند.

حديث دوم در بخاري و مسلم از براء بن عازب روايت آمده كه آن حضرت صلي الله عليه و سلم حضرت امير را در غزوه تبوك بر اهل بيت از نسا و بنات خليفه كرد و گذاشت و خود به غزوه متوجه شد حضرت امير عرض كرد يا رسول الله اتخلفني في النساء و الصبيان پس پيغمبر صلي الله عليه و سلم فرمود «اما ترضي ان تكون مني بمنزله هارون من موسي الا انه لا نبي بعدي» گويند كه منزلت اسم جنس مضاف است به سوي علم پس علم باشد جميع منازل را لصحه الاستثناء و چون مرتبه نبوت را استثناء فرمود جميع منازل ثابته به هارون براي حضرت امير ثابت شد و از جمله آن منازل صحت امامت و افتراض طاعت هم هست اگر هارون بعد از موسي زنده مي بود زيرا كه در حال حيات حضرت موسي اين مرتبه داشت بعد از وفات موسي اگر اين مرتبه ازو زايل مي‌شد لازم مي آمد عزل او و عزل نبي جايز نيست زيرا كه اهانت اوست پس اين مرتبه هم به حضرت امير ثابت باشد و هو الامامه اصل اين حديث هم دليل اهل سنت است در اثبات فضيلت امير در صحت امامت ايشان در وقت خود زيرا كه از اين حديث مستفاد مي‌شود و استحقاق آن جناب براي امامت آمديم بر نفي امامت غير او و آن كه امام بلافصل حضرت امير بود پس از اين حديث فهيمده نمي‌شود هر چند نواصب خذلهم الله در تمسك اهل سنت هم قدح كرده اند و گفته اند كه اين خلافت نه آن خلافت بود كه محل نزاع است تا استحقاق آن خلافت بدادن اين خلافت اثبات شود زيرا كه به اجماع اهل سير محمد بن مسلمه را صوبه دار مدينه و سباع بن عرفطه را كوتوال مدينه و ابن ام مكتوم را پيش نماز مسجد خود كرده بودند و اگر خلافت مرتضي مطلق مي‌بود اين امور معني نداشت پس معلوم شد كه اين خلافت محض در امور خانگي و خبر داري اهل و عيال بود و چون اين امور موقوف بر محرميت و اطلاع بر امور مستورات است لابد فرزند و داماد و امثال ايشان براي اين كار متعين مي باشند هر چون كه باشند پس دليل استحقاق خلافت كبري نمي تواند شد و به فضل الله تعالي اهل سنت از اين قدح ايشان جوابهاي دندان شکن در كتب خود داده اند كه در مقام خود مذكور است و طريق تمسك شيعه به اين حديث به طريق كه مذكور شد كمال تنقيح و تهذيب كلام ايشان است و الا در كتب ايشان بايد ديد كه چه قدر سخنان پراگنده در اين تمسك ذكر كرده اند و به مطلب نرسيده و هنوز هم در اين تمسك بوجوه بسيار اختلال باقي است اول آن كه اسم جنس مضاف به سوي علم از الفاظ عموم نيست نزد جميع اصوليين بلكه تصريح كرده اند به آن كه براي عهد است و در غلام زيد و امثال آن واگر قرينه عهد موجود نباشد غايب الامر اطلاق ثابت خواهد شد و چه مي تواند گفت كسي در مثل ركبت فرس زيد و لمست ثوب زيد و رايت ابن زيد كه بالبداهه عموم باطل است و در اين جا قرينه عهد موجود است و هو قوله اتخلفني في النساء و الصبيان يعني چنانچه حضرت هارون خليفه حضرت موسي بود در وقت توجه بطور حضرت امير خليفه پيغمبر بود در وقت توجه به غزوه تبوك و استخلافي كه مقيد به مدت غيبت باشد بعد از انتقضاي آن مدت باقي نمي ماند چنانكه در حق حضرت هارون هم باقي نماند و انقطاع اين استخلاف را عزل نتوان گفت كه موجب اهانت در حق كسي باشد و صحت استثنا وقتي دليل عموم شود كه استثنا متصل باشد در اين جا استثنا منقطع است بالضرورت لفظاً و معني اما لفظاً پس ازان جهت كه انه لا نبي بعدي جمله خبريه است و او را از منازل هارون مستثني نمي توان كرد و بعد از تاويل جمله بمفرد بدخول ان حكم الاعدام النبوه پيدا كرد و ظاهر است كه عدم نبوت از منازل هارون نيست تا استثناي او صحيح باشد و امام معني پس به جهت آن كه يكي منازل هارون آن است كه از حضرت موسي در سن اكبر بود ديگر آن كه افصح بود از موسي لسانا ديگر آن كه در نبوت شريك او بود ديگر آنكه برادر حقيقي او بود در نسب و اين همه منازل بالاجماع حضرت امير را ثابت نيست پس اگر استثنا را متصل گردانيم و منزلت را بر عموم حمل كنيم كذب در كلام معصوم لازم خواهد آمد دوم آن كه لانسلم كه از جمله منازل هارون با موسي خلافت او بود بعد الموت زيرا كه اگر هارون بعد از موسي زنده مي ماند رسول مستقل بود در تبليغ و اين مرتبه گاهي ازو زايل نمي شد و با خلافت منافات دارد زيرا كه خلافت نيابت نبي است و اصالت را با نيابت چه مناسبت پس معلوم شد كه از اين راه استدلال بر خلافت حضرت امير هرگز راست نمي آيد سوم آن كه آن چه گفته اند كه اگر اين مرتبه از هارون زايل مي شد لازم آمد عزل او و عزل نبي جايز نيست گوئيم انقطاع عمل را عزل گفتن خلاف عرف و لغت است زيرا كه پادشاهان در حين برآمدن خود از دار السلطنه نايبان و گماشتگان خود را خليفه خود مي گذارند و بعد از معاودت و مراجعت خود به خود اين خلافت منقطع مي‌شود و هيچ كس آنها را معزول نمي‌دادند و نه در حق آنها اهانت مي فهمد و اگر عزل هم باشد چون نبوت استقلالي بعد از موسي به هارون مي رسيد كه مرتبه اعلي است به هزار درجه خلافت چرا موجب نقصان و اهانت او مي شد بلكه در رنگ آن مي شد كه نايب وزير را بعد از موت وزير عزل كرده وزير مستقل سازند و نيز چون حضرت امير را تشبيه دادند به حضرت هارون و معلوم است كه حضرت هارون در حيات موسي بعد از غيبت ايشان خليفه بود و بعد از وفات حضرت موسي يوشع بن نون و كالب بن يوقنا خليفه شدند لازم آمد كه حضرت امير نيز خليفه آن حضرت باشد در حيات ايشان بعد از غيبت نه بعد از وفات بلكه بعد از وفات ديگران باشند تا تشبيه كامل شود و تشبيهي كه در كلام رسول الله صلي الله عليه و سلم واقع شود آن را بر تشبيه ناقص حمل كردن كمال بي ديانتي است و العياذ بالله و اگر از اين همه در گذريم پس در اين حديث كجا دلالت است بر نفي امامت خلفاء ثلاثه تا مدعا ثابت شود غايه ما في الباب استحقاق امامت براي حضرت امير ثابت مي‌شود و لو في وقت من الاوقات و هو ع